قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤١٥
است در ساحل جنوبى ايران، به مسافت ٦٠ كيلومتر از جنوبِ غربى شيراز و ٣٣٠ كيلومتر از شرق جنوبى بصره، كه يك طرفش صحرا و سه طرفش دريا و لنگرگاه كشتى، هوايش بسيار گرم، آبش بد و اهالى در حوالى ١٥هزار است.
بندر جَز: يكى از بلاد استرآباد[گرگان] است.
بندر عبّاس : شهرى است در ساحل جنوبى ايران از ايالت كرمان كه در اوايل قرن يازده هجرى از طرف شاه عبّاس صفوى تأسيس يافته و به نامِ خودِ آن شاهِ والاجاه، موسوم و مركز تجارت هند و ايران است.
بندر هنديان : دهى است مشهور در فارس و در آنجا چاهى است كه معدن كبريت است.
بندرز : (چو فرزند و گلقند) جوال دوز.
بَندْروغ : مكرّر است; رجوع به «بند» نمايند.
بندش : (چو مفرش) بنجك[ر.م] و (چو ورزش) تركيب دادن و مركّب نمودن و نقش كردن سيم و زر و نام ولايتى است.
بندق : (چو بلبل) به عربى، فندق است، اِفراداً و تركيباً.
بُندَك : بر وزن و معنى بنجك.
بندمه; بندنه : (چو بدگله) تكمه و گوى گريبان.
بندور : (چو منظور) نفس مطمئنّه و (چو مزدور) ريسمانى كه بدان جوال و توبره و غيره دوزند.
بنده : (چو خنده) جيوه و به معنى معروف كه مقابل آزاد است و «بلون» و «گرّا» هم [گويند].
بَنديبان : پاسبان و زندانبان است.
بَنديدن : بستن.
بَنديشه : انديشه.
بَنديمه; بَندينه : بندمه[ر.م].
بنزين : (ل) مايعى است بى رنگ خنثى كه از زغال سنگ مُستخرج و در آب چندان محلول نبوده و در الكل به خوبى محلول، و در ازاله لكّه لباس، معمول و در دفع جرب]گرى [و شپش مؤثّر آيد.
بنساله : (چو دنباله) مردم سال خورده.
بنصر : (چو بلبل) انگشتِ پهلوى انگشتِ كوچك.(عر)
بِنطاسيا; بِنطاسيه : به يونانى، حسّ مشترك است.
بُنطُس : (ل) نزد جغرافيين عرب نام بحر اسود]درياى سياه [است.
بِنغازى : خطّه برقه[ر.م] و هم شهرى است در ساحل غربى همان خطّه كه قديماً به بنه ديس موسوم بود.
بَنغاله : بنگاله[ر.م].
بنغلا : (ل) قطعه بزرگى است از مستحكمات پورتغال، در افريقاى غربى.
بنفسج : (چو سمندر) معرّب بنفشه است.
بنفش : (ر) بنفشه و رجوع به «شنگ» هم شود.
بنفشه : (ر) گلى است معروف كه «فرمه» و «كاكوش» هم ]گويند [و گياهى است كه در آب روييده و ريشه آن مقيّئ و مى تواند بدلِ اپيكا[ر.م] گردد و به عربى «فرفير» و به يونانى«ابرو» و به فرانسه «وِيولِت» گويند.
بنفشه سگ : شابانك[ر.م] است.
بنفشه گون طارم : آسمان.
بنفشه گون مهد : زمين و آسمان.
بَنقه : (ل) رجوع به «مشو» و «عدس» نمايند.
بنك : (چو تند) پوست بيخِ امّ غيلان[ر.م] و (چو سخن) اثر و نشانه و مصغّر بنه[ر.م] و(چو فلك) ون[ر.م] و مصغّر بن]ر.م [و بنه[ر.م] و نوعى از قماش متن اطس كه بر آن گل هاى زربفت باشد و عرق و گل هايى كه از خوردن شراب بر پيشانى مهوشان و روى ايشان نشيند.
بَنكاله : بنگاله[ر.م] است.
بنكران ; بنكردان : (چو دختران و دخترجان) بكران]ر.م [است.
بَنكَن : بر وزن و معنى بنگن.
بنگ : نام ملكى است كه به نامِ بانى خود، بنگ ابن هند ابن حام ابن نوح، موسوم و مُلك بنگاله هم بدو منسوب و يا آنكه مُلك بنگ همان بنگاله است و هم برگ گياهى است معروف و در ايران كثيرالوجود كه كيف آور و بيهوش كننده، كه در سر قليان گذارده و مى كشند. و تخمِ آن شاهدانه و استعمال آن مورثِ خبط و جنون و هذيان بوده و بيشتر حالت تخدير و ثقلِ رأس و دوار]سرگيجه [