قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٤
غزوه مشهوره آن حضرت با كفّارِ قريش مكه، در روز جمعه هفدهم رمضان در سال دويّم هجرت در حالتى كه تمامى لشگر اسلام ٣٢٠ تن بوده، و از آن جمله ٨٠ تن مهاجر و باقى از انصار بودند، در همان جا اتّفاق افتاد، و عاقبت لشگر اسلام مظفّر و منصور گرديدند; و در كشف القناع[ر.ض]گويد: بدر، آبى است در جنوب شرقى شهرى، جارنام و در قرب آن هم قريه بدر است.
و مظفر و منصور و سيزده تن به درجه شهادت فايز گرديدند، و اين غزوه را «بدر كبرى» نيز گويند در مقابل «بدر صغرى» كه عبارت از غزوه سويق بوده، و در موضع خود، مذكور خواهد شد.
بَدرام; بَدران : هر دو مكرّر، و به تركيبات «بد» رجوع نمايند.
بدرزه : (چو تَبَرزه) حصّه و بهره و (چو دل شده و دل زده) طعامى كه در رومال[دستمال] بسته و به جايى برند.
بدرقه : (چو دغدغه) دليل و مرشد و رهبر و رهنماى.
بدرود : (چو بهبود) سالم و سلامت و ترك كردن و وداع نمودن.
بدره : (چو هرزه) بدرى[ر.م] و درخت بى بار و كِرم درخت و هم قصبه اى است در قرب حدود ايران، به مسافتِ ١٤٠كيلومتر از سمت شرقى بغداد.
بَدرى : كيسه دراز پول، از چرم باشد يا غير آن.
بدريّه ---> سهرورد.
بدست : (چو سرشت و الست) شِبر[وجب] و وجب و(چو نشست) مركّب از «با» و «دست» است.
بدست بودن : با خبر و آگاه و هشيار بودن و تقصير نكردن و از دست ندادن.
بدست چپ شمردن : كنايه از بسيار است، زيرا كه در علم عقود، آحاد و عشرات مختصّ دست راست و مآت و اُلوف، به دستِ چپ اختصاص دارد.
بدست شدن : به معنى به دست بودن و به دست آمدن چيزى.
بدستان : بازار جواهر و اقمشه نفيسه.
بدسغان; بدسقان; بدسگان : (هر سه با سين مهمله و معجمه، بر وزن دبستان) عشقه[ر.م و لبلابر.م] را گويند و به فرموده تحفه[ر.ض، گياهى است زردرنگ و شبيه به بردى و باريك تر و نرم تر از آن و منبتِ آن، نيزارها و آب هاى ايستاده، و اهلِ زنج دست برنجندست بند] از آن مى سازند.
بدفورد : (ل) شهرى است در انگلتره[انگلستان، مركز ايالتى كه آن هم بدين اسم، موسوم و به مسافت ٨٠ كيلومتر ازشمال غربى لوندرهلندن] مى باشد.
بدفوز : (چو هر روز) اندرون دهان.
بدك : (چو سخن) هُدهُد.
بدكسان; بدكسگان; بدكشان; بدكشگان : (ل) بدسگان]ر.م [است.
بدكَم : بازداشتن.
بدكند : (چو فرزند) پاره و رشوت.
بدل : (ر.ف) (چو عمل)علاوه بر معنى عربىِ معروف خود[هرچه به جاى ديگرى بود]، در معنىِ اصطلاحى آن، رجوع به «ابدال» و به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدمه نمايند و رجوع به «عوض» شود.(عر)
بِدليس ---> بتليس.
بدليوم; بَدليون : (ل) دويّمى به سريانى و اوّلى به فرانسه و لاتينى، صمغ مقل[ر.م] را گويند.
بدمكژ ---> رتيلا.
بدممون[١] : (چو سرنگون) رميدن و ترسيدن.(ند)
بدن : (ر.ف) كه جسد وجثّه، مقابلِ روح است و به پارسى «تن» و «كالبد» و «بَشَن» و «اندام» [گويند] و شرفه[ر.م] و حصار قلعه را نيز گويند.
بدن مثالى --->مثال.
بدنام : رجوع به تركيبات «بد» نمايند.
بِدندان : مركّب است از «دندان» و «با»ى مفرده.
بدندان بودن : لايق و مناسب شدن.
بدندان خوش آمدن : لذّت يافتن و محظوظ شدن.
بدو : (چو الو) اسب تيزرو.
بدواز : (چو پرواز) آده[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. ضبط لغت نامه دهخدا: بدمموم .