قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٤٠
پادست : (چو پابند) معامله نسيه.
پادشا : مخفّف پادشاه است.
پادشاه : به لغت فرس قديم، اصل خداوند و غالب و قاهر و پاينده و دارنده است و يا لفظى است مركّب از «پاد» چنانچه مذكور افتاد و «شاه» كه خواهد آمد و بر اين تقدير از چهار وجه خالى نباشد:
١. پاسبان بزرگ مردمان.
٢. صاحب تخت و تاج.
٣. هميشه داماد، به جهت تشبيه مُلك به عروس.
٤. هميشه صاحب و خداوند ازآن رو كه دارندگى و پايندگى به حال او اَنسب و اولى است.
پادشاهِ چين; پادشاهِ خُتَن : آفتاب.
پادشاهِ مرغان : عنقا است.
پادشاهِ نيمروز : قلب و جگر و حاكم و آفتاب و مردم نيك پى و خوش قدم و رستم زال و پادشاه سيستان را نيز گويند ازآن رو كه نيمروز نام سيستان است و كنايه از حضرت آدم(عليه السلام) هم هست چون كه نصف روز در بهشت بوده و اشاره به وجود مقدّس حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله)نيز مى باشد كه تا نيم روز شفاعت امّت خود را خواهد نمود.
پادِكانه : بام بلند و دريچه مشبّك در خانه.
پادِنگ; پادِنگه : دِنگ (چو هند)[ر.م].
پاده : چوب دستى و گلّه بهايم و چراگاه آنها.
پاده بان : چوبان و پاسبان و گلّه بان.
پاديا; پادياب; پادياو : شستن و پاكيزه كردن چيزها با دعا خواندن.
پادير; پاذير : شب پره و چوبى كه بر پس ديوار و تحت سقف شكسته بزنند تا نيفتد.
پار; پارا : پاره و چرم دباغت كرده و پاريدن[ر.م] وامر و فاعل از آن و به معنى پيش از اين و سال گذشته.
پاراب;پاراو : پيرزن و نام بلوكى است از قزوين.
پارت : (چو ماست) رجوع به «اشكانيان» نمايند.
پارتوا : بلاد بادكوبه[باكو] و گيلان استرآباد و مازندران.
پارتى : جزو و قسم و دسته و طرف و پارتيا[ر.م].(سه)
پارتيا : نام قديمى خراسان كه پيش از ميلاد و در قرون اوايل ميلادى هم بدين اسم موسوم بوده و رجوع به «اشكانيان» و «طبرستان» هم [شود].
پارچه : (ر.ف)
پارد : (چو ماست) گنه و شپش و پشه.
پاردم : (چو كاركن) تَنگ معروف چاروا و يا چرم زيردُمى آن و به طرف پسين زين سوار شدن.
پاردو : بادرنگبويه[ر.م].
پارس : (چو ظالم) پاريس و (چو ماست)يوز[ر.م] و تمامى ايران و يا ولايت فارس از آن و هم رجوع به آيين دويّم مقدّمه نمايند و به تركى، پلنگ را گويند.
پارس ئيل : سال سيّم از دور اثنى عشرى تركان و رجوع به «دور» نمايند.
پارسا : پارسى[ر.م] و آدم متّقى و پرهيزكار و خوش كردار، خصوصاً آن كه در مدّت عمر خود با زنان نزديكى نكرده باشد و ولايت پارس را هم گويند و هم لقب خواجه محمّد ابن محمّد ابن محمود، از كبار مشايخ نقشبنديّه]سلسله طريقت منسوب به بهاءالدّين نقشبند [و اخصّ اصحاب بهاءالدين نقشبند بود. و در آخر عمر امانت ارشاد را بدو تفويض نموده و او هم در ٨٢٢ هجرى در مدينه منوّره وفات يافته و پسرش، ابونصر پارسا، خليفه او گرديد.
پارساگرد ---> فسا.
پارستور : [١]
پارسنگ : پاسنگ[ر.م].
پارسوا : شهرى بوده قديم، نزديكى عشق آباد حاليّه.
پارسه : (چو پارچه) گدا و گدايى يا كدخدايى.
پارسى : منسوب به پارس; رجوع به آيين دويّم مقدّمه نمايند.
پارك : ]باغ وسيع پردرخت كه گردش و شكار و جز آن را بكار است و نام قناتى است در ملاير(لغت نامه دهخدا)[.
پارگى : (چو راستى) قحبه و حيله گر و قحبگى.
پارگين : مطبخ و آشپزخانه و آب گنديده و تالاب و انبار آب كه در ميان شهر باشد و مجراى آبى كه از گنگ سفالين
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.