قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٣
به قاآن روشن گردد.
اوكتوبر; اوكتوبرا; اوكتيابر; اوكتيابرا : نام ماه هفتم روس ها است.
اوكرانيا : نهر اكر[ر.م]و شهر اكر[ر.م].
اوكزوس : (ل) سركه.(نان)
اوكنج : (چو سوگند) ندامت و پشيمانى.
اَوكندن; اَوكنديدن; اَوكنيدن : افكندن و انداختن.
اوكو : (چو كوكو) جغد و بوم.
اوگ : بر وزن و معنى اوج، و اوج معرّب آن است.
اَوگار; اَوگال : بر وزن و معنى افگار.
اوگتابر; اوگتابرا : نام ماه هفتم روس ها.
اوگتاى : اوكتاى[ر.م]، با كاف عربى.
اوگتوبر; اوگتوبرا; اوگتيابر; اوگتيابرا : نام ماه هفتم روس ها.
اوگنج : (چو سوگند) پشيمانى و ندامت.
اَوگندن : بر وزن و معنى افگندن.
اَوگنده : افگنده، افراداً و تركيباً.
اَوگنديدن ; اَوگنيدن : افگندن.
اوگوست; اوگوستس : آغوست[ر.م].
اوّل : به عربى، معروف است كه به پارسى «نخست» و «آغاز»]گويند[.
اوّل ايّام مطر : كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، به نوشته ملاّ مظفّر[ر.ض]، رسيدن آفتاب است به ٢١ درجه عقرب و آخر آنها ٢٠ ثور است .
اوّل فروردگان : روزى است كه به اوّل فروردين ماه، ده روز مانده باشد و به زعم پارسيان، زيارت اموات در اين روز بهتر است و از اين رو دخمه ها را زيارت كرده و موبدان بر ارواح مردگان خود زند خوانند.
اوّل گاه اوّل; اول گاه دويّم و سيّم وچهارم و پنجم و ششم ---> گاه.
اولاد : (چو فولاد) نام ديوى بوده مازندرانى و(چو گودال) به عربى، جمع ولد است.
اولتيماتوم : ]اتمام حجّت و كلام آخر و شرايط حتمى و قطعى تغييرناپذير و در حقوق بين المللى شرايط قطعى و نهايى كه دولتى براى قبول يا ردّ فورى به دولت ديگر تسليم مى كند، چون امتناع از قبول شرايط ممكن است منجر به جنگ يااقدامات خصمانه شود (لغت نامه دهخدا)[.
اولچار : به جغاتايى]شعبه اى از زبان هاى تركى شرقى[، دستينه است.
اولُغ : مخفّف اولوغ[ر.م].
اولغ بيگ : الُغ بيگ[ر.م].
اولكرر زهره و ثريّا.(كى)
اولمُرداخ : به نوشته بعضى تواريخ ايرانى، چهلمين ملوك كلدانى]در بين النهرين در قرن ٨ تا ٦ق.م [كه پسر بختنصّر]پادشاه بابلِ در قرن ٦ ق.م [بوده و در ٤٨٧٥ هبوطى جلوس كرده و مردمان در عهد وى صورتى شبيه به رُخ ساخته و به پرستش آن پرداخته و نهىِ دانيال]از انبياى بنى اسرائيل در قرن ٦ ق.م[، كارگر نيفتاده و روزگار شاه و سپاه و رعيّت در ملاهى و مناهى به سر شده و عاقبت از فرط بدكيشىِ او، خاصّ و عامّ در قلعوقمعِ وى يكدل و با خويشاوندان او هم زبان بوده و بعد از ٢٢ سال حكمرانى از ميانش برداشتند.
اولنج : بر وزن و معنى اورنگ و سپستان[ر.م] و سگ انگور[ر.م]و (بر وزن روبند) چوبِ خالى از ميوه خوشه انگور.
اولنگ : (چو سوگند) تخت و اورنگ و (چو تفنگ، با واو مجهول) سبزه زار و مرغزار و چمنزار.
اولوج; اولوچ : (چو مَوزون) آبلوج[ر.م]و عنوان مخصوص رؤساى قبايل تركمان كه ساكن ممالك دولت سلجوقيّه مى باشند.
اولوس : به تركى و مغولى، جماعت است.
اولوش : نصيب و حصّه وبهره.
اولوغ : بزرگ و رئيس.(كى)
اولوغ بيگ : اُلُغ بيگ[ر.م].
اولوك : (چو مولود) مردم فضول و منافق و دوروى.
اوليا :(ر) جمع ولىّ.(عر)
اوليا دوه سى : خرك زمين[ر.م].(كى)
اوليته; اوليه : (چو نوديده و توليه) برزيگر.