قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٨
و با خشونت قليلى و ناهموارى، و منبت آن كوهستان ارمن و خراسان و گياه آن به قدر شبرى]يك وجب [و به نام سرخ و سفيد، دو قسم مى باشد و هم نام ششمينِ كيانيان]دوّمين سلسله اسطوره اى ايران [كه پسر اسفنديار ابن گشتاسب بوده و در ٥١١٣ هبوطى بعد از جدّ خود در ايران جلوس نموده و ١١٢ سال در كمال استقلال سلطنت كرده و چون اجل محتوم نزديك شد دختر خود، هماى، را كه به رزانت رأى معروف بوده و در امور مُلكى طرف مشاوره او بودى، وليعهد خود ساخته و تاج و تخت را بدو سپرده و خود رخت به سراى ديگر برد و پسرش، دارا، در اين وقت خردسال بوده و رتق و فتق امور مملكت را شايسته نبوده و فرزند اكبرش، ساسان، هم در زمان پدر راه زهد و تقوى پيش گرفته و طريق تجرّد پيموده و خود شبانى كرده و با شير گوسفندان معيشت نموده و پشت به كاخ سلطنت كرده و دو دختر ديگرش، فرنگيس و بهمن دخت، هم در حصانت رأى كمتر از هماى بودند. وبالجمله چون گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى]، بهمن را از سيستان طلب داشت، اردشيرش لقب داد و از اين، بهمن اردشير نيز گفته و گاهى تخفيفاً بهمنشير نيز گويند. و ازآن رو كه بسيار راست گفتار و درست كردار بوده و يا در خردسالى به غايت زيرك و عاقل و بسياردان بوده است و يا اينكه در ايستادن دستش از زانو فروافتاده و يا در بيشتر از ممالك روى زمين، دست تصرّفش دراز بودى او را بدين اسم خواندندى و به همان جهت بهمنِ درازدست هم گويند.
بَهمن دخت ---> بهمن.
بهمن دِز : قلعه اى است محكم در بالاى كوه سبلان، چهار فرسخى اردبيل.
بهمنجنه; بهمنجه : (چو بدمنظره و سرپنجه) عيد و روز دويّم ماه هاى شمسى و يا بالخصوص، ماه بهمن كه پارسيان بنابر قاعده مذكوره در «آبان» جشن كرده و در اين روز به جهت زيادتى حافظه، سپند را با شير خورده و به طعام هايى كه جميع حبوبات در آن باشد، مهمانى كنند.
بَهمَنشير ---> بهمن.
بَهمَنى : موضعى است در دو فرسخى بوشهر كه اعيان بوشهر در آنجا عمارات بسيار ساخته و از چاه هايش آب را با مَشك به بوشهر مى برند.
بَهمَنيار : پسر مرزبان، مكنّى به ابوالحسن، از مشاهير حكماى اسلام و از تلامذه شيخ ابوعلى سينا كه به حركت جوهريّه معتقد بوده.
بهمى : (چو سختى) به نوشته مخزن[ر.ض، نباتى است شبيه به گياهِ جو، و از آن كوتاه تر و باريك تر و خوشه آن شبيه به شيلمر.م].
بهنامه : (چو بهدانه) كليچه[ر.م] و (چو شهنامه) بوزينه.
بهو; بهوه : (چو سهو) كوشك[ر.م] و بالاخانه و(چو سبو) رنگ خالص و نام يكى از رايان هند.
بهودل : (ل) رجوع به «طلق» شود.
بهور : (چو قصور) چشم و نگاه كردن به آن.
به ول ---> بل.
بهى : (به كسر اوّل) خوبى و نيكويى و ميوه اى است زردرنگ و پرزدار معروف كه به فرانسه «كوان» و به تركى «هيوا» و به عربى «سَفَرجل» و به يونانى «قودو نياميلا» گفته و به پارسى «به» و «آبى» و «پهنور» و «ترج» نيز گويند، و بوى آن تند و خوش و طعم آن مخصوص و گوارا و تخم آن داراى مادّه لعابى بوده و به نام شيرين و ترش محض و ترش و شيرين به سه قسم بوده و اوّلى را «به آزاد» نيز گويند.
بهيدن : (چو رَسيدن) چيزى را فرسودن و لگدكوب نمودن.
بَهيم : بهو[ر.م].
بهين; بهينه : (چو نگين) بهتر و حلاّج و ايّام هفته و توانگرى يافتن و گزيده و انتخاب شده.
بهينْ كردار : احسنِ اعمال و مردم خوش رفتار.
آيين بيستونهم