قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٨
بالاى قبر، محاذىِ سينه او نصب كردند، پس درختى بزرگ شده و شاخ و برگ آورده و مردم آن سامان، بسيار محترمش داشته و حالات عجيبه از آن مشاهده مى كردند، و اينكه بعضى گفته كه آن درختْ اوّل عصاى حضرت موسى(عليه السلام)بوده، پس به تواتر به حضرت جعفر صادق(عليه السلام)رسيده و آن حضرت هم به شيخ بايزيد بسطامى داده و شيخ هم وصيّت نمود كه دويست سال بعد از اين، مردى از داستان]محلّى در بسطام [برخيزد و اين عصا را بدو برسانيد، پس اخلاف شيخ آن عصا رابه شيخ ابوعبدالله رساندند و او هم عصا را بوسيده و شب و روز با خود مى داشت، تا اينكه او هم به دستور مذكور وصيّت نمود، مخالف آن است كه از ديانت اسلاميّه ثابت [است] و عصاى حضرت موسى(عليه السلام)از مواريث انبيا بوده و در محضر ملايك منتظر حضرت مهدى موعود : عجل الله فرَجه : مى باشد.
بَسطاميّه : رجوع به ماده ٣ «صوفيّه» نمايند.
بسغ : (چو قمر) خانه اى كه از چينى يا بلور ساخته باشند.
بسغدن : مخفّف بسغديدن[ر.م] است.
بسغده : ساخته و آماده و مهيّا و شخصى كه كارها را بسازد و سامان كند.
بسغديدن : (چو درنگيدن و نورديدن) ساخته شدن و آماده و مهيّا بودن ونمودن و كارها را انجام دادن.
بسفايج : (چو بدحالت) بيخ نازك نباتى است كه مانند پر غاز حجيم و داراى انشعاباتِ چند، و از اين جهت است كه يونانيان آن را «پولوپوديون» گويند، كه مشتقّ است از «پولوس» : به معنىِ بسيار : و «پودوس» : به معنىِ «پا» : و به فرانسه «پرليپود» و به عربى «اضراس الكلب» و «كثيرالأرجل»، و به فارسى «بس پايك» و «بسپايه» نامند و بسفايج هم، معرّب همان نام پارسى است. بالجمله طعمِ اين بيخ، شيرين مخلوط با گزندگى از عوامل دافع نزله، و به نوشته بعضى اطبّاى متقدّمين، در دفع جذام و ماليخوليا كارگر، و در ميان فرنگيان، كمتر مستعمل و بعضى مليّن و مفتّحش دانند.
بسك : (چو فلك) مخفّف بسدك[ر.م] و (چو شتر) فتيله پنبه كه به جهت رشتن پيچيده باشند.
بسكله : (چو مشغله) چوب پس در.
بسل : (چو عمل) پاشنه و غلّه گاورس و امر به آويختن.
بِسلانيدن : مخفّف بگسلانيدن است.
بسله : (چو مرزه) كرشنه[ر.م] و غلّه مُلك.
بسمل : (چو صفدر) قصبه كوچكى است به مسافت ٤٠ كيلومتر از جنوب شرقى دياربكر[در تركيه] و (چو طفل) تخلّص يكى از شعراى دامغان و سه نفر از شعراى هندوستان و هم به معنى نيم كشته [و] به معنى ذبح كردن و نحر نمودن و هر چيز نحر و ذبح شده.
بسمل گاه : سلاّخ خانه و محلّ ذبح و نحر از گلوى حيوانات.
بسمه : (چو هرزه) راسخت[ر.م].
بَسناس : نام استاد و معلّم دهريان كه به واجب الوجود اعتقاد نداشته و طلسمات و علوم غريبه را خوب مى دانستند.
بسنج : (چو درنگ) امر به سنجيدن و رجوع به «ماه گرفت» هم نمايند.
بسند; بسنده : (چو كمند و رونده) تمام و لايق و سزاوار و كافى و كفاف و كفايت.
بسنك : (چو خدنگ) اكليل الملك[ر.م].
بسنگك : (چو سمندر) شبنم و تگرگ و ژاله.
بسوته : (چو نمونه) زلف و نفرين.
بسودن : سودن و از «ببسوده» برهان[ر.ض] مستفاد مى گردد كه باى اوّلش اصلى است.
بُسور; بُسوريدن; بُسول; بُسوليدن : نفرين و دعاى بد و نفرين و دعاى بد كردن.
بسه : (چو مزه) اكليل الملك[ر.م].
بسيا : (چو دريا) شراب انگورى.(ند)
بسيار : (چو دلدار) معروف است و «فراوان» و «فروت» و «فَرَه» هم [گويند].
بسيج : (چو امير و دِلير) يراق و بسيجيدن و امر و فاعل از آن.
بسيجيدن : قصد و اراده و كارسازى و ساز سفر كردن و