قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٤
همان قريه كه به كوه طاق بستان متّصل، و ارتفاع آن موافق نوشته بعضى از سيّاحان، تخميناً ٥٠٠ ذرعِ شاهىِ ايرانى و به مغاره هاى بسيار و هياكل و تصاوير بى شمار مشتمل و در بسط زائد، رجوع به محلّ مناسب خود نمايند.
بيستى كوسك : (ل) رجوع به «گرگر» نمايند.
بيسر : (چو ديگر) استر و مرغى است شكارى شبيه به بيغو.
بيسراك : (چو بى كران و بى شمار) استر و كره خر و شتر جوان پرقوّت و شتر يك ساله و دوساله و شترى كه مادرش عربى و پدرش ٢ كوهان داشته باشد.
بيسِره : (چو بى مزه) بيسر[ر.م] است.
بيسم : (ل) يا بيشم; به نوشته تحفه[ر.ض ثمر درختى است شبيه به بهىبه] كوچك و صُلب و زغب دار]پرزدار [زياده از بهى، و از تذكره[ر.ض] نقل است كه درخت پيوند سيب و امرود]گلابى [است بر نهال بهى و بلوط و درخت بيد.
بيسور : (چو بى نور) شهرى است نامعلوم.
بيش : زيادتى و زياده و جنگل و بيشه و بلده اى است در راه حجاز از يمن و بيخى است مهلك و شبيه به ماه پروين]ر.م [و نباتى است از جنس مازريون[ر.م] كه در كوه هاى بلند روييده و يكى از سموم مخدّره و سميّتِ تازه آن بيشتر از خشك و بالخاصيّه قاتل گرگ، و ازاين رو به عربى «خانق الذّئب» گويند.
بيشْ بالغ : شهرى است خوش آبوهوا دارالملك ختاى مغربى[نواحى شمال و شمال غربى چين] كه قُبلا]ى [قاآن[نوه چنگيزخان] احداثش كرده.
بيشْ بهار : هميشه جوان[ر.م].
بيشْ موش : جانورى است مانند موش كه مكان آن منبت گياه بيش و گوشت آن ترياق سمِّ بيش و ساير مسمومات حيوانى و نباتى.
بيشا : بيش موش[ر.م].
بيشليا : (ل) شهرى است در ايتاليا كه تخميناً داراى بيستودوهزار نفوس مى باشد.
بيشِم : (ل) رجوع به «بيسم» شود.
بيشه : (چو ريشه) جنگل، كه «تيماس» هم گويند و نيز سازى است از نى و شبيه به چنگ يا رباب كه شبانان مى نوازند.
بيضا : (چو شيدا) به عربى، نام لواى شريف و حربه سعادت و يكى از عمامه ها و اسبان خاصّه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم) و هم كنايه از آفتاب و نام ديگر حلب و يا ناحيه اى است از آن و قصبه اى است در شمال شرقى عدن[در يمن] و بلوكى است سردسير در هفت و هشت فرسخى شمال غربى شيراز كه به جهت سفيدى خاك، بدين اسم اختصاص يافته و هم شهرى است از بلوك مذكور كه قديماً به نسايك و يا درِ سپيد موسوم بوده و ازآن رو كه قلعه آن از دور به رنگ سفيد پديدار و نمايان است، بيضا نام كردند و در اوايل اسلام شهرى بوده بزرگ و معمور و در هنگام فتح اصطخر]شهرى در فارس [اردوگاه لشگر اسلام بوده و مسقط الرأس جمعى از فحول و فضلاى نامدار مى باشد، از آن جمله حسين ابن منصور حلاّج و ابوالخير ناصرالدين عبدالله ابن عمر قاضى بيضاوى كه سرآمد فضلاى جهان و از مشاهير علماى اهل سنّت و در شهر بيضا متولّد و در ٦٨٥ يا ٦٩١ يا ٦٩٦ در تبريز وفات يافته و در قبرستان چرنداب مدفون گرديده و تأليفات بسيارى از وى يادگار است كه اشهر آنها انوارالتّنزيل معروف به تفسير بيضاوى است. و احمد رفعت عثمانى]ر.ض [گويد كه در جوار تبريز قريه اى است موسوم به بيضا و قاضى بيضاوى هم منسوب به آنجاست، و بر هيچ يك از اين دو مدّعا شاهدى نيافتم.
بيضاوى : منسوب به بيضا است; رجوع بدانجا شود.
بيضتين : (ر) كه «خصيه» نيز گفته و به پارسى «خايه» گويند، دو غدّه است واقع در كيسه اى كه از جلد و لحم به وجود آمده است و در ميان طرف پيشين ساق ها قرار گرفته و غدّه چپ بزرگ تر و فروتر از راست و جوف هر يك بيضه، مانندِ نارنج ١٨ حجاب و در هريك از حجاب ها اوعيه اى منى ابتدا نموده و همين اوعيه بسيار طويل و به يكديگر پيچيده، به نحوى كه اگر از يكديگر بگشايند به طول نيم فرسنگ خواهد بود.(عر)