قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٧
برشدن : بالا رفتن و بلند شدن.
بر شير نر زين نهادن : به نهايت غالب شدن و زيادتى كردن.
بر صحرا نهادن : آشكارا كردن.
بر طاق نهادن : ترك دادن و فراموش كردن و به مرتبه اعلى رسانيدن.
بر كردن : حفظ كردن و به خاطر نگاه داشتن و كنايه از آتش افروختن.
بر كرسى نشاندن : نيك سامان دادن و به فعل آوردنِ كارى.
برّ كوچك ---> اوقيانوس.
بر كشيده : تربيت شده.
بر لنگ زدن : گريختن.
بر ناخن ايستادن : اطاعت كردن و به ادب ايستادن.
بر يخ زدن; بر يخ نوشتن : فراموشيدن و نام نبردن و خاطر محو كردن و معدوم گردانيدن و هيچ انگاشتن و كار لغو و بى اثر و بيهوده و بى فايده كردن و كارى را ضايع نمودن.
برائت : به عربى، برى شدن.
برابانت : (ل) نام خطّه اى قديمى است، كه عبارت از قسمى از بلجيقا[بلژيك] و سمت جنوبى فلمنك]هلند [مى باشد.
برابانت جنوبى : ايالتى است از بلجيقا[بلژيك، وبرابانت شمالى، ايالتى از فلمنكهلند] است.
برابر : متّحد و متّفق و مساوى.
برابران : گياهى است دوايى كه ضماد آن بر گزندگى عقرب نافع و به يونانى «سطاريون» گويند.
برات : برائت و ذمّه و امر سلطان كه به پارسى «چك»]گويند [و شب پانزدهم ماه شعبان و شهرى است حاكم نشين از ويانيه]وين [كه در كنار نهرى موسوم بدين اسم، واقع[است].(عر)
برات بر شاخ آهو : دروغ گفتن و وعده دروغ دادن.
براتوس : (ل) به يونانى، درخت اُرس است.
براتى : جامه كهنه و هر چيز نابود و ضايع كه در وجه برات، مواجب به مردم دهند و جمعى كه در عروسى همراه داماد شده و به خانه عروس روند.
بَراد : برات و برادر، اِفراداً و تركيباً.
برادر : به معنى معروف و وى را «بردر» هم [گويند].
برادراندر : پسر پدر از زنِ ديگر و پسر مادر از شوهر ديگر و برادر بزرگ را نيز گويند.
براده : (چو شماره) به عربى يا پارسى، سونش[ر.م] است.
برار : (چو كَنار) خطّه اى است متّصل به اورنگ آبادِ هند كه اراضى آن منبت و محصول دار و از مستملكات انگليس در شمار است و دارالملك[پايتخت] آن نيز، به همين اسم موسوم است.
براز : (چو حجاز) به عربى، مبارزه و بول و غائط و بيرون آمدن است و (چو نماز) برازيدن و امر و فاعل از آن و پنبه و پينه جامه و غيره و قايش[تسمه] و تسمه و مكتوب و نامه و چوبكى كه كفشگران مابين كفش و قالب نهند و درودگران ميان شكاف چوب مى گذارند.
برازبان; برازبانه; برازوان; برازوانه : (چو نگاهبان و نگارخانه) دنباله ميخ و خنجر و غيره كه در جوف دسته و قبضه فروكنند.
برازيدن : (چو نوازيدن) خوب و زيبا نمودن و وصل كردن و چسبانيدن و لايق و مناسب بودن و آراسته و نيكو شدن و زينت دادن.
برازيليا : (ل) مملكتى است واسع از امريكاى جنوبى، كه على التقريب نصف آن قطعه را حاوى است.
براستك : بلوكى است مشتمل بر ٢٠ قريه از ارضروم[در تركيه].
براش : (چو كَنار) زخم و خراش و پريشان و براشيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
بَراشيدن : پاشيدن و فرونشاندن و پراگنده و پريشان و بى خود بودن و نمودن و برباد دادن.
برّاغ : (چو دبّاغ) فصّاد[ر.م] و فصد كننده.
براغند : (چو دماوند) حشو و ميان.
بُراق : نام مَرْكب حضرت خيرالأنام(صلى الله عليه وآله وسلم) در شب معراج كه به جهت سرعت سير و يا كثرت برّاقى و روشنايى