قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧١
است: «نصّر» بر وزن تبّت كه نام بتى بوده و «بخت»، مخفّفِ بوخت كه به يونانى و سريانى، پسر و بنده را گويند و چون بختنصّر ثانى را در نزدِ نصّر طفلى لقيط]طفل سرراهى [يافتند و پدرش معلوم نبود و لذا منسوب به همان بت كردند و بُختُنَصَّر نام كردند، يعنى پسر نصّر و سوس دوچينس را هم بدين لقب، ملقّب داشتن : چنانچه مذكور افتاد : شايد به جهت تشبيه بر بُختُنَصَّرِ مشهور بوده، و در ازمنه اخيره بعد از او شده باشد.
بختو : (چو برزو و بدگو) پدراندر[ناپدرى] و هر چيز غرّنده، خصوصاً رعد و برق.
بختور : (چو پرزور و منصور) بختو[ر.م] و (چو كرگدن) مخفّف بخت آور[ر.م] است.
بختوه; بخته : (چو منصور و پرزور; چو بلبل و گندم)بختو]ر.م [و محصّل و تحصيل دار و دنبه فربه و هر چيز پوست بركنده و گوسپند سه ساله يا چهارساله و دويّمى بر وزن تخته نيز آمده.
بختى : (چو پشتى) به عربى، شتر نر و قوى و شترى كه دو كوهان داشته باشد.
بختيار : (ر) يكى از حكم داران آل بويه]ديلميان در قرن٤ و ٥ه:. [كه پدر زن طايع لله عبّاسى]بيستوچهارمين خليفه عباسى [بوده، و در ٣٦٧ هجرى در قرب بغداد به دست عضدالدوله ديلمى مقتول گرديد و معنىِ تركيبى آن، مسعود و خوش بخت است.
بختيارى : نام طايفه اى است مشهور از طوايف لُر، كه از علم خالى و از جَهل پُر، عمرى به جنگ و جدال طالب و به راهزنى راغب مى باشند، وليكن با مروّت و شجاعت و سخاوت موصوف و اشخاص نيك محضر در ميانشان بسيار و در اين زمان به نهايت تربيت شده هستند. و مسكن اين طايفه مابين خوزستان و چهارمحال اصفهان واقع، و ييلاقشان چقاخور، و قشلاقشان ناغان است.
بختيشوع : (ظاهراً به ضم اول بوده) و به لغت سريانى، به معنى عبدالمسيح است، كه «بُخت» به معنى عبد بوده و «يشوع»، مسيح را گويند. سه نفر از اطّباى سريانييّن معاصر عبّاسيّين بدين اسم مسمّى بودند كه خودشان و اتباعشان را بخاشعه گويند:
اوّل، پسرِ جورجس طبيب ابن جبرائيل كه در ١٧١ هجرى به جهت صُداعى[سردردى] كه به هارونِ عبّاسى عارض و اطبّاى حضور از معالجه آن عاجز بودند، در بغداد احضار و ايشان شيشه اى را كه به جهتِ امتحان، بولِ دابّه اى]چارپايى [را در آن كرده بودند، پيش وى نهاده و گفتند: بولِ مريضه اى است. آن حكيم رو به خليفه كرده و گفت كه: اين بول انسان نيست. بعضى از ايشان تكذيبش كرده، پس هارون فرمود كه: صاحب اين بول را چه غذا بايد داد؟ حكيم گفت:جوىِ خوب، پس خليفه به شدّت خنديده و به جهت مهارتى كه در معالجه خود بازنمود، به منصب رئيس الاطبايش، مفتخر و سربلند نمود و تاريخ ولادت و وفاتش معيّن نيست.
دويّم، پسر جبرائيل ابن بختيشوعِ مذكور، كه از خلفاى عباسيّه، زمانِ واثق و متوكّل و منتصر و مستعين و معتزّ را درك نموده، بلكه با مأمون و معتصم و مهتدى نيز معاصر و رئيس الاطباى ايشان بوده و ثروت و سامان بسيار از ايشان، بدو عايد گرديد; حتّى در سال ٢٤٤ هجرى، روزى متوكّل عباسى با پنج هزار نفر به خانه بختيشوع رفته، آن حكيم هم تجمّلاتِ بى اندازه براىِ ورود خليفه به خرج داده و در حينِ غذا پنج هزار خوان غذا، به عددِ ملتزمينِ ركاب، مرتّب نمود. بدين انگيزه رشگ در دل خليفه راه يافته و بعد از چند روز تمامىِ اموالش را به بهانه اى مأخوذ، و آنچه را كه بدان اعتنا نكرده و باقى گذاشته بودند، به نوشته عيون الانباء[ر.ض]، شش هزار دينار تخمين شده. و در ٢٥٦]هجرى [بدرود جهان گفت.
سِيّم، پسر يوحنا ابن بختيشوع كه طبيبِ خاص مقتدر بالله[هجدهمين خليفه عباسى] و راضى بالله]بيستمين خليفه عباسى [بوده و به اِنعام و جوايز بسيار، نايل گرديده، و در ٣٢٩ هجرى در بغداد وفات يافت.
بخجج : (چو مخرج) رؤيا و واقعه و خواب ديدن و جاروب.
بخجد : ريم آهن[ر.م].
بَخچودن; بَخچيدن : (هر دو با جيمِ عربى و پارسى بر وزن