قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٥
كه در قرن چهاردهم آن را فتح كرده و در سال ١٦١٧]ميلادى [موروثاً به حاكم براندبورگ رسيده و جانشين هاى او متدرّجاً ولايات و بلاد كوچك آلمانى را نيز گرفته و جزو نمودند، و دولت پروس مانند ايران از مملكت واحدى تشكيل نيافته و از ايالاتى چند : كه از يكديگر مجزّى مى باشند : مركّب گرديده، مثلاً وقتى پادشاه پروس مى خواهد از شهرى به شهرى ديگر رود، بايد از ممالكى عبور نمايد كه تعلّق به او ندارد.
پروش : (چو خموش) آبله و زگيل و جوششى كه از اعضاى آدمى پديد آيد و خورش و پرورش و پروردن را نيز گويند.
پروشان : بربروشان[ر.م].
پروغرام : به فرانسه، خطّه و منهج و ورقه و دفترى كه انواع دروس مدارس و اوقات آنها در آن ثبت و مبيّن گردد.
پَروقَه : موى و زلف و گيسوى عاريتى.(سه)
پَروگار : حلاّق[ر.م].(سه)
پِروگرام : پروغرام.(سه)
پرون : (چو مخزن) پروان[ر.م].
پَروَند; پَروَنده : ديّوث و قرمساق و امرد[ر.م] و امرود[ر.م] و مفرش بند معروف و مزرعه اى است در قزوين و بسته و بقچه قماش و اسباب و لفافه آنها و يك لنگه بار و سلّه اى]زنبيلى [كه بزّازان، قماش در آن كنند.
پرونو : به فرانسه، آلو را گويند.
پرونوس : به لاتينى، آلو است.
پرووه : به فرانسه، تجربه و امتحان و نمونه و سر مركب و طرف مقدّم آن.
پروه : (چو مروه) پرو[ر.م] و بارگاه و خيمه.
پروهان : (چو بدزبان) ظاهر و آشكار.
پرويز : (چو تبريز) پروين و پرويزن[غربال] و بيختن و جلوه كردن و عزيز و گرامى و حلم و خوش رفتارى و همّت و سخاوت و منصور و مظفّر و هم لقب خسرو ابن هرمز ابن نوشيروان بيستودويّمين ساسانيان، كه معنىِ آن ملك مظفّر است و يا اينكه چون خسرو ماهى را بسيار دوست مى داشت، بدين لقب اختصاص يافته، كه پرويز به زبان پهلوى، ماهى را گويند و يا به جهت آن است كه بيشتر خود و اولاد خود را از راه فال نيك، با اسامى كواكب موسوم مى داشته اند.
پرويزِ فلك : آفتاب.
پرويزن : (چو گرديدن) هر چيز سوراخ سوراخ، خصوصاً غربال.
پرويش : پرونده[ر.م] و تقصير و تنبلى كردن و فرويش[ر.م].
پروين : ثريّا و يكى از منازل بيستوهشت گانه ماه است.
پرّه : (چو ذرّه) پهلو و كليد و طرف و كناره، خصوصاً دامن و كنار صحرا و برگ درخت و كاه و تركِ كلاه و نفع و فايده و حصّه و بهره و حلقه زدن لشگر و صف مردم و پرّه معروف دولاب و آسياب و غيره و زبانه قفل را هم گويند كه بدان محكم و مضبوط گردد.
پرهازه : (چو دروازه) آتش گيره[ر.م].
پرهام : (چو سرسام) پراهام[ر.م].
پرهختن : (چو بدفطرت) آهازيدن[ر.م].
پَرهود; پَرهوده : صابون و كلام و سخن، خصوصاً هرزه و بيهوده و هر چيزى كه از حرارت آتش زرد و رنگ گردانيده و به سوختن نزديك باشد.
پَرهون : دايره و چوب بندى و خاربست و حصار و در خانه و خانه كوچك و زينت و آرايش و كمربند و كمرگاه و كمركوه و مقرّ و مركز و اداره، همچو: اداره ماليّه و غيره و هر چيز خالى ميان، همچو: هاله ماه و طوق گردن و چنبر و غيره.
پَرهونور : مدير.
پَرهيختن : آهازيدن[ر.م].
پرهيز : فرق و تفاوت و ترس و واهمه و احتراز و اجتناب.
پرهيزيدن : پرهيز كردن و پاك و تميز نمودن.
پرى : (به كسر اوّل) به تركى، بسيار قديم و به معنى اِنعام و بخشش و (به ضمّ آن) پر و مملوّ بودن و (به فتح آن) پرير]ر.م [و مضارع مخاطب از پريدن و ماده جن و يا مسلمانِ ايشان و يا صنفى است از ايشان كه بسيار لطيف و خوش منظر مى باشند.
پرى افساى; پرى خوان : افسونگر كه از براى تسخير