قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٧
حكومت سلاله اوّلى سلطنت باونديّه، به معرفت او تشكيل يافته تا در ٤١٩ ]هجرى [منقرض و ملك ايشان به دست ديالمه]آل بويه در قرن ٤ و ٥ه:. [گذشته تا در ٤٦٦ ]هجرى [بازهم با همّت حسام الدّوله شهريار حكومتِ سلاله دويّمين باونديّه تشكيل يافته، بازهم در ٦٠٦ ]هجرى [منقرض، و در ٦٣٥ ]هجرى [به دستيارى حسام الدّوله اردشير به سلطنت سلاله سيّمين باونديّه صورت گرفته و آمل را مَقرّ حكومت كرده و بعد از ١١٥ سال حكمرانى در ٧٥٠ هجرى به كلّ منقرض گرديدند و ايشان را، آل باوند و ملوك الجبال هم مى گفته اند. و موافق نوشته بعضى مورّخينِ عثمانى، جلاوى ها : كه در اواخر ظهور كرده و ٩٩ سال حكمرانى نموده اند : از فروع حكومت باونديّه مى باشند.
باوَنديّه : چنانچه اشاره نموديم، عنوان خصوص سه سلاله ملوك مازندران مى باشند.
باوير; باويرا; باويره : خطّه بزرگى است از ممالك آلمانياى جنوبى كه مقر حكومت آن، شهرِ مونيخ و تابع امپراطور آلمان مى باشند[به آلمانى بايرن گويند].
باوين : سبد كوچكى كه پنبه ريسيدنى را در آن گذارند.
باه : به عربى، نطفه و مجامعت را گويند.
باهار : ظرف و خوانندگى پهلوى و رامندى.
باهَتْ : (چو آفت) سنگِ خنده[ر.م].
باهِشتان : (ل) غار و مغاره و درخت غار.
باهك : (چو مادر) شكنجه.
باهَكيدن : شكنجه دادن و كشيدن.
باهمان : (چو كاردان) بهمان است.
باهو : پازه[ر.م] و باز و چوب دستى بزرگ.
باهوداد : نام ديگر حضرت موسى(عليه السلام) است.
باهه : درياچه.
باى : امير و غنى و متموّل .
بايا : بايسته است.
بايات : به تركى، كهنه و غيرتازه، خصوصاً خوردنى شب مانده.
بايدوخان : پسر جوجى خان ابن چنگيزخان كه ممالك بُلغار و قبچاق[در شمال درياى خزر و روسيّه جنوبى، حصّه او بوده، و در ٦٣٩ هجرى لهستان و مجارستان را ضبط و نهب نموده و در ٦٤١ هجرى] به جهت پاره اى شكستى ها مجبوراً به قبچاق عودت نموده و در ضبط ايران به عمّ زاده خود، منكوقاآن، معاودت نموده و پس از پاره اى فتوحاتِ ممالك چين، در ٦٥٥ ]هجرى [وفات يافت و ايضاً ششمينِ ملوك ايلخانيّه، طرقاى ابن هلاكو بوده و پس از قتل عمّ زاده اش، كيخاتوخان، در ٦٩٤ هجرى جلوس نموده و هم در آن سال بعد از يازده ماه حكمرانى در قرب نخجوان[در جمهورى آذربايجان] از طرف غازان خان ابن ارغون خان]هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن ٧ و ٨ه: [مغلوب و مقتول گرديد و هم رجوع به «ترك» نمايند(لمولفه).
بايراق : به تركى، علم و رايت و بيرق را گويند.
بايروت : بيروت.
بايرون ---> بيرون.
بايزه : حكمى كه بزرگان به جهت اطاعت مردم، به كسى دهند.
بايزيد : از بلاد ارمنيّه كبرى و شهرى است به مسافت ٢٥٠ كيلومتر از ارضروم[در تركيه] در قرب حدود ايران و روس و چند نفر از اَجلّه و مشاهير، بدين اسم موسومند:
١. بايزيدخان اوّل: كه چهارمين ملوك عِظام عثمانيّه، پسر سلطان مرادخان ثانى، در ٧٦١ هجرى متولّد و در ٧٩١ ]هجرى [جلوس و تا ٧٩٩ [هجرى در ظرف هشت سال به فتح بلاد بسيار موفّق و به توسعه حدود دولت علّيّه نايل و به جهت تعجيل و شتاب در پيشرفتِ كار و اقداماتِ مُجِدّانه در فتح بلاد و اَمصارشهرها] به يلديريم سلطان مُلقّب و در ٨٠٥ ]هجرى [وفات يافته و سرايى همايون عالى و جوامع و مدارس بسيار در بلاد مفتوحه خود به يادگار گذاشت.
٢. بايزيدخان ثانى: كه هشتمين ملوك عثمانيّه، پسر سلطان محمّدخان ثانى و پدر سلطان سليم اوّل، در ٨٥١ ]هجرى [متولّد و در ٨٨٦ [هجرى] جلوس فرموده و در ٩١٨ ]هجرى [وفات يافت. و ازآن رو كه بسيار حليم و