قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٥٢
ديگر نچسبد.
پِرسُنِل : ]مجموع كارمندان يك اداره(لغت نامه دهخدا)[.
پرسه : (چو هرزه) پارسه[ر.م] و (چو پُسته) پرسيدن.
پرسيان : (چو پهلَوان) لبلاب[ر.م].
پرسياوُش; پرسياوشان; پرسياهشان : رأس الغول[ر.م] و هم گياهى است دوايى كه خلاشه[خار] آن باريك و سياه فام و برگ آن سبز و بيشتر در ميان دو سنگ در كنار حوض ها و جوى ها رويد و به فرانسه «كاپيلر» و به عربى «شعرالارض» و «شعرالجبال» و «شعر الخنازير» و«شعر الكلاب» و «دم الاخوين» و«عوام سنبل» و «وصيف» و «ساق الاسود» و «كزبرة البرّ» گفته، و به هندى «كرجا» و به يونانى «بولوطونخون» و «برسياوشان» به باى ابجدى گويند. گويند اگر آن را بسوزانند و با سركه و روغنِ زيت بر سر كل بمالند موى بروياند. و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]گويند: نباتى است برگ آن شبيه به برگ گشنيز و بى ساق و ثمر و شاخه هاى آن بسيار باريك و صلب و سياه و در مواضع سايه و نمناك روييده و قوّتش تا شش ماه باقى است.
پرسيدن : (چو ترسيدن) پرستيدن و (به ضمّ اوّل) سؤال كردن و خبر گرفتن و به عيادت مريض رفتن.
پِرسيل ---> جعفرى.
پِرِشتِنه : شهرى است مركز ولايت قوصوه[در آسياى صغير].
پرشخ : درمنه[ر.م].
پَرشَك : بر وزن و معنى پرژك.
پَرشَن : كشوثر.م و افرهنجر.م] و حماض الارنب باشد(لغت نامه دهخدا)[.
پرشيدن : (چو ترسيدن) بر باد دادن.
پرغازه; پرغزه : (چو مردانه و زَلزَله) بيخ و بن پر مرغان كه به پوست متّصل باشد.
پَرغور; پَرغول : بر وزن و معنى برغول.
پَرغونه : هر چيز زشت و اسباب خانه.
پرك : بر وزن و معنى پلك و برك.
پركام : (چو بدنام) زهدان و بچّه دان.
پَركان : جهل و نادانى و جواب ندادن سؤال، به جهت عدم معرفت.
پركاوش : (چو افزايش) پيراستن درخت.
پركر : (چو عنبر) منتظر بودن و (با كاف پارسى) پرگار و طوقى بوده مرصّع كه ملوك پيشين بر گردن خود يا بر گردن اسب مى انداخته اند.
پُركسون : (ل) زين پوش پوستى.
پركم : (چو مرهم) بيكاره و ناچيز و از كار رفته.
پركنج : (چو گلْ بدن) حلواى بادام.
پرگار : (چو سردار) آسيا و اشياء عالم و چنبر گردن و جمعيت و اسباب و سامان و آلت دايره كشى استادان.
پَرگاره : پرگار و رقعه[ر.م و تعليقهر.م] و پينه و وصله و بهره و حصّه و لخت و پاره و جزو و بعض و پارچه اى است ريسمانى.
پَرگاس : تلاشيدن و درهم آويختن و به هندى، طلوع آفتاب.
پَرگال : پرگار[ر.م].
پَرگاله : پرگاره[ر.م].
پَرگَر ---> پركر .
پَرگندن; پَرگنده; پَرگنديدن : مخفّف پراگندن و پراگنده و پراگنديدن و با كاف عربى هم آمده است.
پرگنه : (چو زَلزَله) سونش[ر.م و برادهر.م] و زمينى كه از آن باج و خراج گيرند و چيزى است مركّب از عطريات كه به عربى «زريره» گويند و به هندى، ناحيه و بلوك است.
پَرگوك : عمارت عالى.
پرگينه : (چو ترسيده) پرگنه[ر.م].
پَرماس; پَرماسش; پَرماسيدن : بر وزن و معنى برماس و برماسش و برماسيدن.
پَرمان : فرمان.
پَرماه; پَرماهه : برماه[ر.م و برماههر.م].
پَرمايون; پرمايه ر برمايون و برمايه.
پَرمَخ; پَرمَخيدن : برمخ[ر.م].
پرمدن : (چو بدسخن) مخفّف پرمودن[ر.م].
پرمر : (چو مرمر) برمر[ر.م].