قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٩
بيستوهشت گانه ماه كه فضايى است مابين ذابح[ر.م و نعايمر.م]، و در آن هيچ ستاره نيست، و ازاين جهت عرب آن را به بلدة الثعلب : كه خوابگاه روباه است : تشبيه كرده اند، چه روباه آن موضع را دائماً از خس و خاشاك خالى مى دارد.
بِلژيك; بِلژيكا : بلجيك[ر.م] است.
بلس : (چو شتر) مرجمك[ر.م] و انجير سفيد و نام ديگر نمرود اول.
بلسان : (چو سرطان) بيدانجير[ر.م] ودرختى است در مصر كه از برگ آن روغن كشند و بعضى گفته كه اگر قطره اى از آن بر شير گاو چكانند، بعد از لمحه اى پنير شود و اگر بر آب چكانند مانند شير سفيد گردد، و در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [فرمايند: درختى است به قدر درخت سقّز و برگش شبيه به برگ سداب، و از آن سفيدتر و منبت آن عين الشمس از دهات مصر، و مانند انسان از گرمى و سردى و عطش و سيرآبى، متأذّى و بهترين روغنِ آن، آن است كه در سرطان نزد طلوع شَعراى يمانى]ر.م [گرفته باشند، بدين روش كه ساق درخت را شكافته و آبِ آن، كه مثل صمغ منجمد باشد، روغنِ آن است كه در نزد نصارى به غايت محترم بوده و به اضعافِ وزنِ طلا خريده و در نزد بطارقه[فرماندهان سپاهيان; كشيشان] و رُهبانان خود ذخيره گذارند، به زعم اين كه آن درخت از آبِ جامه هاى حضرت مريم(عليها السلام)روييده و به وجود آمده است. و تخم آن را : كه به قدر فلفل و بزرگ تر از آن و اندك مايلْ به طول و رنگ آن اشقر]سرخوسفيد [و اندك ثقيل الوزن و مغز آن سفيد و طعم آن تلخ است : «حبّ بلسان» گويند.
بلسك : (چو نهنگ) پرستوك[ر.م] و (چو سرشك) سيخ كباب و سيخ تنور نان پزى و (چو درست) چوبى يا سيخى كه بدان، بريان در تنور آويزند.
بلسن : (چو بلبل) مرجمك[ر.م].
بلشازار : چهلوچهارمينِ ملوك كلدانيان[در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ ق.م كه در ٤٨٨٤ هبوطى، بعد از پدرش، نبنيدَسر.م، در نينواشهرى باستانى در عراق] به اريكه سلطنت نشسته و به سانِ پدرانِ خود خمّارى و بت پرستى آغازيده و نصايح حضرت دانيال(عليه السلام) مؤثّر نيفتاده، عاقبت بعد از سه سال حكمرانى به دست لشگر داريوش مقتول و دولت كلدانيان منقرض و ممالك ايشان به داريوش مقرّر گرديد.
بلشان : (ل) رجوع به «مردخاى» نمايند.
بلشك : بر وزن و معنى بلسك.
بلع : (چو لعل) به عربى معروف است، كه فروبردن طعام و غيره است كه به پارسى «اوباريدن» و «اوباشتن» و «بُنگُش»[گويند] و به اصطلاح نجومى، بيستوسيّم منازل بيستوهشت گانه ماه كه علامت آن دو ستاره مى باشد كه گويا يكى از آنها به جهت روشنايى خود، آن ديگرى را كه تاريك تر است، بلع مى نمايد، و يا اينكه چون در وقت قضيه (يا اَرضُ ابْلَعى)(هود،٤٤)، قمر در اين منزل بوده، بدين اسم اختصاص يافته و «سعد بلع» نيز گويند.
بلعام; بلعم : (چو فرجام و شلغم) بلدى است در روم و هم مردى بوده زاهد و مستجاب الدعوه، پسر باعور، در هنگامى كه حضرت موسى(عليه السلام) با بنى اسرائيل متوجه استيلاى ملوك بنى مؤاب گرديد، بالاق، حكم دار ايشان، درخواست نفرين كرد، كه در حق بنى اسرائيل دعايى بد كرده و زوال ايشان را بطلبد، بلعم قبول نكرده و اظهار داشت كه بنى اسرائيل را در نزد خداوند منزلتى عظيم است و ايشان را نتوان نفرين كرد. بعد از اصرار بسيار گفت: چاره آن است كه دختر بنى مؤاب را با زينت تمام در ميان بنى اسرائيل برهانيد تا با ايشان هم بستر شده و مستحق غضب الهى گرديده و كار به مراد شود. بالاق اين سخن را پسنديده و بدان روش عمل كرده، ناچار جمعى از بنى اسرائيل به زنا درآمده و از اين ممرّ مستحق سطوت الهيّه گرديده و بلعم هم به جهت برانگيزانيدن اين فتنه، زبانش از دهان بيرون شده و به مدلولِ (وَاتلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءاتَيْناهُ ءاياتِنا فَانْسَلَخَ مِنها)(اعراف، ١٧٥) از اسم اعظم و ساير علوم مسلوب گرديد.
بلغار : (چو گلزار) بلغاريا[ر.م] و پوستى است رنگين و خوش بوى و موج دار كه از تابش ستاره سهيل آن رنگ به هم رسد و آن را به پارسى «كيمخت» [گويند]، و در