قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤١
باتو : (چو زانو) ترنج و بيدانجير خطائى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] و نام يكى از خانان ممالك قبچاق]در شمال درياى خزر [كه از ملوك چنگيز بوده و در ٦٣٤ هجرى با ششصدهزار تن مغول، در بلغار و سمت جنوبى روسيه توطّن كرده و در ٦٣٩ لهستان را مُسَخَّر نموده و در ٦٥٤ هجرى درگذشت.
باتوته : كوزه پر آب.
باتوم : قصبه اى است معروف و شهرمانند و لنگرگاه كشتى در ساحل شرقى بحر اسود[درياى سياه به مسافت ٥٩ كيلومتر از سمت جنوبى پوتى و ١٧٨ كيلومتر از شمال شرقى طَرَبزوندر تركيه]، كه قبلاً در جزو ممالك عثمانيّه بوده و در اين اواخر در معاهده برلين، ملحق به روسيّه گرديد و نفوس آن را در حوالى دوازده هزار تخمين كرده اند.
باتونه : كوزه پر آب.
باج : برسم[ر.م] و مالى كه پادشاه قوى از عاجز و سلاطين از رعايا و راه داران از مسافرين بستانند و به پارسى «باژ» و «ساو» هم گويند.
باجاناق : هم پاچه.
باجَروان : (ل) از بلاد مغان و يا شيروان[در جمهورى آذربايجان]، و اكنون ويران است.
باجِلان ---> لك.
باجنگ : (چو پابند) باجهك[ر.م].
باجور : (چو كافور) ناحيه اى است در سه منزلى پيشاور]در پاكستان [كه هوايش گرم و آبش فراوان و مردمانش افغان و فواكه]ميوه ها [گرمسيرى اش بسيار است.
باجه : (چو كاسه) مُخَفَّف بادجه[ر.م].
باجهك : (چو باادب) مُصَغَّر باجه[ر.م].
باچيناق : (چو باقى دار) قبيله بزرگى است در تركستان[در آسياى مركزى].
باحور; باحوراء; باحوره : شدّت گرما و بخارى كه در هواى گرم از زمين برخيزد و رجوع به «ايّام» شود.
باخ : راه و جاده و ايلچى و فرستاده.
باختر : (چو كارْگر) سمت مغرب و يا مشرق و به نوشته بعضى، مخفّفِ با اختر است و على هذا، سمت مشرق را باختر گفتن اولى و اَنسَب باشد از ناميدن مغرب با آن، زيراكه اختران از سمت مشرق طلوع مى نمايند. و بالجمله در اصل، شهر بلخ[در افغانستان] و يا ناحيه اى كه همين شهر در مركز آن واقع است، موسوم به باختر بوده و در آبادى و قدمت با بابِل[در عراق] و نينوا]در عراق [همسرى داشته، بلكه برتر از آن مى نموده است، ليكن آن شهر قديمى خراب شده و ديگرباره آباد گرديده و از آن جز تپّه و پست و بلندى : كه آثار آبادى قديم را مى نمايد : چيزى باقى نيست. و ولايت و ناحيه مزبوره كه در سمت جنوبى ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و جهت شرقى خراسان و طرف شمالى افغانستان است، در زبان جغرافيينِ قديمِ يونان بدين اسم مسمّى بوده و بعضاً باختره و باختريان و باختريانه نيز گفته و گاه است كه خاىِ ثَخذْ را مبدَّل به قاف نمايند.
باخْتَره : باختر[ر.م].
باختَريان : باختر[ر.م] و مردمان منسوب به او.
باختَريانه : باختر[ر.م].
باختن : بازى كردن و به حريف مغلوب شدن.
باخَرْز; باخزر : (چو پابند) نام يكى از ٤٨ گوشه موسيقى و قصبه اى است در خراسان و ولايتى است در آن سامان كه بر پنجاه قريه آباد مشتمل و مابين هرات و مشهد مقدّس واقع و مسكن ايل هرات است.
باخسه : (چو باغچه) نشتر[ر.م] و راه غير متعارف خانه.
باخور : (چو كافور) نام جدّ حضرت خليل(عليه السلام) كه پدر تارخ و پسر ساروغ بوده، و به زعم بعضى، سكّه درهم در عهد او به هم رسيد.
باخويش : (چو جاگير) تنهايى و غوطه خوردن در آب.
باخه : پشت و كاسه پشت و لاك پشت.
باخه زن; باخيزن : نجّار و درودگر.
باد : تكبّر و خودبينى و مدح و ثنا و حرف و كلام و تند و تيز و نابود و هيچ و اسب و باشه و آه و ناله و شراب و باده و دويّمِ هشت گنج خسروى[ر.م] و نام روز ٢٢ يا ٢١ ماه هاى