قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٩
اسود ابن سام ابن نوح كه به زعم بعضى، اهالى فارس از نسل اويند و به نوشته ياقوت حموى[ر.ض]نام سه آبادى است كه معروف ترين آنها شعب بوّان، كه يكى از متنزّهات جهان، و در ميانِ ارّه جان]در فارس [و نوبندگان]در فارس [واقع، و آن درّه اى است كه طولش سه فرسخ و نيم و عرضش يك فرسخ و نيم، همه گونه ميوه هاى رنگين بسيار و از كثرت اشجار، آفتاب بر زمين نيفتد.
بَوانات : بلوكى است سردسير از فارس در ٢٨ فرسخى از شرق و شمال شيراز.
بوئيس : به فرانسه، شمشاد است.
بوب : (چو خوب) بوبو[ر.م] و فرش و بساط خانه.
بوب اندين : چادر و بارگاه و خيمه.
بوبا : آشى كه از گوشت بز كوهى بپزند.
بوباش : هميشه و قديم.
بوبرد; بوبردك : (چو گوگرد) بلبل و مصغّر آن.
بوبك : (چو كودك) هدهد و دختر بكر و احمق و نادان.
بوبو; بوبويه; بوبه : هدهد و مرغ سليمان و آرزو و آرزومندى.
بوتان : خطّه اى است مستقلّ در سمت جنوبى تبّت و شمال شرقى هند، كه در تحت حمايه دولت چين بوده و مردمانش مذهب بودا دارند.
بوتنيه : (ل) خطّه بزرگى است در سمت شمالى دريايى كه آن هم بدين اسم، موسوم و در واقع قسم شمالى بحر بالطيق]درياى بالتيك در شمال اروپا [است، واقع مى باشد.
بوته : (ر) نشانه تير و مطلق بچّه، خصوصاً از شتر و جزيره اى است در اسقوچيا[اسكاتلند] و درخت و نبات پر شاخ و برگى كه به زمين پهنيده و بسيار بلند نشود و ظرف گلى معروف كه فلزات را در آن بگذارند.
بوته خاك : بدن انسانى.
بوتيمار : مرغى است آبى و ماهى خوار و يا مرغى است كه در كنار آب نشسته و با وجود تشنگى از خوف كم شدن آب نخورد، و در مخزن[ر.ض]فرمايد: مالك الحزين : كه «مالكى» نيز گفته و به پارسى «بوتيمار» و به هندى «بكله» گويند : مرغى است آبى، سفيدرنگ به قدر جثّه كبوتر و گردن و پاها و منقار آن دراز و در اكثر كنار آب ها مجاور و سر به زير افكنده باشد و رجوع به «شفنين» هم نمايند.
بوجاق : علاوه بر معنى تركى معروف[گوشه; جاى دور]، قصبه كوچكى است از قونيه و خطّه اى است از طربزون[در تركيه] و ناحيه اى است از بيروت و ولايتى است از دياربكر[در تركيه] كه مشتمل بر ٣٩ قريه مى باشد.
بوجپا : خيار بادرنگ[ر.م].(ند)
بوجك : به تركى، حشرات الأرض است.
بوجنورد : (ل) قصبه اى است شهرمانند از بلاد خراسان.
بوجوق : لفظى است بلغارى كه عيد ولادت حضرت روح الله(عليه السلام)را گويند.
بوچ : (چو كوچ) اندرون دهان و (چو موج) كرّوفرّ و خودنمايى.
بوچق; بوچوق : به تركى، نصفه و نيمه را گويند.
بوحا : به يونانى، جدوار[ر.م] است.
بوخت : (چو سوخت) به يونانى و سريانى و به پارسى هم، پسر و بنده است.
بُوخَجدَر : بوالخجدر[ر.م].
بوخل; بوخله : (چو دوزخ) خُرفه[ر.م].
بود : بودن و بودش و هستى و كل و مجموعه و همه.
بودا : يا بودها; كه به زبان هندى، علاّمه را گويند، يكى از مذاهب مقبوله و منتشره چين و هند و ژاپونيا و پاره اى ولايات تركستان چينى]ناحيه اى در شمال غربى چين [كه اهالى آن چهارصد مليون تخمين[شده اند] و مؤسّس آن بوداغاوتامه يا بوداج يا شاكمونى يا شاكيامونى يا سيدارته يا سيدهارثا : كه به نوشته قاموس الأعلام]ر.ض [اسامى مختلفه مانى نقاش]بنيان گذار آيين مانوى در قرن٣م [هستند : مى باشد. و اساساً اين دنيا را موهوم و خيالى دانسته و ارواح را غير از اين عالم محسوس، عالمى ديگر، حقيقى و باقى پنداشته و مى گويند كه آحاد انسان را ممكن است كه خود را در سايه رياضات و اعمال صالحه به آن عالم حقيقى رسانيده و با عقل كلّ، وحدت حاصل نمايند.