قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥٠
شكارى و به تركى «اَل قوشى» و از جمله طيورِ سِباع شكارى و رنگ آن اَغبَر[خاكى] مايل به سفيدى و زردى و منقّط به نقطه هاى سياه و بعضى سفيدرنگ مانند خروس سفيد و در لسان پادشاهان به «شاه طيور» موسوم بوده و به جهت شكار، تعليم و تربيت نموده و در حضور خود نگاه مى دارند.
باز آزردن : خاطرخواه كردن.
بازآور : راپورت و تفتيش.
بازافكن : پينه جامه و مداخل مانندى كه سپاهيان برپشت گريبان جامه مى دوزند چنانچه سرِ مداخل برميان هر دو شانه افتد.
بازبست : ثبت كردن و ضبط نمودن.
بازپرس : استنطاق كردن.
بازپيچ : بادپيچ[ر.م].
بازِخَشين ---> خشين.
بازخَميدن : به طعنه صدارت كردن و سخن كسى را بازگفتن.
بازخواست : عتاب و غضب و مؤاخذه و مسئوليّت.
بازخوردن : ملاقات كردن.
بازدار : امر و فاعل از بازداشتن و برزيگر و ميرشكار و نگارنده مرغ باز است.
بازداشت : مانع و ملك وقف و ماضى و اسم مفعول از بازداشتن.
بازداشتن : پنهانيدن و ميرشكار بودن و از سر رها نمودن و وقف كردن و نگاه داشتن و دفع و منع كردن.
بازديد : معروف است، كه استيناف باشد.
بازِ سفيدپر : آفتاب.
بازگرفت : پروتست[ر.م].
بازگشا : نطق و بيان و علم منطق و قوّه مميزه انسانى.
بازگشتن : مراجعت و بازداشتن.
بازگون; بازگونه : وارون و وارونه.
بازگير : مردم مورّخ و تاريخ دان.
بازماندن : توقّف كردن و موقوف داشتن و بقيّه ماندن.
بازنيچ : بادپيچ[ر.م].
بازيار : برزيگر و صيّاد و ميرشكار.
بازيافت : استرداد و مستردّ و باز پس گرفته شده.
بازا : علاوه بر معنى باز بيا، مقدار ٩٠ سِتير است.
بازار : مخفّفِ با آزار و مردم دلزار[١] و امر و فاعل از باز آوردن و به معنى معروف كه به عربى «سوق»[گويند].
بازارِ خاك : قالب آدمى و عظمت بشريّت و رونق امور دنيويّه و اخرويّه.
بازارگان : تاجر و سوداگر و اهل بازار.
بازام : بادپيچ[ر.م].
بازانيدن : بازى كردن و ديگرى را به بازى آوردن.
بازنيچ : رجوع به تركيبات «باز» شود.
بازرگان : مخفّف بازارگان.
باززهر ---> پازهر.
بازگون; بازنيچ : در هر دو رجوع به تركيبات «باز» نمايند.
بازو : از سر دوش است تا سر مِرفَق[آرنج].
بازو دادن : يارى كردن و مددكارى نمودن.
بازودراز : غالب و قاهر و مردم درازدست.
بازور : به نوشته بعضى، مردِ جادوگرى بوده تورانى، كه به سِحر و جادو لشگر ايران را شكست داده و عاقبت به دست رهّام ابن گودرز]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [كشته شد.
بازه : باز[ر.م و باژر.م].
بازهر : (چو پابند) پازهر[ر.م].
بازى : مرغ باز و لهو و لعب و بازيچه و كارهاى طفلانه و جاهلانه و رجوع به «هرز» هم شود.
بازيار : رجوع به تركيبات «باز» شود.
بازيچه : مسخره و ريشخند و هرآنچه بدان بازى كنند.
بازيچه روم و زنگ : روزگار و دنيا و مسخره روز و شب.
بازيدن : بازيچه و بازى كردن.
بازيره : پاره و مقدارى از شب را گويند.
بازيگوش : مُحيل و مكّار و شوخ و شنگ و عيّار.
باژ : باج و خراج و جزيه و قلاج[ر.م] و بازو و دوش و
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. چنين است در اصل.