قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٦
پايگه : پايگاه.
پاى لَغز : جُرم و خَبط.
پاىْ ماچان : به اصطلاح دراويش و صوفيان، آستانه است و رسم ايشان است كه مقصّر را در صف نعال[كفش كَن] به يك پاى نگاه دارند و او گوش راست را به دست چپ، و گوش چپ را به دست راست گرفته و چندان بايستد كه مُرشد عذر او را بپذيرد.
پاىْ مَرد : مدد كار و مُعين و پيك و دست گير.
پاىْوَرَنجَن; پاىْوَرَنجين : پاى برنجن[ر.م].
پاىْوند : پاى بند[ر.م].
پايا : هميشه و پادار و قائم. «عَرَض پايا به جسم است».
پاياب : هميشگى و بقا و حوض و دريا و ته آنها و تاب و مقاومت و قدرت و طاقت و پايان و نهايت و گذرگاه رودخانه و آبى كه پاى به ته آن برسد، كه ضدّ غَرقاب است و چاه و انبار آبى كه پلّه بر آن ساخته باشند كه به آسانى به ته آن رفته و آب بردارند و آن را «واى» هم نامند.
پايازى : درد و سوزش.
پايان : پايين و آستانه و آخر مجلس و خاتمه و انتهاى هر چيز.
پايْچال : پاچال[ر.م].
پايچه : پاچه[ر.م].
پايدار; پايداره : پادار[ر.م]; مكرّر است.
پايدام ; پايدان : پاپوش[ر.م] و پادام[ر.م]; مكرّر است.
پايز : (چو جايز) ايّام پيرى و فصل خزان.
پايزار : پاپوش[ر.م].
پايْزه : حكمى كه ملوك و اُمرا به كسى دهند تا مردم اطاعتش كنند و چيزى كه عنان را بدان بندند و ريسمانى كه بر دامن خيمه و سراپرده نصب كرده و آن را به ميخ بسته و در زمين استوار كنند.
پايِژ : پايز[ر.م].
پايْژه : پايزه[ر.م].
پايَستن : پاسيدن[ر.م] و باقى ماندن و دائم و ثابت شدن.
پايك : (چو مادر) پيك و رجوع به «بدّوح» نمايند.
پايكار : پاكار[ر.م].
پايگاه; پايگه : پاى گاه[ر.م]; مكرّر است.
پايَندان : آستانه و ميانجى و ضامن و كفيل و رهن و گرو و در قيد و بند كسى بودن.
پايون : زينت و آرايش .
پايه : پاياب[ر.م] و پاخره[ر.م] و قدر ومرتبه و فرع، مقابل اصل و نردبان و چوب كتك و تأديب استادان و فروريختن باران و رجوع به «سره» هم نمايند.
پايه حوض : پاى حوض[ر.م].
پايه دار : پادار[ر.م] و صاحب قدر و وقار. و در پاره اى تركيبات آن به تركيبات «پاى» رجوع شود.
پاييدن : بهيدن[ر.م] و آراستن و هميشه بودن و در نظر داشتن و چشم برنداشتن و به پا ايستادن و توقّف كردن و صبر و تحمّل نمودن و تاب و طاقت آوردن.
پاييز : (با زاء هوّز و پارسى) پايز[ر.م].
پايين : تحت، مقابلِ فوق.
پايينْ پرستى : اطاعت و بندگى و خدمتكارى.
آيين دويّم