قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٣
آن ترپ صحرايى و دوقوس[ر.م] است.
بدرگ : بدسرشت و سفله و فرومايه.
بدزهره : بددل.
بدساز : خشمگين.
بدسرشت : بدفطرت.
بدسَگال : دشمن و بدانديش و بدخواه و بدگوى .
بدكيش : لامذهب و بدرفتار.
بدگوهر; بدگهر : بدسرشت.
بدلگام : اسبى كه هيچ دهنه را قبول نكند و كنايه از ياغى و غيرمطيع.
بدنام : به بدى شهرت كردن و معنىِ اِفرادى آن سراجه[آزارى در ستور] است.
بدا : (چو قضا) به عربى، ظهور امر نهانى و تصويب چيزى غيرِ آنچه اوّل تصويب كرده بود، به جهت انكشاف پاره اى مصالح ديگر كه در بدو نظر مختفى بود، و اين معنى در خداى تعالى محال و مستلزمِ جهل به عواقب امور است، تعالى الله عن ذلك، و بدايى كه معتقد شيعه مذاهب مى باشد، آن است كه به حسب مصالح عبادى كه در نزد ايشان مستور بود، حكمى ديگر نمايد و به عبارت مختصر، ظاهر كردن مصالح و مفاسدى كه در بدو امر پنهانيده و مستور داشته باشد، و اين معنى عين لطف و معتقد شيعه بوده و ازاين رو فرقه شيعه را بدائيّه نيز گويند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، بدائيّه را در جزو ٧٣ ملّت، يكى از فِرَق ممنوعه شيعه انگاشته.
بدائيّه ---> بدا.
بداسغان; بداسقان; بداسگان; بداشغان; بداشقان; بداشگان : (چو كماندار) بدسگان[ر.م] است.
بداق : (چو عراق) پاچه شلوار و تنبان.
بداك : (چو هلاك) خشم آلود و بدانديش.
بدّال : (چو بقّال) رجوع به «بقّال» نمايند.
بدبدك : (چو بلبلك) هُدهُد.
بدبوك : (چو مشكوك) آدم ترسنده و بى جگر.
بَدپوز : پيرامون دهان از طرف بيرون.
بدخش : (چو كمند) بدخشان[ر.م].
بدخش مذاب : لعل بدخشانى و شراب لعلى و چون لعل را از ولايت بدخش آرند، آن را بدخشى نامند.
بَدَخشان : خطّه و ولايتى است از آسياى وسطى در منتهاى شرق شمالىِ افغانستان، مابين چين و تركستان]در ماوراءالنهر [و خراسان و هندوستان، كه به نام بانى خود موسوم و بر قصبات و بلاد عظيمه مشتمل و تلال و جبالش بيشتر از صحرا و بهواسطه سلسله جبال بلور از تركستان چينى]در شمال غربى چين [منفصل، و هوايش سازگار و آبش خوش گوار و معدن طلا و احجار قيمتىِ بسيار خصوصاً لاجورد و لعلِ آبدار، كه لعلِ بدخشانى مشهور هر ديار [است]. و اكثر به پارسى فصيح متكلّم، و اندكى اوزبك و ساير فرق تركيّه، و عموماً در خشونت ضرب المثلند.
«اگر كوه بدخشان لعل گردد *** به ديدار بدخشانى نيرزد»
بالجمله گاه است كه تخفيفاً بدخش نيز گفته و ازاين رو منسوب بدانجا را بدخشى نيز گويند; و دو نفر از شعراى آن ديار بدين وصف معروفند، يكى از قدماى شعرا بوده و در حوالى ٣٠٠ هجرى وفات يافته، و از اشعار اوست:
«زبر و زير گر شود عالم *** اى بدخشى! چه غم؟ كه در گذر است
كاين جهان همچو شيشه ساعت *** ساعتى زير و ساعتى زبر است»
و ديگرى، با الغ بيگ]چهارمين پادشاه تيمورى در قرن ٩ه: [معاصر، و در سمرقند امرارِ اوقات كرده و از اشعارِ او است:
«اى زلفِ شبْ مثالِ تو را در بر، آفتاب *** از شب كه ديد، سايه كه افتد بر آفتاب؟»
بَدَخشى ---> بدخشان.
بدر : (چو هند) بلده يا ناحيه اى است از دكن]در هند [و(چو امر) به عربى، ماه چهارده شبه چنان كه در «مقابله» خواهد آمد و به پارسى «كاك» گويند و نام چند نفر از اصحاب كرام حضرت خيرالأنام و هم موضعى است، مابين مكّه و مدينه و يا چاهى است در همان موضع كه