قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٦
بادوريدن : بر وزن و معنى فاتوريدن.
باده : مى و شراب و پياله شراب.
بادى : بطّ و قاز و دائم و هميشه و هم رجوع به «مثلّثه» نمايند.
باديان : رازيانه، اِفراداً و تركيباً خصوصاً بستانى آن.
باديج : زنگل[ر.م].
باديه : ظرفى است معروف كه فوق آن فراخ و اَسفل آن تنگ مى باشد و به عربى، صحرا و بيابان را گويند و رجوع به «سهل» هم[شود].
باديه غول : كنايه از دنياى فانى است.
باذرم : (چو پابند) بيهوده و هذيان.
بار : چند معنى دارد:١. شاخ. ٢. تكليف شاقّ. ٣. هر چيز خوردنى. ٤. آنچه نويسندگان نويسند. ٥. خوراك و قوت. ٦. دهى است در طوس. ٧. يار و دوست. ٨. ديگدان و جاى كنده. ٩. ساز مطربان. ١٠. راه دخول ملاقات. ١١. پر كردن طبق از طعام. ١٢. اندوه و غم و گناه. ١٣. پرده و سراپرده و بارگاه. ١٤. آنچه با زر و نقره درگداز نهند. ١٥. انبار غلّه. ١٦. غشّ متاع. ١٧. مخفّف بيار. ١٨. نام خدا و پروردگار. ١٩. مرادف كار، همچو: كاروبار. ٢٠. بيخ و بن هر چيز. ٢١. بزرگى و شوكت. ٢٢. دفعه و نوبت. ٢٣. اذن و رخصت. ٢٤. امر به باريدن، يعنى ببار.٢٥. اسم فاعل از باريدن، همچو: گهربار و مشگ بار و غيره. ٢٦. حاصل درخت از گل و ميوه و غيره. ٢٧. جاى بسيارى چيزى، همچو: رودبار و زنگبار و غيره. ٢٨. پشته قماش و خروار و آنچه بر پشت توان برداشت. ٢٩. آرد ارزن و برنج كه به جهت بوزه]نوعى شراب [مهيّا ساخته، و هنوز آن را صاف نكرده باشند. ٣٠. معنى معروف كه حمل بهايم و زنان است.
باربردن : جور و جفا كشيدن.
بارجا : بارگاه.
بارجامه : جوالى كه دهنش را از پهلو كرده و بر بالاى چاروا انداخته و هر چيز كه خواهند در آن كنند.
بارخدا : لفظى است مركب به معنى صاحب رخصت و صاحب بزرگ، و ازاين رو خداى تعالى و مولا و پادشاهان بزرگ و اولى الامر را گويند.
باردان : صُراحى شراب و خُرجين و جوال و ظرفى كه در آن چيزى گذارند و به فرانسه، پيل گوش[ر.م] را گويند.
بارِ دِل : غم و غصّه و انديشه روزگار.
بارِ زمان : حوادث و جفاهاى روزگار.
بارِ عامّ : به عموم رعيّت اذن دادن كه به محضر امرا و سلاطين روند.
باركشان : اعمال شاقّه.
بارگاه : شكم حيوانات مادّه و چادر و خيمه و جاى رخصت و اجازت و خيمه سلاطين كه محلّ بار]اجازه حضور نزد شاه [ايشان است و محل و مكان بار به هر معنى كه باشد.
بارگذار : مردم مأنوس و خوش مشرب و خوش علف.
بارگز ---> گزبار.
بارگى : (چو خانگى) قدرت و توانايى و روسپى اى و قحبگى و اسب و چارواى باركش پالانى و حوض و آبگير.
بارگير : هودج و كجاوه و مادّه حيوانات و چارواى باركش.
بارنامه : پروانه و لقب نيك و مدح و منقبت و غرور و تفاخر و منيّت و اسباب تجمّل و حشمت و ورقه اى كه اذن و رخصت و تفصيل حمل و ساير معانى بار در آن ثبت شده باشد.
بار نهادن : كنايه از زاييدن است.
باروَرْ : ]درختى كه بار دارد و آبستن و حامله(لغت نامه دهخدا)[.
باراب : بر وزن و معنى فاراب.
باراته : به فرنگى، كلاه است.
باراج : قابله و ماما.
باران : مشهور و معروف است و موافق نوشته ارباب فنّ، بخارى كه بهواسطه حرارت متصاعد بوده و از سطح زمين به بالا مى رود. اگر از برودت هوا منجمد نگردد، متكاثف شده و مبدّل به آب گرديده و به شكل قطرات آبى سرازير