قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٧٠
٤٧٥٣ هبوطى، در بابِل[در عراق] و نينوا]در عراق [صاحب تاج و لوا گرديده، و بعد از استقرار سلطنت با سپاهى بى كران به عزمِ تسخير ايران، از دارالملكِ]پايتخت [خود خارج و مداين را مسخّر نموده، پس به سوى عراق عجم]نواحى مركزى ايران [تاخت كرده و كاووس كى، شاهِ ايران، مقهور و همدان مسخّر، و بعد از قتل و غارت بسيار بازهم به صوبِ نينوا عازم گرديده و ٢١ سال مرفّه الحال حكمرانى نموده و بعد از رحلتش نوبت ملك به سلكوس]ر.م [رسيد.
دويّم، نام سىونهمينِ ايشان كه در السنه عامّه به كبير نيز موصوف، و در ٤٨١٧ هبوطى، بعد از پدرش، نَبُ پُلَسَّر]ر.م [يا نابوبولاصر، در بابِل جلوس فرموده، و در سالِ هيجدهم سلطنتِ خود بتى از زر خالص برآورد كه شش ذراع عرض و شصت ذراع طول داشت، و فرمان داد كه بايد تمامى اهل مملكت حاضر شده و آنگاه كه بانگ كرناى و شيپور بر زد، جميعاً آن بت را سجده كنند و كيفر نافرمانى كسانى كه سر پيچند، با آتش سوخته خواهد شد. پس روزى را معيّن نموده و تمامى مردم بر آن بت حاضر شده و صف ها راست كردند پس به فرمانِ بُختُنَصَّر، بوق و كرناى را دميدند و مردم به يك باره به سجده افتادند مگر حَنينا و ميشايل و عزريا كه سربرتافته و سجده نكردند، بختنصّر در خشم شده و حكم داد كه ايشان را با جامه اى كه دربرداشتند در آتش انداختند. پس ايشان خوش در ميانِ آتش نشسته و زبان به تسبيح خدا گشودند. بختنصّر در عجب مانده و بانگ برآورد كه بيرون بشتابيد كه شما جز بر نهج حق نبوده ايد. پس ايشان بى آنكه تارى از جامه شان سوخته باشد بيرون خراميدند و بُختُنَصَّر در پيش روى ايشان سجده كرده و گفت: جز خداى شما، خداوندِ برحق نتواند بود، و در تعظيم ايشان كوشيده و در بابل جايى براى سكونت ايشان معيّن نموده و وظيفه اى به سزا مقرّر داشت. على الجمله، بنى اسرائيل به جهت بت پرستى ها و توهينات فوق العاده بى منتها كه درباره شريعت موسى(عليه السلام) و شانزده نفر از انبياى عظام(عليهم السلام)معمول داشتند، به كيفرِ سيّئات خود مبتلا و به دست بختنصّر پايمال، و در روز نهم ماهِ آب[ماه يازدهم يهودى و سريانى]، از سالِ ٤٨٣٦ هبوطى، دست به هَدْمِ بيت المقدس برآورده و آتش در مسجدالاقصى زده و خانه خدا را از بن ويران ساخته و تورات را در هر جا كه يافتند آتش زدند، چنان كه هيچ اثرى از آن باقى نماند و هفتادهزار بارِ اموال و اثقال مردم را به بابل نقل نمودند و از كثرت فتوحات، كبر و غرور در دماغش راه يافته و نغمه اى ديگر سراييده و به مشق الوهيّت افتاد; و ازاين رو روز مذكور، روز مصيبت و ماتم بنى اسرائيل بوده و تاكنون، در آن روز سوگوار باشند. بالجمله عاقبت، اين حسن و جمال بدو نيز وفا نكرده و به مكافات الهيّه گرفتار آمده و به علّت[بيمارى] جنون مبتلا گرديده و بيابان گرد شده و با هزار محنت و مشقّت جان داد. و موافقِ نوشته ناسخ التواريخ]ر.ض [عاقبت به صورت گاوى برآمده و مانند طيور، چنگال آورده و چون شير درنده، موى بر تنش دراز شده و لاجرم روى به صحرا نهاده و از گياهِ زمين خوردن گرفت و هفت سال بدين گونه زندگانى نموده، و يك نيمه از اين هفت سال، نر بوده و با هر جانور ماده درمى سپوخت، ونيمه ديگر ماده بوده و هر جانور نرينه با وى پيوند مى گشت. و بعد از انقراض اين مدّت بازهم شكل مردم گرفته و از بيابان به شيرى سواريده و به جاى تازيانه مارها به دست كرده و به دروازه بابل آمده و هنوز پسرش، اوّل مراداخ، بر تخت سلطنت بود، مجدداً يك سال حكمرانى كرده و بعد از ٤٠ يا ٤٣ سال سلطنت عازم مقرّ خود گرديد.
و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، حقيقتاً گاو نشده بود، بلكه به جهت جنون و زوالِ عقل، خود را گاو پنداشته و هفت سال در بيابان ها مى زيست.
«باقى نحو كان كما تدين تدان»
«عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده *** حيران شد و بگرفت به حيرت سر انگشت
گفتا كرا كشتى، تا كشته شدى باز؟ *** تا باز كجا كشته شود آن كه تو را كشت؟»
تبصره: چنانچه در قاموس اللغه[ر.ض] نوشته، بختنصّر مركب