قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٩
ناريّه، عرب است و بس. و ايضاً از تواريخ عرب استكشاف كرده كه همين اسلحه ناريّه در محاربه مسلمين با مردمان مغرب زمين : كه در قرن ١٣ ميلادى اتفاق افتاد : مستعمل بوده است و بالجمله اينكه اوّل استعمال آن در ٤١ هجرى بوده است، شاهدى ندارد. بلى، هم در همان مجلّه گويد كه قدماى مشرق زمين چيزى سريع الاشتعالى استعمال مى كرده اند كه اهالى اوروپا در قرن هفتم ميلادى، پى به حقيقت آن بردند و در آن اوان اهالى روم محتاج ترين مردم به همان چيز بودند كه بهواسطه آن، در مدافعه اعراب از هجوم قسطنطنيّه]استانبول [و ساير بلاد خودشان كوشند و به همين مقصد خودشان هم موفّق بوده و چندين بار كه عرب قسطنطيه را محاصره كردند، كارى از پيش نبردند. و اهالى روم هم در كتمان اجزاء و عناصر همان چيزى كه در آن اوان به «آتش يونانى» اشتهار داشته اصرار تمام داشتند تا آنكه عرب پى به حقيقت آن برده و فهميدند كه از كبريت و پاره اى اَدهان]روغن ها [ديگر به شكل سيلان و ميعان تركيب يافته تا آنجا كه گويد و ظاهر آن است كه بعضى قواى ناريّه كه در محاصره حُصَين ابن نمير مر عبدالله ابن زبير را در ٦٤ هجرى كه بهواسطه آنها احتراق كعبه شد، از قبيل همان آتش يونانى بوده و دخلى به باروت امروزى نداشته است. تا آنكه اعراب به جهت اتقان فن شيمى و علوم طبيعى به حالت اكنونى آوردند.
باروتى : منسوب به باروت و رجوع به «چاى» نمايند.
باروخ : ابن نريا ابن ماسا، او از انبياى بنى اسرائيل(عليهم السلام) كه در ٤٨٢٢ هبوطى ظهور نموده و پيوسته ملازم خدمت ارميا]از انبياى بنى اسرائيل [بوده و با سارياى پيغمبر[از انبياى بنى اسرائيل] : كه شرح حالش مذكور خواهد افتاد : برادر بودند.
بارود : شوره[ر.م] و باروت.
باروزنه : (چو باحوصله) نوايى است از موسيقى.
باروزه : (چو پالوده) جامه كهنه و خوراك و پوشاك و مايحتاج هرروزه از لباس و غيره.
باروق : به لغت رومى، قلعى و سفيدآب است.
بارومتر : ميزان الهوا كه آلتى است كه بهواسطه آن تضييق و حرارت و برودتِ هواى ملاصِق]چسبيده [ارض را تعيين نمايند و به نوشته بعضى در ١٠٤٩ هجرى ايجاد شده.(سه)
بارون : به لغت فرانسه، علاوه بر معنى نجابت، عنوانى است كه از طرف امپراطوران اوروپا، به معتبران و شاهزادگان عنايت شده و در ميان معتبرترين ارامنه شرق هم معمول بوده و در قرون ١١ و ١٢ و ١٣ ميلادى داراى اهميّتى مخصوص گرديده و به ساير عناوين محترمه، مقدّمش مى داشتند و به «شواليه» هم رجوع نمايند.
باره : باب و شراب بوزه[ر.م] و نوبت ودفعه و اسب خوب و يورقه]ر.م [و ديوار حصار شهر و قلعه و طرز و قاعده و گلّه گاو و غيره و به معنى زشت و زلف و حقّ و شأن، درباره فلان يعنى در حقّ او و شأن او و در حال تركيب به معنى دوست و زاده و فرزند باشد، همچو: غلام باره و غيره.
بارهَنگ : بارتنگ[ر.م].
بارى : بوريا و نوبت و دفعه و ديوار شهر و قلعه و هر چيز سنگين و پربار و يكى از نام هاى پروردگار و بدين معنى عربى است و قصبه اى است در هندوستان و از براى تقليل كلام هم هست، مثل الحاصل و القصّه.
باريا : بوريا و آدم مزوّر و اهل ريا.
باريدن : آمدن باران و مانند آن از طرف آسمان.
باريقون : به يونانى، شوكران است.
باريك : هر چيز نازك و دقيق.
باريك آب : نام چند موضع است و بهتر از همه، باريك آبِ كابُل است.
باريك بين : تندفكر و تيزخيال و دقّت كننده.
باريك ريس : باريك بين و خيال بيهوده كننده.
باريك نگر : باريك بين است.
باز : باژ[ر.م] و شراب و عكس و قلب و شِبر و وَجَب و جانب و طرف و على حده و جدا و گذرگاه سيل و دريا و درّه و كوچه و نشيب و پايين و گشاده و واماندن و نرسيدن و امر و فاعل از بازيدن و ميان دو چيز تفرقه نمودن و تمييز كردن و معاودت و تكرارو به معنى معروف كه مُرغى است