قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٣
باقله; باقلى : باقلا است.
باقوى ---> ترك.
باقى : چند نفر از شعراى ايران از اهالى بلخ]در افغانستان [و كاشان و تبريز و هرات و ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [و دماوند و نهاوند بدين عنوان، معنون بودند.
باك : انديشه و ترس و بيم و ترجمه نوع و التفات نمودن و از پس نگريستن.
باكتَر; باكتَرى; باكتَريان; باكتَريش; باكتَرييانا : باقتر[ر.م] و باقتريان]ر.م [است.
باكره : (ر. ف) و به پارسى «دوشيزه» و «بالست» و «بوبك» و «تَرَك»[هم گويند].(عر)
باكند : (چو پابند) ياقوت و حرير منقّش.
باكو; باكوبه ---> بادكوبه.
باكوره : به عربى، چوب دستى و باران اوّل موسم و ميوه نارس و نورسيده.
باكويه ---> بادكوبه.
باكيدن : باك كردن و ترسيدن.
باكيده : باكند[ر.م] و ماضى و اسم مفعول از باكيدن[ر.م].
باگَر; باگره : بر وزن و معنى باغر و باغره.
باگل : بر وزن و معنى باغل.
بال : بالا و پر مرغان و باليدن و امر و فاعل از آن و نوعى از ماهى بزرگ فلوس دار كه در «وال» مذكور است و مقدار امتداد از شانه تا مِرفق[آرنج] يا سر ناخن و به تركى، عسل و به عربى، تعب و خاطر و خوشدلى را گويند.
بال افكندن : عاجز شدن است.
بالا : فوق و زَبَر و قدّ و قامت و بلندى و درازى و كوه و جبل و اسب كُتَل]ر.م [و ستون و چوبى كه در پوشش عمارت بر بالاى شاه تير چسبانيده و بر زبر آن تخته بگسترانند.
بالابين : قصر و كوشك و عمارت بلند.
بالاخانه : معروف است كه «بربار» و «برباره» و «تابوك» و «كوشك» و «گوسه» و «جوسه» و «مزبال» و «مزباله» و «گداره» هم [گويند].
بالا خواندن : چيزى را زياده از حدّ خود وانمودن.
بالادست : صدر مجلس و حريف غالب و هر چيز بسيار نفيس.
بالاگر : ستون و چوب بزرگ و تير و پردوى [چوب هاى كوچك] سقف خانه.
بالاوَر : كوزه پرآب.
بالاد; بالاده : (با دال مهمله و معجمه) والاد[ر.م] و اسب كُتَل]ر.م [و جنيبَت و يا پالانى باركش.
بالار : فرسب[ر.م] و بالاگر[ر.م] و اسير محبّت مادر كه موقوف به رضاى او باشد.
بالافتن : پالودن.
بالاق ---> بلعم.
بالال : بالار[ر.م].
بالان : دهليز و تله جانوران و اسم فاعل از بالاندن[ر.م] و باليدن است.
بالاندن : فعل متعدّى از باليدن.
بالانه : دهليز خانه.
بالانى : كلّه و ميانِ سر.
بالاوَر : رجوع به تركيبات «بالا» نمايند.
بالاى : بالاده[ر.م].
بالاييدن : بالا بودن و بردن و نمودن.
بالبوس : (چو چاپلوس) ولايت قندهار است.
بالدِر : (ل) به اساطير و خرافات پيشينيان، شخص موهومى بوده كه عقل و صلح و مرحمت و اعتدال خدايش پنداشتندى و عاقبت به دَگنك برادرش، هودر، كشته شد. و اين را دليل مغلوبيّت عقل بر قضا و قدر گيرند.
بالْدِرْغان ---> انگدان.
بالست : (چو پابند) دختر بكر.
بالش : (چو مالش) اسم مصدر از باليدن و بندى كه بر صندوق ها زنند، خصوصاً آنچه قفل بر آن گذارند و هم نقره و زرى است به مقدار معيّن.
بالش زر و طلا : مقدار هشت مثقال و دو دانگ طلا كه در قديم نزد پادشاهان ترك مُصطَلح[بود].
بالش عاشقانر گون.
بالش نرم زير سر نهادن : خوشحال گردانيدن و