قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٤
به چرب زبانى فريب دادن.
بالش نقره : هشت درم و دو دانگ از نقره است.
بالشت; بالشك : (چو باخِشم) بالش زير سرى و دويّمى (بر وزن باصفت) نيز مُصَغّر بالش است.
بالشويزم : ]اين نام بر دسته كوچكى از سوسياليست هاى روسيه اطلاق شود كه معتقد به حكومت اشتراكى و بين المللى مطلقند و مى خواهند حكومت از طبقات ممتاز و سرمايه دار به طبقه كارگر انتقال يابد(لغت نامه دهخدا)[.
بالطيق : بحرى است در سمت شمالى اوروپا، كه در حقيقت خليج بزرگى است از بحر محيط شمالى كه داخل اوروپا گرديده و هم سه ايالت روسيّه در ساحل بحرِ مرقوم، بدين اسم موسوم است[بالطيق همان بالتيك است].
بالغ : (چو مادر) ولايتى است در جانب شمال و(چو ناخن و قابل) پيمانه شراب و پياله آن كه از چوب و شاخ گاو سازند، چنانچه در گرجستان معمول است.
بالفور : ]از رجال معروف سياست انگلستان كه به سال ١٨٤٨ميلادى در اسكاتلند به دنيا آمد و در ١٩٣٠ميلادى درگذشت و فيزيولوژيست انگليسى متولد١٨٥١ ميلادى در اديمبورگ و متوفى به سال ١٨٨٢ ميلادى(لغت نامه دهخدا)[.
بالقان : يكى از دهات مرو[در تركمنستان] و كوهى است در شرقى بحر خزر كه در ساحل خليجى موسوم بدين اسم واقع گرديده و هم سلسله جبالى است از روم ايلى]ر.م [كه قوجه بالقان نيز گويند و هم شبه جزيره اى است در جنوب شرقى اوروپاى جنوبى[بالقان همان بالكان است].
بالقِس : به رومى، شنگار[ر.م] است.
بالكانه : در و پنجره و شبكه، خصوصاً دريچه مشبّكى كه از طلا و نقره و امثال آنها به طورى سازند كه خارج از داخل آن مرئى بوده و از خارج داخل را نتوان ديد.
بالنگ : (چو پابند) خيار بادرنگ[ر.م] و نوعى معروف از ترنج كه ميوه اى است حجيم و مستطيل و آب آن : كه ترش است : در طب غيرمستعمل و خود آن چندان گوشتى نداشته و بيشتر آن پوست، و جزء مفيد و ثخين]سخت [از پوست آن را مربّا ساخته و مانند غذا معمول مى دارند و محلّل]گوارنده [و مُشهّى است. و اين ميوه در فرنگ به اسم «سيب ايران» و يا «ليموى يهودان» معروف و به فرانسه به «سِدْرا»موسوم و درخت آن را از ايران به فرنگ برده اند و رجوع به «اترج» و «ليمو» هم نمايند.
بالنگو : (چو كافرخو) بادرنجبويه[ر.م] و فرنجمشگ[ر.م]و به نوشته مخزن[ر.ض] نوعى از ريحان است كه سبز مايل به سفيدى و در بو شبيه به آن و برگ آن بى كنگره و تخم آن از تخم ريحان بلندتر و باليده تر و در خاصيّت قريب به تخم شاهسپرم است.
بالنگوى صحرائى; بالنگوى كنده رفرنجمشگ.
بالو : آزُخ[ر.م] و آواز حزين و برادر صُلبى و بطنى.
بالواسه : (چو ماهتابه) تار، مقابل پود.
بالوانه; بالوايه : مرغِ باشه و واشه و پرستوك.
بالود ---> بلوط.
بالودن : باليدن.
بالوس : شپس و كافورِ مغشوش.
بالوستيا : رومائى ها[رومى ها] گل انار را گويند.
بالوش : بالوس[ر.م] است.
بالوط : شاه بلوط.
بالوغ : پشكل شتر.
بالون : آلتى است معروف كه خفيف و مُجَوّف و غيرقابل النفوذ و امرودى الشكل كه در ١١٩٨ هجرى اختراع گرديده و بهواسطه آن به هوا صعود مى نمايند، و به عربى «طيّاره» گفتن خالى از ربط نيست.
باله : (چو باده) جوال است.
باليدن : افتخار و نازيدن و بلنديدن و درازيدن و افزودن و كشيدن و جنبيدن و بزرگ و تنومند شدن و نموّ كردن و تنظيم نمودن و آزاد شدن.
بالين : بالش زير سرى.
بالينْ پرست : مردم تنبل و بيكاره و هيچ كاره.
بالينه ---> عنبر.
بالْيَوُز; بالْيَوُس : لقب سُفراى دول اجنبيّه، و در اين زمان متروك[است] و دويّمى بر وزن و معنى بالبوس هم هست.