قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٦
ادوات فاعليّت و محافظت است، همچو: باغبان و نگهبان و غيره و به «تيرِ چرخ» هم رجوع نمايند.
بان بَربيتا : به لغت زند، فيل را گويند.
بانبولى : به تركى، آدم هرزه و بى معنى و بىوقار است.
بانپور : از بلاد بلوچستان از توابع كرمان و مردمانش بى ادب و حَنَفى مذهب مى باشند.
باندِرول : ]نشانه خاصى از جنس كاغذ با نقش خاص كه از طرف مؤسّسات دولتى بر شيشه يا بسته هاى كالاى انحصارى زده شود پيشگيرى از تقلّب و تدليس را و نوار چسب و نوار دراز باريكى از پارچه كه به بالاى دكل يا چوب بيرق و غيره مى بندند و بند تفنگ و بندى كه كيسه سربازان به آن وصل است(لغت نامه دهخدا)[.
بانِدْره : علم و بيرقى است مخصوص فرنگ.
باندو; بانده : به فرانسه، جماعت موسيقى است.
بانسه ---> وانسه.
بانق; بانقه : (چو بانگ) به انگليسى، صرّاف خانه و محل صرّافى كردن نقود است و بايد الف چندان اظهار نشود[همان بانك است].
بانْقِرْ : به تركى، علامت شدّت صوت و گريه را گويند.
بانقس : (ل) از مشاهير حكماى طبيعى و سيّاحان انگليس كه دور عالم را سياحت كرده و در احوال طبيعى برارى]خشكى ها [و بحار كشفيّات نموده و بعد از مراجعت به رياست جمعيّت علميّه لندن منصوب و در ١٢٣٦ هجرى درگذشته و كتابخانه خويش را به موزه خانه لندن وقف نموده و اراضى مجهوله چندى در بحر محيط كبير كشف كرده كه تمامى آنها به نام كاشف خود موسومند.
بانقش : (چو كاهگِل) ميوه ون است.
بانگ : (ر) بانق[ر.م] و تخم غاليه[ر.م] و آواز و فرياد بلند و بانگ رُوارُو، دَمِ صور و بانگى كه پيشاپيش سلاطين زنند و بازداشتن را هم گويند.
بانگ روارو : دم صور و بانگى كه پيشاپيش سلاطين زنند و بازداشتن را هم گويند.
بانگ زدن : نگهداشتن چيزى و راندن كسى از پيش و شمردن.
بانگِ عنقا : پرده اى است از موسيقى.
بانگانيدن : به بانگ و صدا آوردن ديگرى.
بانگر : (چو كارْگر) غنّى و متموّل و صرّاف و صاحب بانق[بانك].
بانگيدن : آواز دادن و بانگ زدن.
بانو : ظرف گلاب و شراب و عروس و بى بى و خاتون خانه.
بانو ارم : (چو عرب) نام خواهر گيو[از پهلوانان ايرانى شاهنامه]، زنِ رستم.
بانو گشب; بانو گشسب : (چو سمند) نام دختر رستم.
بانوىِ مشرق : آفتاب.
بانوج; بانوچ : گهواره و بادپيچ[ر.م].
بانه : بانيو[ر.م] و زهار و عانه و موى آن و پانه[ر.م] و شهرى است از بلاد كردستان.
بانْيو : به فرانسه، حمّام است.
باو : باوند[ر.م] است.
باور : (چو مادر) قطع و يقين و قبول و تصديق و راست و استوار داشتن و شخصِ باسخن.
باوَرد : بلده اى است در خراسان كه به نام بانى آن، باورد ابن گودرز، موسوم گرديده و به نوشته بعضى، همان ابيورد]در تركمنستان [است.
باوَردى : منسوب به باورد[ر.م] و نوعى از آش آرد.
باوَريدن : باور بودن و نمودن.
باوَل : نام موضعى است كه ابريشم خوب بافند.
باوَلى : هر چيز منسوب به باول[ر.م] و هم نام جانورى است كه بعضى از پر و بال آن را كنده و در پيش باز و شاهين نورسانيده و تازه به شكار آمده پر دهند تا به آسانى بگيرد.
باوَند : نام پسر شاپور ابن كيوس ابن قباد كه ملازم درگاه خسروپرويز بوده و شيرويه[بيستوپنجمين پادشاه ساسانى در قرن ٧م] او را محبوس داشته و مال و منالش را به غارت برده، عاقبت در عهد يزدجرد]يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى در قرن ٧م [خلاصيده و به مازندران آمده و در آتشگده كوسان]در مازندران [مشغول به عبادت بوده و در ٤٥ هجرى در همان دير به سلطنت رسيده و