قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٠
اَوژَندن; اَوژَنديدن; اَوژَنيدن : اوزنيدن با زاى هوّز.
اوژول : اوژوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اوژوليدن : آغاريدن[ر.م].
اوس : (چو روس) به رومى، خراميدن و گذشتن و سبقت گرفتن و بزرگ و امير يا اسير و (چو قوس) اميد و رجا و به عربى، گرگ و هم قبيله اى است در مدينه كه از انصار حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم)بودند، و بدواً با برادر خود، خزرج، از جمله اعيان عرب بودند پس هريكى رئيس قبيله اى بوده و اخيراً نام خود همان دو قبيله گرديده و هريكى به نام يكى از آن دو برادر معروف و مشتهر گرديد.
اوسا : (چو سودا) اوساييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَوسار : افسار[ر.م].
اَوساريدن : افساريدن[ر.م].
اوسام : مرغ كلنگ.
اَوسان; اَوسانه : بر وزن و معنى افسان و افسانه.
اَوسانيدن : افسانيدن[ر.م] و افساييدن[ر.م].
اَوساى : اوساييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اوساييدن : افساييدن[ر.م].
اوسبيد : (چو حوضِ شِير و بوسعيد) نيلوفر هندى.
اوستاخ : (چو خوب كار) ستاخ[ر.م].
اوستاد : استاد، بر وزن گُلباز، اِفراداً و تركيباً.
اوستادن : مدح و ثنا و ستاييدن.
اوستام; اوستان : آستانه و يراق زين و لجام اسب و استوار و محكم و مردم امين و معتمد.
اوستِراليا : جزيره بزرگى است مابين جزاير مالزيا و پُلينزيا]در شرق استراليا[، از قطعه اوقيانوسيّه كه تقريباً معادل خُمس قطعه آسيا و سه رُبعِ اوروپا و پنج مقابل ايران كه مشتمل بر كوه هاى بزرگ آتش فشان بوده و متضمّن چند جزيره بزرگ و كوچك مى باشد كه هولند جديد و كينياى جديد و زلاندجديد و ارض فانديمان هم از جمله آنها بوده و هريكى در محلّ خود مذكور و مشهورترين همه جزيره هولند يا نُوَل هلانت، معروف به فلمنك جديد بوده و وسعت آن مقابل تمامى اوروپا مى باشد و يا آنكه فلمنك جديد نام ديگر خود اوسترالياست. و بيشتر امكنه اوسترالياست بيابان و نامعمور و تا حال غير منكشف بوده و كسى را از آنها خبرى ندارد، مگر اندكى از جهات شرقى و غربى و شمالى آن كه فى الجمله آبادانى داشته و وسط و جهات جنوبى آن به جهت آدم خوارىِ اهالى، نامعمور مانده و با اينكه انگليسى ها تمامى معموره را سياحت كرده اند، تا حال ياراى استكشاف اوضاع آنها نداشته و از بيم جان به اواسط آن راه نيافته اند.
بالجمله سكنه سواحل شرقى و شمالى آن متمدّن، و ساير اهالى اش در نهايت وحشيّت و سفالت ]حقارت [بوده و عموماً زنجى]زنگى; سياه[ و اسمر ]گندم گون[ و بدچهره و با صيد ماهى مى گذرانند و از عادات مكروهه ايشان است كه بر روى خود تمغا زده و بر بينى خودشان حلقه و يا استخوان داخل كرده و يكى از ده دندان اولاد ذكور خودشان را بعد از بلوغ برمى آرند و رجوع به «جابلسا» و «ينگى دنيا» هم نمايند.
اوسترليج : (ل) شهرى است كوچك در داخل ممالك اوستريا]اتريش[.
اوستره : استره[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
اوستريا رنمسه.
اوستياق : قومى است وحشى از اقوام تاتار، در سمت شمالى سيبريا كه سلاحشان تير و كمان و لباسشان پوست سگان است.
اوستيم : (ل) آستين جامه و چرك و خون جراحت.
اوسو : (چو كوكو) ربودن و عزا و ماتم.
اوسون : بر وزن و معنى افسون.
اوسه : (چو بوسه و روضه) اوسو[ر.م].
اوسيمون : (چو افتيمون) دواى تودرى.
اوش : (چو قول) قصبه اى است از فرغانه]در ازبكستان [كه معمور و شهرمانند و مابين چين و سمرقند]در ازبكستان[، و بارويى دارد چهار درى و موطن بعضى از مشاهير علما مى باشد و هم شهرى است مركز يكى از ايالات جنوبى فرانسه كه عدّه نفوسش در حوالى ١٤ هزار، و به مسافت ٦٨٣ كيلومتر از جنوب غربى پاريس واقع گرديده.