قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٦١
پادشاه پيشدادى [و مبارزى بوده ايرانى.
پشور : (چو قصور و نگون) نفرين و دعاى بد و پشوريدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
پُشوريدن : نفرين كردن و پريشان و پراگنده و ژوليده بودن و نمودن.
پُشول : پشور[ر.م].
پُشوليدن : پشوريدن[ر.م].
پشّه : (چو مكّه) جانورى است معروف، كه ٣ روز يا ٤٠ روز عمر كند[ر.م].
پشّه خانه : آغال پشّه[ر.م] و رجوع به «كلّه» هم نمايند.
پشّه خورد : جراحتى است كه بيشتر در ملك بلخ]در افغانستان [به هم رسيده و دير التيام پذيرد.
پشّه دار; پشّه دان : آغال پشّه[ر.م] و چادرى است معروف كه به جهت دفع مگس و پشّه سازند.
پشّه غال : آغال پشّه[ر.م] است.
پشى : (به كسر اوّل) پشيز[ر.م] است.
پشيز; پشيزه : (چو ستيز و ستيزه) فلوس ماهى و چرمى كه بر دامن خيمه دوخته و ريسمان بدان گذرانند و پول قلب و ناسره و پول ريزه نازك رايج كه از مس و برنج سازند و چيزى نازك از برنج و غيره كه مابين دسته و تيغه كارد وصل كنند.
پشيم : (چو نسيم) پشيمان و نشناختن و جدايى و پراكندگى.
پَشين : پسر سيّمين كيقباد[نخستين پادشاه كيانى] و يا پسر بزرگ او كه پدر سهراب و لهراسب بوده.
آيين چهاردهم