قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٦
جنّ افسون خواند و صاحب تسخير كه جنّ را تسخير كرده باشد و دخترى كه افسونگران، عزايم خوانده و بر او بدمند تا به رقص آمده و از مغيّبات خبر دهد.
پرى دار : ديوانه و مجنون و جن زده و پرى خوان]ر.م [و منزل و مقام ديوان.
پرى دخت : ستاره زهره و نام پادشاه چين كه سامِ نريمان، عاشق وى گشته و زال از او به هم رسيد.
پرى ساى; پرى گرفته : پرى دار[ر.م] است.
پريدن : (چو دِريدن) گرديدن و (چو بريدن) نخجل[ر.م] و پر و مملوّ شدن و(چو خريدن) طيران و پرواز كردن و به هوا رفتن و تراشيدن و قطع نمودن و موى و پشم را از بيخ بركندن.
پرير : (چو حرير) تيهو[ر.م] و روز پيش از ديروز كه روز حاضر، سيّم باشد.
پريروز : على الظاهر مخفّف پرير روز است.
پريره : زر و طلاى مسكوك.
پَريز : پرويز و پرويزن[غربال] و پرير[ر.م] و فرياد و فغان و آرد و گياهى است سبز و خرّم كه در جاى بسيارآب رويد.
پريزبا : نانى كه در روى اخگر بپزد.
پريزن : (چو كشيدن) پرويزن[غربال].
پريزه : پريره[ر.م].
پَريساى : پرى ساى[ر.م].
پَريسوز : معبدى بوده در زمان خسروپرويز [بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن ٦ و٧ م] و يا مقامى است در انجوك]دشتى در ارمنستان [كه شيرين به آنجا رفت.
پَريش : پريشان و پريشيدن و امر و فاعل از آن.
پريشان : اسم فاعل از پريشيدن و هم قريه اى است در دو فرسخى اصفهان كه تقريباً به هزار خانه مشتمل و اغلب مُكارى[كرايه دهنده چارپا] هستند.
پَريشب : شبِ پيش از ديشب.
پَريشَن : مخفّف پريشان است.
پَريشيدن : افشاندن و پراكندن و مضطرب و بدحال و بيخود و آشفته و پريشان بودن و نمودن و بر باد دادن.
پريوس : (ل) پيرامون دهان.
پريون : (چو افيون) علّت خارش و جرب[گرى و قوباجوش هاى پوستى].
آيين دهم