قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤١
ساخته باشند و جايى كه آب هاى كثيف حمّام و مطبخ و غيره در آن جمع شود.
پارمِنيد ---> برمانيدس.
پارنج : (چو پابند) زحمتانه و پولى كه به شاعران و مطربان و مانند ايشان دهند تا در جشن حاضر باشند و انعامى كه در حقّ مهمانان كنند.
پارنياس ---> تفليس.
پارو; پاروب : بيل مانندى چوبين معروف كه بدان كشتى رانده و برف و مانند آن را بروبند و پيرزن را هم گويند.
پارودن : پارو كردن.
پاروله : تراشه[ر.م].
پاره : پاريدن[ر.م] و گرز آهنين و جزو و بعض و حصّه و بهره و رشوت وتحفه و نوعى از حلوا و دختر بى بكارت و دوست و فرزند، همچو: مخدوم پاره، كه مخدوم زاده را گويند و به هندى، جيوه و به رومى، پولى است رايج آن ولايت و به تركى، يك جزو از چهل جزو قروش[ر.م] را گويند.
پاره آرد : اُماج[ر.م] و آشِ اوماج معروف.
پاره زرد : پارچه زردى كه يهودان به جهت امتياز بر دوش دوزند.
پاره كار : محبوب و شوخ و شنگ.
پاره غواى : جمهوريتى است در جوار بره زيليا از امريكاى جنوبى كه تخميناً داراى يك مليون نفوس است[همان پاراگوئه است].
پاريا; پارياب; پارياو : زراعتى كه با آب رودخانه و كاريز مزروع باشد.
پاريدن : پرواز كردن و سودن و پاره بودن و نمودن و بريدن.
پاريز : پايز[ر.م].
پاريس : شهرى است شهير، كه بزرگ ترين زيباترين بلاد اوروپا، بلكه تمامى روى كره و طول آن از شرق به غرب ١٢، و عرض آن از جنوب به شمال ٩ كيلومتر و تقريباً داراى ٥ كرور نفوس بوده و به ٢٠ اداره بلديّه مشتمل مى باشد كه هريكى به ترتيبات و تنظيمات ٤ محلّه موظّف است.
پارينه : سال گذشته.
پاز : حُسن و لطف و لطيف و نازك و بى غش.
پازگفتار : مردم خوش بيان.
پازاج : (با جيم عربى و پارسى) دايه و ماما و قابله و ناله كردن.
پازاركاد ---> سوز.
پازتارى : (با راء ثانى مهمله و معجمه) جزئى، مقابلِ كلّى.
پازج : (چو مادر) پازاج[ر.م] است.
پازدَه : عددى است معروف[پانزده].
پازش : (چو مالش) پازيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پازن : (چو دادن) بز كوهى و ديّوث و قرمساق.
پازَند---> زند.
پازو : چغندر معروف و برگ آن.
پازْوانْد; پازوَند : بازوبند و پاسبان و باغبان.
پازه : چلپاسه، كه جانورى است معروف كه به تركى «سوپا» و به عربى «تولَب» و «جَحش» گويند و عصاى بزرگ كه شبانان و مسافران دارند.
پازهر : (چو پابند) ترياك و ترياق معروف كه معجونى است مركّب از پاره اى ادويه متفرّقه كه به جهت دفع زهر تركيب دهند و معنى تركيبى آن شوينده زهر است كه مركّب است از «پاو» و «زهر» و به «ترياق» و «فادزهر» هم رجوع شود.
پازهرِگاوى : گاوزَهره[ر.م] است و رجوع به «سنگ بقر» و «سنگ اَيّل» هم شود.
پازى : پازو[ر.م].
پازيدن : علف زائد را از ميان غلّه زار بركندن و دور كردن.
پازير; پازيره : پادير[ر.م] است.
پاژ : قريه اى است در طوس.
پاژخ : (چو ناخن) آه و ناله و آزار.
پاژگين : پارگين[ر.م].
پاژَن : پازن[ر.م].
پاژنامه : پاچ نامه[ر.م].
پاژَند : پازند[ر.م].