قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٣
پاك : جمله و همه و باقى و تتمّه و صاف و بى غش و پاكيزه.
پاكان خطّه اوّل : ملائكه و حاملان عرش.
پاك باز : زاهد و مجرّد و عاشقِ پاك نظر و قماربازِ بى دغل و شخصى كه تمام اسباب خود را ببازد.
پاكار : خدمتكار، خصوصاً كنّاس]آن كه خاشاك خانه روبد [و خادم بيت الخلا[ر.م] و پيشكار و تحصيل دار و كسى كه در غياب يا حضور او زر و بده]بدهى; وام [ديوانى را از مردم جمع كرده و بدو برساند.
پاكت : به فرانسه، كيسه و هر چيزى كه چيزهاى ديگر را بدان ببندند.
پاكند : (چو پابند) ياقوت.
پاكى : اُستُره[ابزارى براى سرتراشيدن] و صفا و طهارت و تمام بودن.
پالا : فرياد و فغان(ند) و آويخته و پالاد[ر.م و پالادنر.م] و امر و فاعل از آن و در حال تركيب اسم فاعل است به معنى صاف كنند، همچو: مِى پالا و ترشى پالا و غيره.
پالا آهنگ : پالاهنگ[ر.م] است.
پالاپال : سخت و هر چيز سختيده، خصوصاً پالوده.
پالاد : مفسد و بدگوى و اسب جنيبت[ر.م] و حيران و سرگشته.
پالادن : پالاييدن.
پالاده : پالاد[ر.م و از پالادن است].
پالار : سقف و درخت و ستون بزرگ.
پالاش : پالايش.
پالان : معروف است.
پالانه : مخارجه[ر.م] خانه كه معروف است.
پالانى : اسب كم راه و كندرو.
پالاوان; پالاوَن : ترشى پالا[آبكش; غربال].
پالاهنگ : كاه كشان[ر.م] و زمام و افسار و كمند دوشاخه و چوبى كه بر گردن سگ نهند و كمند و دوال و ريسمانى كه صيد و شكار و گناهكاران، بدان محكم بسته و بر يك طرف لجام اسب جنيبت بسته و بدان بكشند و اسب را با آن بندند و معنى تركيبى آن جنيبت كش است و نزد عرفا، هر چيزى است كه باعث تعلّق باشد.
پالاى : پالا[ر.م و پالادر.م].
پالايش : پالاييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پالاييدن : پالودن[ر.م].
پالتو; پالتون : به فرانسه، پالطون[ر.م] است.
پالدُم : بر وزن و معنى پاردُم است.
پالِش : پاليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پالطو; پالطون : به فرانسه، لباسى است دراز و فراخ دامن كه بالاى تمام لباس ها پوشند.
پالغ : (چو ناخن) پيمانه شرابى كه از چوب و استخوان فيل و شاخ گاو و كرگدن سازند.
پالكونيك : [١]
پالگانه : پاسنگ[ر.م] و پادكانه[ر.م] و شروع در درويدن غلّه.
پالنگ : (چو پابند) كفش و چاروق و دريچه و معنى تركيبى آن، مردم و حيوان لنگ پاى است.
پالو : آزخ[ر.م] و پالودن و امر و فاعل از آن.
پالوا : بريون[ر.م].
پالوازه; پالواسه : بادپيچ[ر.م] و تاسه[ر.م و تلواسهر.م]و غم و غصّه.
پالوانه : ترشى پالا[ر.م] و بادخورك[ر.م].
پالوايه : پرستوك[ر.م].
پالود : ماضى پالوده[ر.م] و پوستينى كه از پوست برّه سازند و ميوه اى است معروف و رجوع به «بلوط» و «شاه بلوط» نمايند.
پالودن : باليدن و آويختن و جستوجو كردن و چكيدن و ترابيدن[ر.م] و آلوده و خلاص و زياده و بزرگ و پاك و روشن و صاف بودن ونمودن، خصوصاً با ترشى پالا]غربال [صاف كردن.
پالوده : لُبّ و خلاصه و كفه ترازو و اسم مفعول و ماضى بعيد از پالودن و به معنى معروف كه چيزى است از نشاسته پخته و با شربت قند مى خورند و رجوع به «فالوذج» شوند.
پالوس : (با سين مهمله و معجمه) كافور مغشوش.
پالونه : پالوانه[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.