قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٣
طرف يزيد ابن ابى سفيان مفتوح اسلاميان گرديده، پس از آن اهل روم مسخّرش كرده، بعد از طرف معاويه استرداد شده و در ٥٠٣ هجرى اهل صليب آن ديار را ضبط نموده و در ٩٢٣ هجرى از طرف سلطان سليم خان]نهمين پادشاه عثمانى [عثمانى ضميمه ممالك عثمانيّه گرديده و معمورترين بلاد آن سامان، و تجارت آن بس داير و از جهت معارف با مصر توأم و اوّلين بلاد عثمانيّه مى باشد.
بيروز : پيروز است و هم سنگى است سبزرنگ و شبيه به زمرّد و بسيار كم بها.
بيروزى : محروم و نااميد.
بيرون : (چو ميمون) يا بايرون; از مشاهير شعراى انگلتره[انگلستان] و هم يكى از معارف بحريّين انگلتره كه در ١٧٢٥ميلادى متولّد و در ١٧٨٦ وفات يافته و جزاير معروفه به بيرون از كشفيّات او است و(به كسر اوّل) قصبه اى است در فرانسه و يكى ديگر از ولايت آيدين[در تركيه] كه چهار كيلومتر از ازمير، دور و مركز ناحيه اى است كه هم بدين نام، مشهور و به بيرون آباد معروف است.
بيرون آمدن : خارج شدن و ترك اطاعت كردن.
بيرونْ دستور : وزير خارجه.
بيرونْ سرا: پولى كه قلب و در غير ضرّاب خانه سكّه كرده باشند.
بيرونى : ]ابوريحان بيرونى، از حكماى نامى و اكابر فلسفه اسلامى مى باشد كه در فنون رياضى و شعب طبّى و بالجمله در تمامى علوم متبحّر و با ابوعلى مسكويه، ابوسهل مسيحى وابوعلى سينا معاصر بود.از آثار اوست: الآثار الباقية عن القرون الخالية، اختصار المجسطى، الاستيعاب فى الاسطرلاب، التفهيم لأوائل صناعة التنجيم (ريحانة الأدب، ج٧، ص ١١٤)[.
بيرَه : قصبه كوچكى است از فلسطين.
بيره زن : چيزى است مانند تابه كه از گل ساخته و بر روى آن نان مى پزند.
بيرى : فرش و بساط و گستردنى.
بيز : زده، كه از زدن است و به تركى، معروف است[يعنى ما].
بيزانتيس; بيزانتيون; بيزانس; بيزانسه : نام قديمى قسطنطنيّه[استانبول] كه تا هنگامى كه از طرف قسطنطين]نخستين امپراتور مسيحى روم در قرن ٣ و ٤م [اِعمار شده و مقرّ حكومت گرديد، بدين اسم، موسوم بوده و هم نام يكى از دو دولتى است كه در ٣٩٥ ميلادى دولت روما]روم [بدانها انقسام يافته و ازآن رو كه مركز و مقرّ حكومتِ اين دولت، شهر قسطنطنيه موسومه به بيزانتيون بوده، بدان نسبت به همين اسم مسمّى گرديده و بعضاً امپراطورى شرق نيز گويند.
بيزيدن : بيختن.
بيژن : هفدهمينِ اشكانيان كه پسر گودرز و يا گيو ابن گودرز بوده و در ١٠٤ ميلادى بعد از پدر در ايران از رى، رافع لواى سلطنت گرديده و ٢٠ سال حكمرانى نمود و بيژن خواهرزاده يا دخترزاده رستمِ زال بوده و بر منيژه، دختر افراسياب[پادشاه توران]، عاشق بوده، عاقبت افراسياب او را در خانه دخترش گرفته و در چاهى تنگ و تارى بست، پريشان و زار محبوسش كرده پس از آن رستم با خبر بوده و نجاتش داد، و چاه بيژن معروف است.
بيژه : خاصّ و خاصّه و پاك و خالص و صاف و بى غش و مخصوص و ترجمه خصوصاً و على الخصوص و مقدّس.
بيسار : بيستار[ر.م].
بيسان : دهى است در شام.
بيست : امر به ايستادن و قصبه اى است در برقه[ر.م]و عددى است معروف.
بيستويك پيكر; بيستويك وشاق : عبارت از ٢١ صورت شمالى از جمله صُوَر چهلوهشت گانه فلك البروج كه در «برج» مذكور داشتيم.
بيستاخ : گستاخ.
بيسْتار---> باستار.
بيستگانى : جيره و مواجب و حقوق مقرّرى.
بيستورْت : انگبار[ر.م].(سه)
بيستون : آسمان و نام يكى از عشاير خطّه تراكى[نام باستانى بخش هاى اروپايى تركيه] و قريه اى است مشهور در شش فرسخى كرمانشاه و هم كوهى است در جنب