قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٢
پاژَنگ : پاچنگ[ر.م].
پاژه : پاچه و پازه[ر.م].
پاس : اندوه و دل تنگى و دفعه و نوبت و زنگار و پاسبان و پاسيدن و امر و فاعل از آن و جزو و پاره و بخش و حصّه، خصوصاً يك بخش از ٢٤بخش روز و شب.
پاساد : محافظت و خوددارى از اقوال و افعال قبيحه.
پاسار : لگد و لگدكوب و لگدبازى اطفال در خشكى و آب.
پاساژ : ]بازار سرپوشيده كه دو در دارد دخول و خروج را(لغت نامه دهخدا)[.
پاسبان : شب زنده دار و محافظت كننده.
پاسبانِ طارمِ نهم; پاسبانِ فلك : ستاره زحل.
پاسپار : پاسار[ر.م].
پاستان : اِفراداً و تركيباً باستان است.
پاستور (Pasteur) : ]لوئى پاستور، عالم كيماوى بزرگ فرانسه. مولد وى به دُل به سال ١٨٢٢م. و وفات در سنه ١٨٩٥م. او در تخمير و بيمارى هاى كرم ابريشم و عموم امراض ساريه وبالخاصّه مرض هارى نظريه هاى بدع آورد(لغت نامه دهخدا)[.
پاسخ : (چو ناخن) جواب دادن به سؤال.
پاسخ سوختن : خاموش شدن.
پاسدار : رعايت و ملاحظه كننده.
پاسره : (چو بامزه) زمينى كه صاحب زراعت در وجه اخراجات جدا كرده و به مزارعان بدهد تا حاصل آن را در اخراجات ديوانى و غيره صرف نمايند.
پاسْقالِيه : يكى از اعياد شريفه نصارى كه به زعم خودشان، روز قيام حضرت روح اللّهش پندارند.
پاسك : (چو ناخن و مادر) خميازه و دهان دره.
پاسنگ : (چو پابند) آنچه در كفه سبك تر ترازو بگذارند تا با كفه ديگر برابر شود.
پاسَوار : پاى سَوار[ر.م] است.
پاسه : تاسه[ر.م و تلواسهر.م].
پاسيدن : زنگار بستن و دل تنگ شدن و نگاه داشتن و استوار نمودن و بيدار ماندن و ملاحظه و رعايت كردن.
پاش : پاشيدن و امر و فاعل از آن.
پاشا : به زعم بعضى، لفظى است پارسى به معنى باشه]ر.م [و وزير و دستور و خان و بيگلربيگى و بعضى گفته كه مركّب از «پاى» و «شاه» است و بعضى از ادباى عثمانى گفته كه اين لفظ در زبان ترك قديم به اكبرِ اولاد اطلاق مى شده و به همين جهت سلطان عثمان غازى]نخستين پادشاه عثمانى در قرن٨ه:. [سردفتر ملوك عثمانيّه، پسرش، علاءالدين، را بدان مخاطب داشته و پاره اى امور دولتى را بدو محوّل داشت، پس از آن عنوان مستخدمين دولتى گرديد.
پاشت : (ل) نام يكى از اشخاص موهومى كه مصريان قديم ايشان را معبود پنداشتندى.
پاشتو : نام زبان افغانيان است.
پاشك : بر وزن و معنى پاسك.
پاشنا : پاشنه[ر.م].
پاشنامه : پاچ نامه[ر.م].
پاشنگ; پاشنگه : (چو پابند و پابسته) پاچنگ[ر.م].
پاشنه : به معنى معروف و خيار و خربزه و مانند آن كه به جهت تخم نگاه دارند.
پاشو : پاز[ر.م].
پاشه : باشه[ر.م].
پاشيب : نردبان.
پاشيدن : افشاندن.
پاشين : تخته و پارچه چوب.
پاشينه : پاشنه[ر.م].
پاغر; پاغره : (چو لاغر) ستونى كه سقف خانه بدان قرار گيرد و ستونى كه از گچ و سنگ ساخته و پايه هاى اتاق را بر آن گذارند.
پاغند; پاغنده : (چو پابند) گلوله پنبه حلاّجى شده.
پاغوش : شناورى و غوطه زدن در آب.
پافزار : پاى فزار[ر.م].
پاق : به زعم يونانيان قديم، نام شخص موهومى كه خداى شبانان است.
پاقسوس; پاقسون رجزاير سبعه.