قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٥
درگذشت.
٥. بهادرشاه ثانى: كه آخرين ملوك تيموريّه و در ١٢٥٣ هجرى در شهر دهلى جلوس و در ١٢٧٤ هجرى درگذشته و سلاله تيموريّه منقرض گرديد.
٦. بهادرشاه گجراتى: كه در ٩٣٢ هجرى در گجرات]در هند [جلوس كرده و در ٩٤٣ هجرى درگذشت.
بهادريت ---> تاريخ هندى.
بهار : (چو چنار) لنگ بار و (چو كَنار) گل و شكوفه، خصوصاً گل گاوچشم و گل نارنج و يكى از فصول اربعه و خانه منقّش و طلاكار و جزيره اى است آبوهوايش سازگار و بت و صنم و بتخانه، خصوصاً بتخانه چين و حرم سلاطين و آتشگده تركستان و قريه اى است در دو فرسخى همدان و شاعرى است هندى و خطّه بزرگى است در شمال شرقى هندوستان كه قسم غربى قطعه بنگاله مى باشد و هم شهرى است در همان خطّه و دارالملك آن عظيم آباد است و خود آن خطّه را هم عظيم آباد گويند.
بهارِ بَشكَنه : نوايى است از موسيقى.
بهارخانه : بتخانه.
بهارخوش : گوشت خشكيده و نمك سوده.
بهارِ شكنه : بهار بشكنه[ر.م] است.
بهار وحش : قديد است.
بَهاران : فصل بهار.
بَهارستان : نام دارالشوراى ملّى ايران و به معنى معروف.
بَهارى : هر چيز منسوب به بهار و شاعرى بوده قمى و يكى ديگر كازرونى و هم يكى از قدماى شعرانى عثمانى است.
بهاز : (چو دراز) اسب اصيلى كه به جهت نتاج گرفتن در ايلخى[رمه] سر دهند.
بهاشميّه : رجوع به مادّه ٣ «صوفيّه» شود.
بهامين : (چو سلاطين) فصل بهار.
بهانستن : (چو ندانستن) كرايه كردن.
بَهانه : سبب و وسيله و عذر آوردن و نقصان.
بَهاور : هر چيز پرقيمت.
بَهايم : جمعِ بهيمه است.
بِهبود : حسن و صحّت.
بهبهان : (چو پهلوان) قصبه اى است مشهور در فارس به مسافت ٢٦٠ كيلومتر از شمال غربى شيراز و مومياى خوب در بعضى جبال آن حاصل گردد.
بهت : (چو غلط) فِرنى يا شير برنج يا حلواى برنج.
بهتر : (چو دلبر) خوب تر و نيكوتر و مستحسن.
بِهتَرَك : مصغّر بهتر و نام سال كبيسه ١٣ ماهه پارسيان كه پيش از ظهور اسلام در هر ١٢٠ سال، يك سال را ١٣ ماه شمرده و آن را «بهترك» ناميده و مبارك دانسته و در عهد هر پادشاهى كه واقع مى شد، دليل شوكت او مى داشته اند; چنانچه در زمان نوشيروان[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦م] واقع شده و در آن سال دو ارديبهشت وقوع يافت.
بِهترين : مبالغه در بهتر است.
بهج : (چو خرج) بوزيدان[ر.م].
بِهْجَت : به عربى، سرود و شادى است و هم شاعرى بوده عثمانى و يكى ديگر هندوستانى و هم لقب مصطفى افندى از علما و اطباى عثمانى كه حكيم باشى سلطان سليم خان ثالث]هجدهمين پادشاه عثمانى در قرن ١٢ه:. [و سلطان محمودخان ثانى]سى امين پادشاه عثمانى در قرن ١٣ه:. [بوده.
بِهدان : عالم و دانا و بهدانه[ر.م].
بِهدانه : تخم و دانه بهى[به].
بهر; بهرا : (چو شهر) نى و ابريشم و بيدمشگ و بزرگى و زيور اسب و سبب و انگيزه و غم و غصّه و نصيب وحصّه و نام ولايتى است و در معنى اصطلاحى بهر، رجوع به «ذرع» هم نمايند.
بَهرام : مرّيخ و گل كاجيره و روز بيستم يا نوزدهم ماه هاى شمسى و نام فرشته اى است موكّل بر امور آن روز و محافظت مسافران و پهلوانى بوده ايرانى و هم چند نفر از مشاهير و حكم داران ايران بدين اسم، موسوم بوده اند كه شرح اجمالى هريك را مى نگارد:
١. چهارمين يا ششمين اشكانيان: كه بعد از پدرش، شاپور، در ٥٣٧٤ هبوطى در رى بر كرسى مملكت برآمده