قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٧
بهروج ; بهروجه; بهروز; بهروزه : (چو دلسوز) كندر هندى و مردم خوش اقبال و غالب و قاهر و بلور و شيشه، خصوصاً نوعى از بلور كبود خوش رنگ و كم قيمت.
بِهرون : نام ديگر اسكندر ذوالقرنين است.
بهره : (چو سركه) قصبه اى است در لاهور]در پاكستان [و (چو سفره) طايفه اى است اسماعيلى مذهب در گجرات[در هند] و (چو دهره) سبب و جهت و حصّه و قسمت و حظّ و نصيب و هر چيز بد و باطل و نامرغوب.
بهره بر : شريك و انباز.
بهره بود : علّت و سبب.
بهرهور : شريك.
بهزاد : (چو دلدار) نام اسب سياوش[پسر كيكاووس، پادشاه كيانى].
بِهِستان : به نوشته ياقوت حموى[ر.ض] قلعه اى است در جوار قزوين.
بِهستون : معرّب بيستون[ر.م] است.
بهش : (چو سبك) باهوش و (چو نقش) ميوه درختى است كه صمغ آن را در تازگى «مقل» و بعد از خشكيدن «وقل» گويند و رجوع به «بلوط» هم شود.
بهشت : (چو سرشت) معروف است; رجوع به «دوزخ» نمايند.
بهشتِ دنيا : دمشق و وادى السّلام و سغد سمرقند[در ازبكستان].
بهشتِ روى زمين : چين و بهشت دنيا[ر.م] و رجوع به «آسيا» هم نماييد.
بهشتِ شام : دمشق.
بهشتِ شدّاد ---> آدم و شدّاد.
بهشتِ گَنگ : گنگ بهشت[ر.م] است.
بهشتِ يهود --->پولونيه.
بهشتى : خوب روى و خوش صورت و دو نفر از شعراى عثمانى.
بهشتى چهره; بهشتى روى : خوش صورت را گويند و رجوع به «فيروزه مرقد» هم شود.
بِهْشَميّه : يكى از ٧٣ فرقه امّت مرحومه كه از جمله فِرَق معتزله بوده و مى گويند كه استحقاق عِقاب بدون معصيت، ممكن; و توبه از يكى از كباير با اصرار به كبيره ديگر و همچنين توبه كردن از معصيتى با عدم قدرت بر آن بى ثمر و غيرمقبول است و رجوع به معانى ماده ٣ «صوفيه» هم نمايند.
بهق : (چو شفق) معرّب بهك[ر.م].
بهقباد : (ل) سه ناحيه است از توابع بغداد كه به اعلى و اسفل و اوسط امتياز يابند.
بهك : (چو فلك) مرضى است كه پوست آدمى را سفيد و يا سياه و سفيد مى كند.
بهكار : (چو دلدار) عمل مندوب و مستحبّ.
بِهِل : امر به هليدن[ر.م]، و باى اوّلش زائد است.
بهله : (چو هرزه) قولچاق[ر.م و دست كش پوستى و آهنى كه در روز جنگ در دست كشيده و صيّادان در دست كرده و چرغپرنده اى شكارى] و شاهين را بدان بر دست گيرند.
بهم : (چو شكم)آرى و بلى و (چو قلم) مخفّف با هم.
بهم برآمدن : در غضب شدن.
بهمار : (چو سردار) بسيار.
بهمان : هر شخص و هر چيز مجهول، مرادف فلان.
بهمن : (چو مخزن) برهمنه[ر.م] و عقل اوّل و روح القدس و مردم درازدست و پرده اى است از موسيقى و كوهى است بلند و چشمه اى است در جرجان[گرگان] و قلعه اى است در هندوستان و قلعه ديگرى است در نواحى اردبيل كه در قديم جادوگران بسيار در آنجا بوده و پارچه هاى برف كه به سبب حرارت از كوه جدا شود و نام روز دويّم ماه هاى شمسى و ماه يازدهم سال هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» خواهد آمد و به زعم زردشتيان، فرشته اى است موكّل بر چهارپايان و تسكين خشم و غضب و حراست حيوانات اهلى و ادخال ارواح صلحا بر بهشت و تدبير مصالح و امور ماه و روز بهمن كه بزرگ ترين ملائكه است و هم گياهى است كه در ماه بهمن گل كند و به نوشته مخزن[ر.ض]بيخى هم هست فارسى شبيه به زردك]هويج [كوچكى و با اندك صلابت و كجى