قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨١
هم به معنى سنگى است كه در ميان چاه افكنند تا آب آن را شيرين نمايد.
بُرجاسب : مبارزى بوده تورانى، كه با پيران ويسه]سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران [به جنگ گودرز[از پهلوانان ايرانى شاهنامه] برآمد.
بَرجَم : (چو مرهم) بند انگشتان.
برجند : (چو دلبند) قصبه اى است شهرمانند، از توابع خراسان كه دارالملك[مركز قهستانناحيه اى در جنوب خراسان و نزديك به دشت بياض، آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش شيعه و حكومتش از عرب، و نمد برجندى مشهور استبرجند همان بيرجند است].
برجيس : (چو ادريس) يكى از نام هاى ستاره مشترى است.
برچاف : (چو گلزار) جلبان[ر.م].
برچخ : (چو برزخ) زوبين[ر.م].
برچم : پرچم.
برخ : (چو چرخ) برق و ماهى و شبنم و سرشگ آتش و جزو و جزئى و بعضى و پاره و تالاب و بركه و حصّه و بهره.
بَرخاج : بادريسه[ر.م].
بَرخان : صدا و آواز و ولايتى است از فارس.
برخچ; برخش : (چو پلنگ و مخرج) زشت و زبون و نازيبا و پشتِ اسب و كفل و ساغرىِ بهايم و پاره[رشوه] و رشوت.
بَرخُشان : (چو بدگمان) يكى از قراء ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [است.
برخفچ : (چو بدمست) فرنجك[ر.م] و درشت و ستيزه كار.
برخوابه; برخور; برخوردار : هر سه مكرّر و به تركيبات «بر» رجوع نمايند.
بَرخوز : هميان و انبان.
بَرخه : برخ[ر.م].
برخى : برخ[ر.م] و برخيدن[ر.م] و فدا و قربانى و حصّه و بهره و آنچه در عوض چيزى به كسى دهند.
برخيدن : درنگيدن و فدا و قربانى بودن و نمودن.
برد : (چو شكم) امر به دور شدن از راه و (چو فرد) سنگ
و به عربى، سرما و (چو عرب) به عربى، ژاله و تگرگ و
(چو تند) لغز و چيستان و معمّا و ماضى بردن و چادر و لباس و قماشى است مخصوص يمن و بردِ يمانى مشهور است و هم، نامِ پدر حضرت ادريس(عليه السلام) و پسر مهلائيل، كه به موجب بعضى تواريخ، تصوير صور مردگان در عبادت خانه ها در عصر او ظهور يافته و بت پرستى، از نتايج همين اصول منحوسه گرديد.
برد العجوز ر ايّام عجوز
بردابرد : (چو تنهاگرد) امر به دور شدن از راه.
بردادن : سردادن و رها كردن (مكرّر است).
برداشتن : حمل كردن.
برداغ[١] : گياه اسپرك[ر.م].
برداق : كوزه تنگ و قدح.
بَردال : بر وزن و معنى پرگار.
بَردان : شيره گياهى است گنده و بدبوى.
بردبار : (چو تندكار) باركش و جفاكش و صبر و تحمّل كننده و حليم و با وقار.
بَرْدْبَرد : بردابرد[ر.م] است.
بَردَر : مخفّف برادر.
بردسير : در مقابل گرمسير، جايى را گويند كه هوايش سرد باشد و هم بلوكى است در كرمان كه به دو قطعه محتوى مى باشد: يكى در كوهستان و ديگرى در دشت و صحرا واقع، و اطرافش واسع.
بردع; بردعه : (چو مجمع و مسخره) ارّان]در جمهورى آذربايجان [و يا شهرى بوده دارالملكِ]پايتخت; مركز [آذربايجان، و يا خود گنجه[در جمهورى آذربايجان و يا خود شهر قره باغناحيه اى خودمختار در جنوب غربى جمهورى آذربايجان، و يا شهرى است ديگر، مابين گنجهدر جمهورى آذربايجان و قره باغ، آبادكرده نوشابهملكه بردع]، و به هر حال در اصل، بردم بوده و اسكندر آن را بردع نام نهاد و بعضى گفته كه بردعه معرّبِ برده دار است، كه به فارسى محلّ نگاهداشتن اسرا است،
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: برداع .