قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٠
به حال خود باقى خواهد بود.
بشش ---> تاريخ قبطى.
بشغره : (چو مسخره) ساخته و پرداخته شده.
بشقاب : (ف) ظرفى است معروف.
بشك : (چو پشت) زلف و كاكل و موى مجعّد و موى پيش سر و (چو اشگ) شبنم و برق و تگرگ و نام درختى و عشوه و غمزه و پرده در خانه و مخفّفِ باشد كه، همچو بوك، كه مخفّف بودكه است و رجوع به «سم» هم نمايند.
بشكارى : (چو سردارى) كشت و زراعت.
بشكر; بشكرد : (چو دلبر) شكار و شكارى و شكارگاه و اوّلى، پشكل را هم گويند.
بِشكَل; بِشكَله : چنگال و پشكل و چوب كجى كه كليدان[١] را بدان گشايند.
بِشكَليدن : پهن كردن و رخنه بودن و نمودن با ناخن و انگشت و سر سوزن و كارد و غيره.
بشكم : (چو شلغم و دلبر) بارگاه و ايوان و صفّه و خانه تابستانى و خانه اى كه اطراف آن بادگير و شبكه داشته باشد.
بشكنج : (چو فرزند) بيلك[ر.م] و مابين بازو و دست.
بِشكَنه : بر وزن و معنى بشكله.
بِشكوفه : شكوفه.
بشكول; بشكوله : (چو دلخون و كشكول) وسمه و شكوفه و بشكوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بشكوليدن : جلد و هشيار بودن و حريص و پر طمع شدن و قوى هيكل گرديدن و پهلوان شدن.
بشكون; بشكونه; بشكونيدن : بر وزن و معنىِ بشكول و بشكوله و بشكوليدن.
بشكوه : (چو دلخون) مردم باشكوه است.
بشل; بشلش : (چو اصل و ورزش) تجسّس و گرفتوگير و تحقيق و تفتيش و بشليدن[ر.م].
بشلستان : اداره تفتيش است.
بِشِلْشَكَه : به يونانى، بيخى است سرخ رنگ.
بشلنگ : (چو دل تنگ) قلعه اى است در سر كوهى از هندوستان.
بَشليدن : چسبيدن و درهم آويختن و گرفتوگير بودن و نمودن و امتحان كردن و غافل نبودن و سركشى نمودن.
بشم : (چو قلم) ناگوار و ملول و سوگوار و (چو پشم) شبنم ريزه و ملحد و بى دين و موضعى است سردسير مابين رى و طبرستان[مازندران و اطراف آن].
بشمه : (چو وسمه و سرمه) جاكسو[ر.م] و پوست دباغت نشده.
بشن : (چو چمن) بدن و بن و بيخ و سر و قدّ و قامت و اطراف هر چيز.
بشنج : (چو شكنج) كلف[ر.م] و (چو كمند) آبرو و طراوت رخسار و (چو سرشگ) به تركى، پنجم را گويند.
بشنج آى : رتاريخ تركى.
بشنجه : (چو شكنجه) آهار و شومالِ]آهار يا وسيله آهار زدن جامه [جولاهان و بشنج[ر.م].
بشنژه : (چو زَلزَله و معجزه) چنگالى[ر.م] است.
بشنگ : (چو پزشگ) اسكنه[ر.م] و كلنگ معروف.
بشنيز; بشنيزه : (چو گشنيز) بومادران.
بشنين : (چو گلچين) گياهى است در مصر كه بى برگ[است]، و ساقى دارد و بس، و پيوسته در آب بوده و هر صباح سر از آب برآورده و شام به تهِ آن مى رود.
بشوتن : (چو كبوتر و نكوتر) بوزينه و نام برادر اسفنديار.
بشور; بشورانيدن; بشورش; بشوريدن; بشول; بشولانيدن; بشولش; بشوليدن : همه اين لغاتِ هشت گانه (به كسر باى زائده در اوّل) همان شور و شورانيدن است كه در «شور» مذكور، و ذكر آنها در «بشوريدن» چنانچه در برهان]ر.م [است، خطاست.
بِشُولْيُون : به يونانى، اسبغول[ر.م] است.
بشيز; بشيزه : بر وزن و معنى پشيز و پشيزه است.
بشين : (چو نگين) ذاتْ، مقابلِ صفت و مخفّف بنشين است.
بشيون : (چو افيون) فربه و سمين.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. چوبى استوانه اى شكل و حفره دار كه چوبى دندانه دار به نام زبانه داخل حفره اش جاى مى گيرد و آن را در ديوار درگاه خانه يا باغ نصب مى كردند و با كليد زبانه آن را حركت مى دادند تا در بار يا بسته شود.