قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٩
بربد : (چو گندم) ولايت سيستان و مخفّف باربد]ر.م [است.
بربر : (چو صرصر) لجاجت و هرزه گويى و پرگويى و قبيله بزرگى است از عرب كه اولاد كنعان بوده و به اُمم و قبايل بسيار منشعب مى باشند و هم نام سه موضع مى باشد:
يكى، بربر مصر كه در شش منزلى شهر سوان]اسوان در مصر [و مابين آن و ديار سودان واقع، و مردمانش گندم گون و سياه فامند و ديگرى، بربر مشرق كه در شش منزلىِ كابل و مسكن قوم هزاره مى باشد و سيّمى، بربر مغرب كه عبارت از قسم شمالى آفريقا و از حدود مصر تا بحر محيط اطلاسى]اقيانوس اطلس [ممتدّ و شمالاً به بحر ابيض]درياى مديترانه [و جنوباً به صحراى كبير محدود و مُحاط است، و بربرستان در صورت اطلاق عبارت از همين مواضع بوده و به دو قسم اوّلى گفتن نيز صحيح باشد و رجوع به «مغرب زمين» و «هندوستان» هم شود.
تبصره: لفظ بربر به تركى، حلاّق[سرتراش] و مزيّن و سرشوى و سرتراش و كسى را گويند كه ريش و لحيه]چانه [را اصلاح كند.
بَربَرا : همان بلاد بربر[ر.م] است كه مذكور افتاد و به نوشته مراصد[ر.ض] بلادى ديگر است مابين زنج]تانزانيا [و حبش]اتيوپى [و يمن، در ساحل بحر زنج]در شرق آفريقا [و بحر يمن[درياى سرخ]، و اهالى آنها سياه رنگ مى باشند.
بَربَرِستان ---> بربر.
بربروش; بربروشان : (چو اشكبوس) ملّت و امّت پيغمبران و گروه هر جنس كه باشد از مردمان; و شايد دويّمى جمع باشد.
بربره : شهرى است مركز از اراضى سومال]سومالى [در مقابل عدن[در يمن] از افريقاى شرقى كه در جنوب شرقى حبشه]اتيوپى [واقع[است] و هم شهرى است در ساحل جنوبى بحر عدن[درياى سرخ به مسافت ٢٦٥ كيلومتر از سمت جنوبى آن و ٣١٥ كيلومتر از جنوب شرقى باب المندبتنگه اى بين عربستان و آفريقا]، واقع گرديده.
بَربَريس : به لاتينى، زرشگ است.
بَربَست ; بَربَسته : رجوع به تركيبات «بر» شود.
بَربَط : ساز عود.
بربطيّه ---> قسطنطنيّه.
بَربَند : به تركيبات «بر» رجوع نمايند.
بَربوسيوس : نوعى از لبلاب[گياه عشقه] كه به رنگ زعفران است.
بربهن : (چو نسترن) گياه خُرْفه[ر.م] و تخم آن.
بَربِيون : فرفيون[ر.م] است.
بَرپار; بَرپاره : بر وزن و معنى پروار و پرواره.
بَرْپْروش; بَرْپْروشان : بر وزن ومعنى بربروش و بربروشان.
برپوز; برپوژ; برپوس : (چو سرپوش) پيرامون دهان چرندگان و منقار پرندگان.
بَرتاس : (با سين مهمله و معجمه) مبارزى بوده مشهور و شهرى است در حدود روس و ولايتى است از تركستان[شمال غربى چين و آسياى مركزى] كه از پوست روباهش، پوستين خوب و لطيف ومرغوب سازند و آن پوستين را نيز گويند.
برتاشك : (چو بدحالت) بومادران[ر.م] است.
بِرتانى; بِرتانيا ---> بريتانيا.
برت پور : قلعه محكمى است مابين اكبرآباد]آگرا در هند [و شاه جهان آباد[دهلى] كه مردمانش هندوانند.
برتر : رجوع به تركيبات «بر» نمايند.
بَرتَراسَك : (چو سرتراشك) بومادران[ر.م] است.
برتك : (چو سرشگ) برنج و (چو اندك) اسب تندرو.
برتلو : ]مارسلن برتلو، شيمى دان و سياست مدار فرانسوى در قرن ١٩م (فرهنگ معين)[.
برتن : (چو بستن) امّت و ملّت و قوم و قبيله.
بَرتَنگ : كلاه و قنداق و قماط و نوعى از پارچه كم عرض و تنگ بالايى اسب و نوارمانندى كه از كرباس و غيره دوخته و طفل را بدان در گهواره بندند.
بَرتَنى : غرور و تكبّر.