قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣١
بيخِ كازُرانركندس.
بيخِ كوهى : شوكران[ر.م].
بيخِ مرجان : بُسَّد[ر.م].
بيخوالا --->اذخر.
بيختن : (چو ريختن) غربال كردن.
بيخستن; بيخشتن : (چو بى منظر) درماندن و عاجز شدن و حبس كردن و آگندن و گنديدن و در زير پا نرم شدن و از بيخ بركندن ديوار و درخت و غيره.
بيخيله : (چو پيچيده) خرفه[ر.م].
بيد : موش و عقل و هوش و كرمكى است كه كاغذ و لباس پشمينه را ضايع گرداند و ديوى بوده مازندرانى كه رستمش كشت و هم كتابى است در احكام دين هندوان كه آسمانيش دانند و هم مخفّف بُويد، كه به معنى شويد و باشيد است و در حال تركيب با لفظ باد، به معنى بى فايده و بيهوده باشد، همچو: باد و بيد و هم درختى است مشهور كه داراى چندين قسم بوده و به عربى «صفصاف» و به فرانسه «سول» گويند و ٢٢ گرم پوست شاخه هاى جوان آن در دفع حميّات[تب ها]، به طور سَفوف مستعمل و نيز ٣٢ تا ٤٨ گرم در هزار گرم آب مى جوشانند تا يك ثلث باقى ماند و صاف كرده و در دفع نوائب معمول مى دارند.
بيدانجير : كرچك و درخت بلسان[ر.م] و گياهى است نرم و نازك كه در كنار آب مى رويد.
بيدْبرگ : نوعى از پيكان تير كه شبيه به برگ بيد است.
بيدِ برّى : بيد مطلق، معروف است.
بيد بلخ : بيدمشگ و يا نوع ديگرى از بيد است.
بيدپا : يكى از فلاسفه قديم هندوستان كه در عهد دابشليم، پادشاه آن مملكت، از حكماى معروف آن ديار بوده و تأليف اصل كتاب كليله و دمنه بدو منسوب است و رجوع به «كليله» نمايند.
بيدخام : عود خام.
بيدخشت --->شير خشت.
بيدِ طبرى : بيدمشگ يا بيد مجنون يا نوع ديگر از بيد.
بيدگربه : بيدمشگ.
بيدگيا; بيدگياه : نيل[ر.م] و نوعى از حرشف[ر.م] كه «گزمازك» نيز گويند.
بيدمال : پاك كردن زنگار از روى آينه و غيره با بيد، چون چوبى ديگر اين كار را نشايد.
بيدِ مجنون : نوعى معروف از درخت بيد كه شاخه هايش سرازير مى باشد.
بيدمشگ; بيدموش : عود و نوعى از بيد كه شكوفه اش خوش بوى و عرق آن در تبريد[خنك كردن و تفريجبردن اندوه] دل معمول و در شام «شاه بيد» گفته و در روم «بهرامج» گويند. و در مخزن[ر.ضگويد كه درخت آن شبيه به درخت بيد ساده و از آن كوچك تر و برگش نازك تر و عريض تر و در طول كمتر و گل آن قبل از برآمدن برگ به هم رسيده و زرد با اندك سرخى و بر آن زغب هاىپرزهاى بلند و بسيار خوش بو مى باشد و همين است كه اهالى ما«پِش پشير» گويند، و ازآن رو كه در بلخدر افغانستان بسيار به هم رسيده به عربى «بلخيّه» و «خلاف بلخ» گويند و به پارسى «بهرامه» و «گربگو» گويند].
بيدموله : بيد مجنون[ر.م] است.
بيداد : ظلم و ستم و شهرى است از تركستان[نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى].
بيدار : معروف است.
بيدارمغز : عاقل و هشيار.
بيدانجير; بيدبرگ; بيد بلخ; بيدپا : رجوع به تركيبات «بيد» نمايند.
بيدخ : (چو حيدر و ديگر) اسبِ جلد و تندخيز.
بيدخت : (چو بى جفت) ستاره زهره.
بيدَر : نام شهرى است از هندوستان كه قديماً مقرّ حكومتى موسوم به همين اسم بوده است و يا شهرى است كه دارالملك[مركز] صوبه احمدآباد است.
بيدِرَفش : پهلوانى بوده از لشگر ارجاسب[پادشاه توران].
بيدستر : (چو بى منظر) سگ ديوانه و سگ آبى و يا حيوانى است ديگر كه به تركى «قُندُز» و به فرانسه «كاستور» ]گويند [و سرش مدوّر و قدرى از گربه اهلى بزرگ تر و ذات المعاشين]دوزيست [است كه هم در آب و هم در