قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٠
حريص و پرطمع را هم گويند و (چو سرشگ) كانى است معروف كه در «شَبَه» مذكور است و غلّه اى است خوردنى و مشهور كه به فرانسه «رَىْ» و به پارسى «گرنج» هم گفته، و در اراضى گرم و مرطوب و باتلاق حاصل و از اين مواضع برنجزار غيرسالم، و اگرچه در اصل از محصولات هندوستان بوده، ولى اكنون در هر چهار قسمت عالم زراعتش معمول است.
برنج شماله : طعامِ مزعفر معروف. گويند در شيراز طبّاخى بوده كه شب ها در سر راهى نشسته و زردپلاوى پخته، و در پيش خود فانوسى داشته و گاهى دو سه مشعل افروخته، و فرياد كردى كه: «بيا ببر برنج شماله»، و اين بيت را نيز خواندى:
«اين شمع ها كه در دل بسحاق برفروخت *** از رهگذار نور برنج شماله بود».
برنج كابلى : تخمى است دوايى، كوچك و بزرگ و مايل به سرخ و در وَجَعِ مفاصلْ مؤثّر، و بيشتر از كابل آرند.
بَرَنجْ مشگ : فرنجمشگ[ر.م] است.
برنجار : (چو گرفتار) مخفّف برنجزار است.
بِرِنجاسپ; بِرِنجاسف : بومادران و اوّلى به تاء قرشت هم آمده.
برنجر : (ل) دو نفر از ملوك ايتاليا بدين اسم، موسوم بودند.
بَرَنجمشگ : (ل) فرنجمشگ[ر.م].
برنجن; برنجين : (چو قلم زن و تبرزين) رجوع به «ابرنجن» شود.
برند : (چو تفنگ و پلنگ) پرند[ر.م] است.
برنداف; برنداق : (چو قلمدان) روده و تسمه، خصوصاً آنچه نرم و سفيد و جسيم باشد.
برندك : (چو سمندر) پشته و تپّه و كوه كوچك.
بِرَندَكام : (ل) گياه بابونه گاو است.
برنده : (چو دونده) پروانه و اسم فاعل از بردن و (چو خجسته) اسم فاعل از بريدن است.
برنس : (چو فلفل) برنيس[ر.م] و (چو محبس) برناس]ر.م [و (چو بلبل و مفلس) به عربى، نامِ كلاه فرنگيان و جامه و كلاهِ گنده پشمينه كه بيشتر نصارا پوشند.
برنسا : (چو بد اَدا) برناسا[ر.م].
بَرنش : (چو مسجد و مفلس) برنيش[ر.م] است.
برنق : (ل) معرّب برنج.
برنگ : (چو سرشگ) برنج، خصوصاً برنج كابلى و (چو درست) اندوخته و پس انداز و ذخيره و ولايتى است كه قطب جنوبى از آنجا نمايان است و(چو خدنگ) بزنگ]ر.م [است و رجوع به «بوره» هم نمايند.
برنو : (چو بدبو) ديبا و حرير نازك و تُنُك.
برنوس : (چو پر زور و افسوس) لشگر و لشگرى و نامِ سرلشگرى و يكى از سپهداران است و با شينِ قرشت هم آمده است.
برنون : بر وزن و معنى بريون.
برنهاد : نظم و نسق و قاعده و قانون و موضوع و امر واقع و مشخص و ماضىِ نهادن.
برنهادن : نهادن و تبانى و به چيزى اتّفاق كردن.
برنهاده : برنهاد[ر.م] است.
برنى : (چو يخنى) مرطبانِ[ر.م] كوچك.
بَرنيان : بر وزن و معنىِ پرنيان.
برنيس : (چو ادريس) نوعى از بلوط.
برنيش : (چو درويش و گلچين) سانجو]دل درد در زبان تركى [و پيچش شكم.
برو : (چو گلو) ابرو و(چو وضو) بروت[ر.م] و(چو سرو) ماه و ستاره مشترى.
بَروار; بَرواره : بر وزن و معنى بربار و برباره.
بَرواز; بَروازه : پرواز و پروازه.
بروانى : (چو سردارى) به نوشته مخزن[ر.ض]، لغت عجمى است، به سريانى«عربروس» و به يونانى «اسقوانس»، و عبارت از نباتى است پرشاخ و شاخ هاى آن مانند كمان كج و خميده و گلش سفيد و ثمرش مانند زيتون، و بيخ آن سفيد و پوست بيخش با زردى است.
بَروانيا : به يونانى، هزارافشان[ر.م] است.
بروت : (چو ورود) شارب و سبيل و موى بالاى لب و