قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨٣
بلخ]در افغانستان [و هم نام يكى از ائمّه دين مجوس و خلفاى دين زردشت كه آتشگده مذكور را بنا كرده و آذربرزين نام نهاد و يا موافق نوشته جهانگيرى[ر.ض]، كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى [مى رفته در آن اثنا رعد، صدايى با مهابت مى كند و كيخسرو خود را از اسب مى اندازد، همان دم صاعقه افتاده و بر زين اسب او خورده و زين فروزان مى گردد، نمى گذارند كه آتش فرونشيند، به جهت آن آتشگده اى ساخته و آن را آذربرزين ناميدند.
برزين كُروس : نام يكى از موبدان است.
برس : (چو هند) پنبه و (چو بند) مهميز و مهار گاو و شتر و چوبى كه بر بينى شتر كرده و ريسمان مهار را بدان بندند و (چو تند) ميوه و بار درخت اُرس[ر.م] و رجوع به «پاپيروس» و«عرعر» هم نمايند.
بُرس غنچه : هم تخم آن و يا خود آن است و رجوع به «عرعر» شود.
بُرسا : (چو خرما) برسه[ر.م] است.
برسام : (چو سرسام) ذات الجنب[ر.م] و علّتى و ورمى است حارّ، كه در سينه مردم به هم رسد كه مركّب از بر : به معنى سينه : و سام : به معنى ورم : است و رجوع به «سرسام» هم شود.
برسان : (چو گلدان) اژدها و (چو كرمان و درمان) گروه آدميان و امّت پيغمبران و دوشاب خوش بوى و سياه رنگ.
بُرسانيدن : محو و معدوم و مضمحلّ كردن.
بَرساوش ---> رأس الغول.
برسم : (چو مرهم) كتابى و يا گياهى است كه مجوسان در حين پرستش بر دست گيرند و شاخچه هايى است كه به دست گرفته و ستايش آتش كنند، و آنها شاخه هايى است باريك به قدّ يك وجب، كه آنها را با برسم چين : كه كاردى است آهن دسته : بعد از پاكيزه شستن آن، از درختِ هوم و اگر نباشد از درخت گز و الاّ از درخت انار بريده و در برسم دان، بعد از پاكيزه شستن آن، گذارند و پيش از بريدن، دعايى كه در وقت عبادت آتش و بدن شستن و چيزى خوردن مى خوانند، بايد بخوانند. و هرگاه خواهند كه كارى كنند، از بدن شستن و چيزى خوردن و نسك خواندن، عدد معيّنى از آن برسم ها كه به جهت آن كار معيّن است به دست گيرند، چنانچه در خواندن نسكِ ونديداد، ٣٥ برسم، و از براى نسك يشت ٢٤ برسم و در خوردن و عبادت كردن و بدن شستن ٥ برسم بر دست گيرند، و از فرهنگ جهانگيرى]ر.ض [نقل شده كه اين ترجمه را از موبدى مجوسى، اردشيرنام : كه به غايت فاضل بوده : تحقيق نمود.
برسم چين--->برسم.
برسم دان : ظرفى است مانند قلمدان، كه از طلا و نقره و مانند آنها ساخته، و برسم ها را در توى آن گذارند.
برسن[١] : لواشه و پنبه و يا شبيه آن و زمام و افسارِ حيوان، خصوصاً از شتر.
برسوله : (چو منصوره) معجونى است كه از بنگ و جوز و ساير ادويّه حاره سازند.
برسه : (چو بركه) خطّه كوچكى است از اقطار شرقيّه فرانسه و هم شهرى است بزرگ در سه منزلى اسلامبول]استانبول [كه شرق و شمالش واسع ومدّت ها دارالملك]پايتخت [آل عثمان بوده و بعد از فتح روم ايلى[ر.م، ادرنهدر تركيه] را پايتخت نمودند و آل عثمان را در اين شهر آثار بسيارى از مساجد و مدارس و بساتين و باغات و قصور و عمارات و حمّامات در صفحه روزگار، يادگار است; و حمّامات آنجا، اصلاً محتاج به گرم كردن نبوده و چشمه هاى بسيار گرمى : كه نسبت به ساير چشمه هاى گرم به نهايت امتياز دارند : در آنها جارى، و آب هاى فراوان در اكثر خانه هايش روان است.
برسيان; برسيانا; برسيان دارو : (چو بدخيال) گياهى است دوايى كه در اسهال و قروح[زخم ها] و اورام]ورم ها [حارّه به كار برند، و به نوشته بعضى، گياهى است كه تخم آن مانند تخم كرفس بوده و در جَرَب[گرى] كارگر آيد; و به نوشته مخزن[ر.ض]، از ادويه غير مشهوره، و مَنبَتِ آن بلاد بابل، و بى گل و شكوفه تخم كرده، و در اوّل تَموز]ماه اوّل تابستان [مى رسد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا در دو معنا به ترتيب: بِرسُن; بُرسُن.