قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٢
شمسى و هم فرشته اى است موكّل بر تزويج و تبديل امور و مصالح روز مذكور و به معنى معروف و مشهور كه يكى از عناصر اربعه و عبارت از تموّج هواى مُلاصِق]چسبيده [ارض مى باشد و سبب آن، اين است كه سطح زمين بهواسطه اختلاف آفاق و غيره به يك اندازه از شمس حرارت نگيرد و آن جزو مجاور زمين كه بهواسطه اشعه آفتاب گرم شده، منبسط مى گردد و انبساط، سبب خفّت و تصاعد آن مى باشد; پس هواى سرد آفاقِ بارده از طرف قطبين به جاى آن هواى گرم متصاعد آمده و آنجا را پر مى كند و از اين صعود و نزولِ هوا دو جريان و وزش حاصل گردد: جريان گرم از بالا به سمت قطبين و جريان سرد از پايين به سمت خط استوا، و اين جريان را باد گوييم.
بادْآبله : آبله مهلك.
بادْآس ---> آسياب.
بادْآفراه; بادْآفره : (چو آرامگاه و آرامگه) پاداش و عذاب و خِشت باد[ر.م] و فرفرك اطفال كه از چوب و چرم مدوّر ساخته و ميخى كوچك بر سر آن نصب كرده و ريسمانى در آن گذرانيده و بكشند تا به گردش درآمده و صدايى از آن ظاهر گردد.
بادْآور; بادْآورد : كنگر و هر چيز مفت و بى زحمت و موضعى است نزديك شهر واسط]در عراق [و نوايى است از موسيقى و خارى و نباتى است بسيار تلخ و داراى بوى نامطبوع و رنگ سفيد و مادّه مخصوصى از آن استخراج كرده و به «گنيسين» موسومش كرده و در معالجه حمّيات]تب ها [نايبه تجويز كرده و از ساليسين قوى الأثرش دانسته و به «كنگر خر» هم رجوع شود و هم دويّمِ هشت گنج خسروپرويز]ر.م [كه وقتى قيصر گنجى از زر و گوهر به يكى از جزاير حصينه مى فرستاد اتفاقاً باد كشتى را به اوردوى خسرو رسانيده و آن را متصرّف گرديده و بدين اسم موسوم گشت.
بادْآوله : بادآبله.
بادْآهنگ : نقش و صورت خوانندگى و گويندگى.
بادافراه; بادافره : (چو كارپرداز و كار كردن) بادآفراه]ر.م [است.
بادْانجير : نوعى از انجير كه كاواك و پربار مى باشد.
بادْانگيز : نام گلى است كه اگر آن را بر دست ماليده و برگ آن را بر هوا پاشند، باد به هم رسد و در هواى صامت مزارعان را كارگر آيد.
بادْبار; بادْباز : بادبَر[ر.م] و بادزن.
بادْبان : تير كشتى و پرده اى كه بر آن بندند و شخص سبك روح و آستين و گريبان و دست زير و دست بالاى قبا كه از دو طرف، به چپ و راست زير بغل بسته شود و هم كاغذپاره معروف كه اطفال به ريسمانى بسته و به باد دهند تا در هوا به گردش آيد.
بادبانِ اخضر : آسمان و عرش و كرسى.
بادْ بِدَست : مردم مفلس و بى حاصل و هيچ كاره.
بادْبَر : بادآفره[ر.م] و كاغذ باد و چوبى كه سر آن از ديوار عمارت بيرون بوده و چوبى كه دو سر آن را در ديوار عمارت بنصبند و كسى كه خودفروش بوده و هماره فخر كرده و حرف هاى دليرانه بر زبان رانده و منصب و جلال خود را بر مردم اظهار كرده و چيزى از دست او برنيايد و مزاج گويى]تملّق [را هم گويند.
بادْبَرَك : كاغذ باد و مُصَغَّر بادبر[ر.م] است.
بادِ بروت : عُجْب و غرور و متكبّر و مغرور.
بادْبَرّه : روز ٢٢ بهمن ماه كه سابق زمانى در ايران باد نيامد و در اين روز، شبانى پيش انوشيروان ]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٦م [آمده و گفت كه دوش آن مقدار باد آمد كه موى در پشت گوسپندان بجنبيد. پس آن روز نشاط كردند و بدين نام موسوم گرديد.
بادِ برين : باد دبور يا باد صبا.
بادْبيز; بادْبيزَن : بادبر[ر.م] و بادزن.
بادْپا : سريع السير و تندرو، خصوصاً چاروا.
بادْپَر; بادْپَران : بادبر[ر.م].
بادْپروا : روزنه و خانه روزنه دار و بى تفاوت و كسى كه همه چيز پيش او مساوى باشد.