قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٧
همين مهر ممهور باشد هم «بل» گفته و هر دو را «بهول» نيز گويند.
بلا : علاوه بر معنى عربى مشهور كه به پارسى «جسك»[گويند]، مركز ايالتى است كه در ساحل شرقى جنوب بلوچستان واقع مى باشد.
بلابه : (چو اقامه) به تضرّع و چاپلوسى سخن گفتن و بد و تباه و هرزه گوى و نابكار و فاسق و بدكار، خصوصاً زن بدكردار.
بلاتگين : (ل) چخماق.
بلاج : (چو رواج) حصير و بوريا.
بَلادُر : مخفّف بلادور[ر.م] است.
بِلادُن : مخفّف بلادون[ر.م] است.
بَلادور : تصدّقات و پيرايه زنان، خصوصاً زرّينه سر ايشان و بار درختى است در هندوستان كه به يونانى «انقرديا» ]گويند [و ذهن و حافظه را بيفزايد و ازاين رو به عربى «حبّ الفهم» گفته و به جهت مشابهت آن به قلب حيوان، «حبّ القلب» نيز خوانند و مغز آن شبيه به مغز گردكان ]گردو [است و ليكن بسيار خوردن مورث خون گردد.
بِلادون : نباتى است طويل العمر، برگ هاى آن بيضى و حاد و بزرگ و گل هاى آن قرمز خمرى و ميوه آن كوچك و مدوّر و در ابتدا سبز، بعد قرمز و بالاخره سياه و از جهت شكل شبيه به گيلاس سياه مى باشد و ازاين رو غالباً اشتباه شده و عوض آن خورده مى شود، چنانچه در مازندران جمشيدنامى آن را به عوض گيلاس خورده و از اثر سمّيّت آن مرده بود و بدين جهت است كه اهالى مازندران ميوه بلادون را «جمشيدكش» مى گويند. بالجمله همه اجزاء آن، خصوصاً برگش در طب استعمال مى شوند.
بِلاده : بر وزن و معنى بلابه و مفسد و مفتّن.
بلاذُرى : ]ابوبكر يا ابوجعفر يا ابوالحسن احمد بن يحيى بن جابر بن داود، عالمى است فاضل، كاتب، شاعر، مورّخ و مترجم. در آخر عمر به جهت خوردن ميوه بلاذر ]بلادر [مبتلا به اختلال حواس شد و در سال ٢٧٩ هجرى در بغداد جان داد. از آثار او است: انساب الاشراف; البلدان الصغير; البلدان الكبير(ريحانة الادب، ج١، ص ٢٧٥)[.
بلار : (چو كَنار) اشنان[ر.م و آذربويهر.م].
بلارج : (چو سراسر) مرغ لك لك.
بَلارَك : شمشير و جوهر آن و فولاد جوهردار.
بلاژ : (چو دراز) بى سبب و بى جهت.
بَلاس : بر وزن و معنى پلاس.
بَلاساغون : شهرى است بزرگ در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [نزديك به كاشغر[در چين و فاراب كه پايتخت افراسيابپادشاه توران] بوده و يا خطّه اى است كه همين شهر مركز آن است.
بِلاسِيوس : به يونانى، چيزى است آيينه مانند كه در كنار دريا مى يابند.
بلاش : (چو تراش) بلاژ[ر.م] و (چو لواش) مردم عارف و يكى از ساسانيان و سه نفر از اشكانيان و هم نام شهرى و قريه اى است در چهارفرسخى مرو شاهجهان[شهر مرو در تركمنستان]، بنا كرده بلاش ابن فيروز]نوزدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م [كه بلاش جرد و بلاش گرد نيز گويند و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: ولاشكرد : كه در اصل بلاشكرد بوده : شهرى بوده در ميان همدان و كرمانشاهان و قصبات قديمه بدين نام در نواحى اخلاط و كرمان و غيره باقى است و در ولاشكرد آبِ هزار چشمه در يك نهر مى رود.
بَلاشان : يازدهمينِ اشكانيان، پسر بلاش ابن فيروز، كه به زعم بعضى، حضرت مسيح(عليه السلام) در زمان او تولّد يافت.
بَلاشجُرد : بلاش جُرد[ر.م] است.
بلاشر : اوّلين طايفه اى است كه در يونانستان ظهور يافته و به اهالى وحشيه قديمه طبخ و زراعت و اجتماع و معاونت آموختند.
بلاشگرد : بلاش جُرد[ر.م] است.
بلال : (چو ملال) بلار[ر.م] و (چو هلال) چند نفر از اصحاب كرام، كه مشهورترين ايشان، حبشى و پدرش رباح و مادرش حمامه و در اصل بنده بوده كه ابوبكر او را خريده و آزاد كرده و بعد از قبول اسلام از خدّام حضرت خيرالأنام بوده و اوّل كسى كه اذان گفت، او بوده و در حضر و سفر، مؤذّن آن حضرت و در غزوات حاضر، و در