قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٩
كه جمعِ برمكى است. و در اوايل دوره عبّاسيّه متعاقباً حاوى مقام صدارت و وزارت و به نفوذ و اقتدار فوق الغاية موفق گرديدند، و ايشان چهار تن بودند:
اوّل، خالد ابن جعفر كه در اسقاط دولت امويّه و تأسيس دولت عبّاسيّه مساعىِ مُجدّانه، مبذول داشته و ازاين رو از طرف ابوالعباس سفّاح، اوّلينِ عبّاسيان[در قرن٢ه:.، به صدارت منصوب و در عهد ابوجعفر منصور، دويّمينِ ايشاندر قرن ٢ه:.]، بازهم در منصب خود باقى و مأمور بيت المال گرديد.
دويّم، يحيى ابن خالد ابن جعفر كه معلّمِ هارون[پنجمين خليفه عباسى در قرن٢ه:.] بوده و بعد از خلافتش، از طرف او به وزارت معيّن، و بعد از چندى از مقامِ خود استعفا نموده و پسرش، فضل، به مسند وزارت مستقرّ، و پس از چندى جعفر ابن يحيى : كه چهارمينِ برامكه است : مدّتى بسيار، حاوىِ مقام عالى وزارت گرديده و برادرش، فضل، به خدمات عاليه ديگر معيّن گرديد، و رفته رفته شرف و شهرت برامكه، تزايد و اقتدارشان از حد اعتدال متجاوز، و بالخصوص جعفر ابن يحيى : كه مشهورترين ايشان بوده : و ازاين رو پاره اى اوهامِ باطله، هارون را دامن گير شده و در عودت از سفر حج، جعفر و برادرش، فضل، و پدرش، يحيى، را در ١٨٩يا ١٩٠ هجرى اعدام، و منسوبين ايشان را طرد، و خانه هايشان هدم و اموالشان ضبط، و از زبانزدِ اسامى شان قدغن اكيد نمود;
«اى روزگار اگر تو ز پستان حرص و آز *** روزى دو، شير دولت و اقبال برمكى
غرّه مشو كه از اثر دور روزگار *** يادآور از زمان بزرگان برمكى»
(فَاعتَبِرُوا يا أولِى الأبْصَار)(حشر،٢)
«خوش درخشيد ولى دولت مستعجِل بود»
و رجوع به «نوبهار» هم نمايند. و بعضى از عقلا در جواب استفسار از سبب انقراض برامكه، با آن همه جود و سخى كه داشتند، گفته[اند]: نومُ الغَدَوات و شُرْبُ العَشيّات.[١]
برمگان : (چو قلمدان و پهلوان) موى زهار.
برمو : (چو بدبو) برمر[ر.م] است و رجوع به «عكبر» هم نمايند.
بَرمود : نام سه نفر از ملوك و قَرال هاى]رؤسا; پادشاه ها [فرنگ است.
برموده : شيئى و چيز و هم جزاير كوچكى است از بحر محيط اطلاسى[اقيانوس اطلس].
بَرمور; بَرموز : برمر[ر.م] و علف دوابّ و ستور.
بَرموزه : نام پسر ساوه شاه]از پهلوانان تورانى شاهنامه [است و به «تاريخ قبطى» هم رجوع نمايند.
بَرَموم ---> عكبر.
برموه : (چو منصور) صابون.
برمه : (چو گندم) برموه[ر.م] و (چو همره) برماه[ر.م]است.
برمهان ---> تاريخ قبطى.
برن : (چو چمن) بزن[ر.م] و قصبه اى است در هندوستان و مركز اداره يكى از ممالك اوستريا[اتريش] و هم شهرى است معمور، كه مركز اداره جمهوريت اسويچره ]سوييس [و به مسافت ٤٢٥ كيلومتر از جنوب شرقى پاريس واقع مى باشد.
برنا : (چو صحرا و خرما) حَنا و جوان و نوچه اول عمر و خوب و نيك و شوخ و ظريف.
برناآباد : يكى از قراء هرات كه فواكهش نيكو و مسكن طايفه شاملو است.
برناپارت :[٢]
برناس; برناسا : (چو كرباس و سرتاپا) سويس و ابن آدم.
برناك : (چو غمناك و گلزار) برنا است.
برنامه : (چو مردانه) شروع و اوّل هر چيز و سرلوحه و سرنامه و آنچه بر سر نامه ها و كتاب ها نويسند، كه به عربى «عنوان» گويند.
برناه : بر وزن و معنى برناك است.
برنايشت; بَرنايِشتى : (ل) پشتى و تعصّب و حميّت.
برنايون : گاو فريدون.
برنج : (چو خدنگ) كسى كه به جهت كورى با تاريكى دست بر ديوار و جايى ديگر بمالد تا رهگذر پيدا نمايد و
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. خواب صبحگاهان و نوشيدن شراب شامگاهى.
٢. در اصل بدون معنى است.