قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٣
بعضى از مردمانش نصارى و اكثرشان حنفى مذهب و عموماً خوش احوال و صاحب جمال هستند.
بولشويك : ]طرفدار بلشويسم كه مكتبى است سياسى، طرفدار مكتب پرولتاريا. مركز اين مكتب اتّحاد جماهير شوروى است(لغت نامه دهخدا)[.
بولغار : بلغار[ر.م] است.
بولْكِنه : پاره[رشوه] و رشوت.
بولنجك : (چو رو بستن) بلگنجك[ر.م].
بولو : به يونانى، بسيار است.
بولوبودْبُون; بولوبوديون : به يونانى، بسفايج[ر.م] است.
بولوطَريخون : به يونانى، پرسياوشان[ر.م] است.
بوله; بولين : سوزگش[به تركى، فيلتر و صافى] و لوله.
بوليويا : يكى از ممالك عظيمه امريكاى جنوبى.
بوم : (چو سخن) به معنى باشم و(چو موم) سرشت و طبيعت و منزل و وطن و جا و مقام و خانه و زمين شيار نكرده و آبادانى و معموره كه در «مرز» مذكور خواهد شد و پارچه اى از زمين و گياهى كه شدكار[ر.م] باشد و به عربى، مرغى است معروف كه به نحوست مشهور بوده و در خرابه ها به سر برده و بيشتر در شب ها پرواز كند و مرغان به پادشاهى اش قبول كرده و زاغ، به جهت لئامت، آن صلاح نديده و ازاين رو دشمن همديگر شدند، و آن را «جغد» نيز گفته و به تركى «بيگ قوش» گويند و در تحفه[ر.ض]و مخزن[ر.ض] گويند كه در روز به جهت نور آفتاب، قوّه باصره آن ضعيف گردد به حدّى كه نمى تواند از آشيانه خود برآيد. و به سه قسم مى باشد: يكى بزرگ جثّه كه «شاه بوم» و «يوف» يا «بوق» نيز گفته و به تركى «سارى قوش» و به هندى «الو» نامند، و ديگرى اوسط كه جغد نيز گفته و در تنكابن «كوره بوم» ناميده و به هندى «چيله» گويند، و سيّم اصغر، كه از همه كوچك تر و به مقدار قمرى و سرش به قدرِ نارنجِ كوچكى است و اين را «مرغ حق» نيز گفته و به تركى «بيلاق» و به هندى «پيچه» گويند.
بوم كند : خانه اى كه در زير زمين به جهت مسافران و گوسفندان سازند.
بومادران; بوماران : گياهى است مايل به كمودت]تيرگى [و تيزى كه گل آن نيز كبود و به عربى «قيصوم» [گويند]، و چون آن را در خانه بگسترانند گزندگان بگريزد و آن را «برتراسك» و «انيژ» نيز گفته و به عربى «سويلا» و به يونانى «ارطيه ماسيا» گويند.
بوماره : مرغى است غيرمعلوم.
بومباى ر بمباى.
بومُسيلم : شخصى بوده كه ادّعاى نبوّت نمود.
بومَهَن; بومَهين : زلزله زمين و روده پاك نكرده.
بون : (با واو خفى و ضمّ باء) به تركى، ابله و احمق و بليد و كودن و (چو تبّت) قصبه اى است مركز بادغيس]در افغانستان [و (چو خوف) حصّه و بهره و (چو خون) روده پاك نكرده و يا پاك كرده و زهدان و آسمان و بن و پايان هر چيز و قصبه اى است در يمن و شهرى است از پروسيا]بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بود [و شهرى است ديگر در حدود تونس كه مسقط الرأسِ عبدالرحمن البُوبى، مخترع صابون كه در مقابل اين هنر، در مقامِ تحسين اصابَ البونى گفته شده و پس همان كلمه تحسين تخفيفاً صابون شده و نام آن اختراع كرده او گرديد.
بوند : (چو درست) مردم با تمكين و وقار و آهسته و(به فتح ثانى و كسر آن) مردم متكبّر و با هستى و هيبت و به معنىِ باشند.
بونده : (به زيادتىِ ها) بر وزن و معنىِ بوند، الاّ معنىِ آخرى و اسم فاعل از بودن.
بونه ---> تاريخ قبطى.
بوه : (چو شده) مردم آهسته و درختى كه هرگز بار ندهد.
بوهال : به هندى، خراهن[ر.م] است.
بوهمان : (چو دودمان) فلان و بهمان و بچّه دان.
بوى : بو، اِفراداً و تركيباً.
بويا : بوى كننده و هر چيزِ خوش بوى و معطّر.
بويار : نزد صقالبه[اسلاوها] كلمه احترام است، مانند لفظ افندى و آقا.
بوياك : بادرنگبويه[ر.م].