قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٤
هنگامى كه مداين دارالملك ساسانيان بود، در آن موضع باغى بود كه گاه گاهى اعيان مداين به عزم تفرّج بدانجا آمدندى، و چون خلافت به ابوجعفر دوانيقى[دوّمين خليفه عباسى در قرن ٢ه:] رسيد، روزى بدانجا آمده و به خاطرش آمد كه شهرى بنا كند، و در اين باب با جمعى كه حاضر ركاب بودند مشورت كرده و ايشان مانع آمدند، پس ابوجعفر غرض خود را با راهبى كه در آن حدود بود بيان كرده و راهب گفت: در كتب مجوس آمده كه در اين مكان شخص مقلاصنامى شهرى بنا كند. ابوجعفر گفت: راست گفتى، مرا دايه اى بود كه مقلاصم گفتى، بهواسطه اينكه ما جمعى اطفال بوديم و هر روز كه از خدمت اديب مى آمديم به نوبت يكديگر را ضيافت مى كرديم، و در نوبتِ من هيچ چيزم نبود، پس لابدّ به خانه آمده و چيزى از ظرايف دايه دزديده و خرج ضيافت كردم و چون دايه خبردار شد مرا مقلاص گفت، چه در آن وقت در عرب دزدى بود مقلاصنام كه ضرب المثل بود.
تَتَمَّةٌ: بغداد قديم يا كهنه به نوشتهقاموس الأعلام]ر.ض [خرابه اى است در ساحل يسار دجله كه به مسافت يك ساعت و نيم از شمال سامره و چهار ساعت از جنوب شرقى تكريت واقع مى باشد.
بغدادجق : بغداد[ر.م].
بغدادِ خراب : گرسنگى و ساغر خالى از شراب.
بغدان : (چو گلدان) مخفّف بوغدان[ر.م] است.
بغرا : (چو صحرا) خوك نر و (چو صغرا) پيش آهنگ كلنگان و نام آشى است مشهور كه «آشِ اوماج» و يا «آشِ رشته» نيز گويند و در «اطريه» هم نگارش يافت و واضع آن بُغراخان، پادشاه خوارزم]در ازبكستان [از ملوك تركستان]شمال غربى چين و آسياى مركزى [كه كاشغر [در چين] را فتح نموده و در ٣٨٩ هجرى بخارا]در ازبكستان [را نيز از سامانيان ضبط و در ٤٣٨ وفات يافته و بدين جهت همان آش را «بُغراخانى» ناميده، پس تخفيفاً «بغرا» خواندند. و پوشيده نماند كه بغراخان نام يكى از ملوك هند نيز مى باشد كه در اوايل قرن هشتم هجرى در خطّه بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند [حكمرانى داشت.
بغشور : (چو محشور) قريه اى است مابين سرخس و هرات.
بَغطاق : كلاه.
بغل : (چو لعل) نام يهودى بوده ضرّابى كه دِرهَم بَغْلى بدون منسوب و رأس البغل نيز مى گفته اند و (چو عمل) معروف است.
بَغَل ترى : خجالت و شرمندگى.
بَغَل زدن : شماتت.
بغلان : (چو دستان) تابع و موافق مزاج.
بغلتاق; بغلطاق : (چو قلمدان) بغتاق[ر.م] است.
بغلك : (چو مسلك و بركت) خشتك و گره زير بغل و تركيباً همچو «بغل» است.
بغلنقار : (چو بدمستان، با راء مهمله و معجمه) مرغى است ابلق پا و گردن دراز و پهن منقار.
بغنج : (چو بلبل) نان خواه[ر.م و زينانر.م] است.
بغند : (چو سمند) غرغن[ر.م].
بَغيار; بغيارى; بَغياز; بَغيازى : فغيار[ر.م] است.
آيين بيستم