قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٥
بزغ و بزغسمه و بزغمه و بزغنج و بزغند و بزغه، على الترتيب.
بزك : (چو سخن) مرغى است سياه رنگ و سرسرخ و منقاردراز و بلندآواز، كه بيشتر در كنار آب و بعضاً بر درختان نشسته و آواز بلند كند.
بُزگوش : قبيله اى است .
بزله : (چو حمله) مزاح و ظرافت و سخنان لطيف و شيرين.
بزم : شبنم و مجلس جشن و شراب و دهى است در بوانات.
بزمگاه : مجلس عيش و شراب و كتابى است در مقامات صوفيّه.
بزم نه --->تاريخ جلالى.
بزمانون : بزمايون[ر.م].
بزماورد : (چو تنهاگرد) نوعى از نانِ سطبرِ ميان آگنده و آنچه ميان آن گذارند.
بَزمايون; بزمايه : مادّه گاوى بوده كه فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] را شير مى داد.
بُزمَجه : (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسىِ سقنقور برّى]ر.م [است و رجوع به «ورل» هم [نمايند].
بزمنه : رجوع به تركيبات «بزم» شود.
بَزمونه : روز دويّم ماه هاى جلالى.
بَزمه : گوشه و طرفى از بزمگاه.
بزن : (چو شكم) امر به زدن و (چو چمن) ماله برزيگران.
بزنجرد : (ل) نام چشمه اى است; رجوع به «چشمه» نمايند.
بزند : (چو كمند) رجوع به «سبزه» [شود].
بَزِندار : پنجره اى كه پيش آستان در سازند.(ند)
بَزَنطيّه ---> قسطنطنيّه.
بزنگ : (چو نهنگ) كليد و ناقوس و دراى و جرس و غلق در خانه.
بزوشم : (چو گلقند) تفتيك[ر.م] و در اصل بزپشم بوده.
بُزوشه : (ر) نباتى است معروف كه تخمِ آن بارتنگ]ر.م [است.
بزه : (چو مزه) خطا و گناه و مسكين و نامراد و ظلم و بيداد و مردم عاجز و بى اقتدار و (به ضمّ اوّل) زمينِ پشته پشته و نوعى از ميوه خوش بوى است.
بزه كار : عاصى و گنه كار و لقب بهرام، چهارمين ساسانيان[در قرن ٣م] و هم لقب يزدجرد]چهاردهمين پادشاه ساسانى در قرن ٥م [است.
بزهش : (چو پرسش) مقابله و روبه رو ايستادن.
بزيچه : (چو بريده) بزغاله و سه پايه سلاّخ و قصّاب.
بَزيدن : بر وزن و معنى وزيدن و جهيدن.
بزيشه : (چو حليمه) ارده كنجد و ثفلِ كنجدِ روغنْ كشيده.
بَزين : وزنده و جهنده و آتشگده برين[ر.م].
آيين سيزدهم