قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٨
چشمان، بدين اسم، مسمّى گرديده و هم قريه اى است در يك فرسخى حلب[در سوريه] كه بنابر آنچه مابين اهالى آن ديار شهرت يافته، شَلْ و بيمار به معبدى كه در آنجاست رفته و در خواب كسى دست بدو ماليده و شفا يابد و يا شخصى را در خواب بيند كه دواى مرضش را بيان نمايد. و هم لقب قُتْلُغ خان، مؤسس دولت آل براق، كه از ٦٢١ تا ٧٠٦ هشت تن از ايشان در كرمان حكمران بوده و اسامى شان را با تاريخ جلوسشان مى نگارد:
براق حاجب ٦٢١
ركن الدّين مبارك ابن براق ٦٣٢
قطب الدّين محمّد، برادرزاده براق ٦٥٠
حجّاج ابن قطب الدّين ٦٥٥
جلال الدّين سيورغميش ابن قطب الدّين ٦٨١
پادشاه خاتون ٦٩١
مظفّرالدّين محمّد شاه ابن حجّاج ٦٩٥
قطب الدّين شاه جهان ابن سيورغميش ٧٠٣
و دوره حكمرانى ايشان به دست الجايتوخان]هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن ٨ه:. [منقرض و هشتمى شان به شيراز فراريده و بقيه زندگانى خود را در آنجا به سر داد.
بُراقِ جم : بادى است كه تخت سليمان را مى بُرد.
بَراكنده : بر وزن و معنى پراگنده و رشوت و پاره[رشوه].
براكوه : كوهى است مابين شرق و جنوب اوش]در ازبكستان [و هم به معنى آن طرفِ كوه و يا طرفِ عميق آن كه آب از آنجا جارى شود.
برآمد : دخل و خرج و مصارف.
برآمدگه : مخرج از هر چيز كه باشد.
بَرامكه ---> برمك و هم محلّه اى است در بغداد و قريه اى است در جوار آن كه مسقط رأس جمعى از علما بوده و به برمكى اشتهار دارند.
براند ر مرگ موش.
بُرانداف : (چو كماجدان) روده انسان و حيوان.
براندبورغ; براندبورك : خطّه اى است بزرگ از اواسط پروسيا[بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بوده] و هم شهرى است شهير از همان خطّه و رجوع به «پروسيا» نمايند.
براندن : (به ضمّ اول) ديگرى را به بردن و بريدن واداشتن و(به كسر آن) راندن، و باى اوّلش زائد است.
برانه : (چو كَناره) شهرى و يا قصبه اى است از قوصوه[در آسياى صغير].
بَراو : طايفه اى كه از جنس كنّاس و سرگين كش باشد.
بَراوان : جمعِ براو[ر.م] است.
براوو : به فرانسه، كلمه تحسين است.
براه : زيبايى و خوب و خوبى و براهيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
براهام : بر وزن و معنىِ پراهام.
براهان : قلعه اى است در نواحى همدان كه فروحان نيز گويند.
براهم : براهما[ر.م] و مخفّفِ ابراهيم است.
بِراهما : نام شخصى است موهوم كه به زعم مجوسان قديم، خدا و معبود بوده و مربّى اول و رب الأنواعش پنداشتندى و خلق و قدرت و صيانت وحكمت و قهاريّت و غلبه را از صفات لازمه اش شمرده و به اعتبار وصف اوّل براهمايش گفته و به لحاظ وصف دويّم قريشنو يا ويشنو يا محافظش خوانده، و به ملاحظه وصف سيّم سيوا يا سيوه يا مخرّبش ناميدندى. و از مختلف تصوّر كردنِ مسمّى به حسب اختلاف اسامى مذكوره، و به طورى ديگرى عبادت كردن هريك از آنها، تثليث و تعدّد آلهه مستفاد مى گردد، علاوه بر اينكه رب الأرباب پنداشتن براهما، صريح در تعدّد است.
بِراهماپوترا; بِراهماپوتره : يكى از انهار عظيمه آسياى هند و معنى تركيبى آن به زبان مجوسى هند، پسر براهما است.
بَراهِمه : جمع برهمن[ر.م] است.
براهميا : قطعه بزرگى است از چين.
براهيدن : (به كسر اول) راهيدن و (به فتح آن) برازيدن[ر.م].
بَربار : مخفّف برباره[ر.م] است.
بربارس : (چو بد حالت) به تركى، زرشگ است.
بَرباره : پرواره[ر.م].
بربت : بر وزن و معنى بربط.