قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩١
كنايه از كبر و غرور است.
بروتير : [١]
بروج : (چو خروج) به عربى، جمعِ برج و(چو مخرج) شهرى است قديم و مركز تجارت و كشتى، در ساحلِ غربى هندوستان به مسافت ٣٣٥ كيلومتر از شمال بمباى]بمبئى [و داراى ٣٠ هزار نفوس مى باشد و لاكِ خوب و نيلِ]گياهى كه بدان رنگ كنند [مرغوب از آنجا آرند.
بروج شاپور--->شاپور.
بروجِرد : شهرى است بزرگ از لرستان در ١٠ فرسخى كرج و ١٨ فرسخى همدان و مابين آن دو ديار واقع، و اطرافش فى الجمله واسع، و محمدتقى ميرزاى حسام السلطنه بارويى مشتمل به پنج دروازه دور آن كشيده، و بناى آن به زعمِ بعضى، از منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى]، طولش نيم فرسخ و عرضش كم و فواكه و منافعش بسيار، و آبوهوايش سازگار و مسقط رأس جمعى از فضلاى ابرار و علماى نامدار است، و زعفران خوب در آنجا به عمل مى آيد و ازآن رو كه باصفاترين اغلب بلاد ايران است، دارالسرورش ناميده اند و رجوع به «فيروزگرد» هم شود.
برودوى : (ل) شهرى است از ايالت غاليچياى[گاليسيا ايالت سابق اتريش و فعلى لهستان اوستريااتريش]، كه تجارتش داير و به ٢٥ هزار نفوس مشتمل، و اكثر يهودى مى باشند.
بروده : (چو نمونه) شهر بزرگى است از گجرات[در هند]، اغلب مردمانش هندو و قليلى مسلمان هستند.
برور : (چو صفدر) جمله و ضميمه و دامن و سجاف جامه و سرهاى آستين پوستين و مخفّف بارور و وصل عاشق بر معشوق و ربط و پيوند درخت به درخت و يا انسان به انسان و به لغت زند، برادر است.
بروز : (چو مركز و رموز) بروژه[ر.م] و اصل و اصلى و نسب و نژاد و اساس و دامن و سجاف جامه و سرآستين پوستين و فرش و بساط و شب انداز و وصله هاى جامه كه مخالفِ رنگِ آن باشد.
بروژه : (ل) شهرى است حاوى ٥٠ هزار مردم از بلچيقا[بلژيك].
بروس : بروسان[ر.م] و سيّاحى است مشهور از اسقوچيا]اسكاتلند [و هم نام سه نفر از حكم داران اسقوچيا و حكيمى بوده بابلى در زمان اسكندر كبير كه تاريخِ مفصّل بابلستان را نوشته و پاره اى آثار راجع به فنّ هيئت هم از او در اثر است.
بروسان : (چو عموجان) بربروشان[ر.م] است.
بروسل : (ل) بروكسل است.
بروسه : (ل) شهرى است شهير حاوى ٥٢ هزار نفوس از آناطولى[آسياى صغير] كه مركز ولايت خداوندگار]در تركيه [است.
بِروسين(به فرانسه); بِروسينا(به لاتينى): يكى از دو ماده عامله كُچوله و مانند استريكنين : كه ماده ديگرِ آن است : مؤثّر، ولى پنج تا شش مقابل كمتر از آن است. رجوع به «اذاراقى» و «استريكنين» نمايند.
بروش; بروشان : (چو عمود و عموجان) بربروشان]ر.م [است.
بروشك : (چو رطوبت) خاك و تراب است.
بَروفِرو : فراز و نشيب و پست و بلند.
بروفه : (چو علوفه) فوطه و دستمال و كمربند.
بروكسل : (ل) شهرى است شهير، پايتخت دولت بلچيقا[بلژيك]، به مسافت ٢٦٥كيلومتر از شمال شرقى پاريس كه با ملحقّاتش داراى ٣٦٠ هزار نفوس مى باشد.
بُروگِرد : بر وزن و معنى بروجرد.
بُروم : از اجسام مفرده و مايعى قهوه اى رنگ، بوى آن تند، طعم آن مُكرِه و مُهوّع، و در ١٨٢٥ميلادى منكشف و بسيار سريع التصعيد، و خود آن در طبّ به تنهايى كم مستعمل و اغلب تركيباتِ آن استعمال يابند كه انفع و اهمّ آنها برومور پتاسيوم، و در دفع صرع خيلى مؤثّر، و در عرض روز از دو تا هشت گرم متدرّجاً مستعمَل و تا يك سال بر آن مداومت كرده و در سال دويّم، هر سه ماه، پانزده روز بايد صرف نمود، و چون محتمل است كه استعمال آن
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. در اصل بدون معنى است.