قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٥
بدوان : (ل) طايفه اى است از جزاير كه ماقبل اسلام، بعد از فتوحات اسلاميّه، حالا به شرايط آن ملتزم نبوده و احكامِ آن را ياد نگيرند و به جهاد بسيار راغب هستند.
بُدّوح : با اينكه در السنه مشهور است، اثرى از آن در كتب موجوده نزدِ احقر به دست نيامد، مگر در لغت تاريخيّه و جغرافيّه احمد رفعت[ر.ض]، كه در آنجا گفته كه بدّوح : بنابه فرموده حضرت جعفر صادق(عليه السلام) و امام غزالى : از سِفْر آدم و صُحف ادريس، مستخرج و از علوم موصوله به حضرت على المرتضى(عليه السلام)بوده و حروف مزوّجه اى وفقِ مثلّث است كه عبارت از حروف نه گانه ا، ب، ج، د، ه، و، ز، ح، ط، بوده و پنج حرفِ ا، ج، ه، ز، ط، حروف مفرده و در دفع اعدا و تحقير اشرار دركار، و چهار حرف ب، د، و، ح، از آنها، حروف مزوّجه، و از براى جلب و سرور و محبّت، مستعمل و اين حروف چهارگانه از ايّام به يكشنبه و دوشنبه و چهارشنبه و جمعه، و از كواكب به شمس و قمر و عطارد و زهره منسوب بوده و كلمه بدّوح و يا عدد حروفش را تيمّناً و تبرّكاً در پاره اى مهره ها حك كرده و در مكتوبات و مراسلات بدين شكل مى نگارند:
ب د و ح
٢ ٤ ٦ ٨
(٢٠)
و در جايى ديدم داريوش براى گرفتن اخبار، از ولايات، دو قسم چاپار تأسيس داد، يكى را كه حامل آن پياده بود «پيك» مى گفتند، يعنى پايك، و ديگرى را كه به توسط اسب بوده و در هر منزل براى اين كار بسته و حاضر داشته بودند، «بدو» گفته و در پشت نوشتجاتِ فوق العاده دولتى بدو مى نوشتند، يعنى كه چاپار بايد مكتوب را به تاختِ اسب برساند و اين رسم تا اواخر ساسانيان معمول بوده، و تازيان معنى آن را ندانسته و گمان كردند فرشته حاملِ مكتوب است; پس آن را معرّب كرده و «بدّوح» گفته و از آن طلسمات غريبه و آثار عجيبه نقل كردن گرفتند، چنانچه جبر و مقابله را نيز «جفر» گفته و شيمى را «كيمى» و «كيميا» پنداشتند، و از كثرت طمع مى خواستند كه از مس، طلا حاصل نمايند و عجب تر اينكه جهّال ايران هنوز از اصرار در اين باب دست نمى كشند. رَحِمَ اللهُ الحِمارَ.[١]
بدوره : بر وزن و معنى بدرزه.
بدويّه : رجوع به فصلِ دويّمِ ماده چهارمِ «صوفيه» شود.
بده : (چو شده) آتش گيره[ر.م] و(چو دده) نام درختى است كه هرگز بار نداده و صمغ آن بهترين صمغ ها بوده، و تا زخمى به پاى آن نزنند و نشكافند صمغ از آن برنيايد، و به عربى، اين درخت را «غرب» گويند و مطلق درخت بى ميوه را نيز گويند، خصوصاً درختِ بيد.
بدى : (چو تهى) مخفّفِ بودى و (چو على) بد بودن و مخفّف بادى است.
بديج : (چو خليج) هليله و بليله .
بَديد; بَديدار : پديد و پديدار.
بَديسه : بادريسه[ر.م].
بديع : عجيب و غريب و هم نامِ علمى است معروف كه موضوعِ آن محسّناتِ كلام [است] و هم بناى بزرگى بوده مر متوكّل[دهمين خليفه عباسى در قرن٣ه:.] را در سامرا و هم ناحيه اى است مابين فدك و خيبر و چند نفر از شعرا و فضلا بدين لقب و اسم، موسوم و ملقّب بودند، كه بعضى از آنها را مى نگارد:
١. عبدالرزاق ابن احمد عامرى، از شعراى عرب كه در حوالى ٩٠٠ هجرى وفات يافت.
٢. بديع اسطرلابىر اسطرلاب.
٣. چند نفر شاعر سبزوارى و سمرقندى و سيستانى.
٤. بديع الزمان همدانى، كه نامش احمد ابن حسين و كنيه اش ابوالفضل از اصحاب منشآت رائقه و رسائل فائقه و مقامات او مشهور و حريرى[اديب قرن ٥ و٦ه:.]، مقامات خود را از روى تقليد او نوشته و در ٣١٠ هجرى در همدان متولّد، و در ٣٩٨ مسموماً و يا به علت سكته وفات يافته، و در حالِ انقطاع نفس مدفون گرديده و در قبر به خودش آمده و فرياد برآورده، پس با قدرى تأنّى قبرش را گشاده، بازهم حياتى معلوم نشده و همين قدر ديدند كه دست راست خود را از كفن خارج كرده و ريش
::::::::::::::::::::::::::::::::::١.يعنى: خداوند بر خر رحمت كند، به كنايه يعنى از خر نافهم تر هستند.