قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣١٣
اَوبَريدن : اوباريدن[ر.م].
اوبزررقَنطوريون.
اوبس : (چو مونس) خويش و پيوند و قرابت.
اوبه : اوبا[ر.م]و قصبه اى است در بيست فرسخى سمت شرقى هرات واقع و غير از آدم همه چيزش بسيار است.
اوپاس : (ل) ماده سمّى است كه اهالى جزاير سوند]سوندا در مجمع الجزاير مالى[ در مسموم كردن تيرهاى خود به كار برند و به قدرى سمّيّت دارد كه مقدار بسيار كمى از آن موجب هلاكت فورى بوده و به دو قسم مى باشد: يكى اوپاس انتيار و ديگرى اوپاس تيوتِه كه سمّى است; قلب را فالج كرده و مخصوصاً در نخاع اثر مى نمايد و اين قسم را «چوب افعى» و «افعى چوبه» نيز گويند.
اوپهرآغريبوز.
اوتاد : جمع وتد.(عر)
اوتاد اربعه; اوتاد زائله; اوتاد قائمه; اوتاد مايله : در معنى اصطلاحى نجومى آنها، رجوع به «زايجه» نمايند.
اوتاغ; اوتاق : اوطاق است.
اوتانيدن : غنويدن]خوابيدن[ و پينَكى]چرت[ زدن.
اوتو : آلتى است معروف مر خيّاطان را كه با آتش گرمانيده و بر جامه نودوخته مى كشند.
اوتوك : به مغولى، موزه[ر.م]و بخشيده شده است.
اوتى : اوتو[ر.م] است.
اوج : (چو دود) به تركى، معروف است كه انتها و غايت و طرف آخر باشد و سبب و علّت و گرو و وثيقه و خون بها و انتقام را نيز گويند و(چو قوس) نغمه اى است از موسيقى و به عربى، بالا و بلندى و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «حضيض» نمايند و به پارسى «اوگ» و «فرازستان» ]گويند[.
اوج گير : كسى كه ترقّى بى اندازه كرده باشد.
اوجارغرب.
اوجاق : (ر) ملاذ و ملجأ و نسل و سلاله و اقوام و عشيره و آتشدان و منقل و جاى آتش افروزى.
اوجان : (چو]رودان[) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است مشتمل بر حصار در بيست فرسخى تبريز و خلاصه نوشته ارباب فن، آن كه اوجان نام دو موضع است: يكى اوجان فارس كه در راه اسپهان است و ديگرى اوجان آذربايجان كه مابين آن و زنجان ]است[ كه بيژن ابن گيو]از پهلوانان ايرانى شاهنامه[ش ساخته و غازان خان]هفتمين پادشاه ايلخانى در قرن ٧ه:. [به تجديد عمارتش پرداخته و بارويى از سنگ و گچ به طول سه هزار قدم به دورش كشيده و اراضى آن از كوه سهند تبريز مشروب بوده و هوايش خوب نيست و در اين زمان صوبه اى]ولايتى [است در قرب تبريز كه گويا شهر مزبور هم جزو آن بوده و به قراها و دهات بسيارى مشتمل و چمنى دارد معروف و به صفوت آبوهوا موصوف و به نهايت سبز و خرّم بوده و فتحعلى شاه قاجار عمارتى خوش طرح دولتى در آنجا بنا نهاده كه بسيار باصفا و خوش منظر مى باشد.
اوجها; اوجهى : (ل) نام باستانى شهر اهواز و شوشتر و رجوع به «سوز» هم نمايند.
اوجى رخنيس.
اوچ : قصبه اى است از بلاد مُلتان ]مولتان در پاكستان[ كه اكثر اهالى اش از فرقه جلالى درويشان وبعضى از ايشان هندوان و به تركى، عدد سه را گويند.
اوچ كليسارايروان.
اوچَت پَمَن : انگشت.(ند)
اوچونج آىرتاريخ تركى.(كى)
اوچيزى : (چو موسيقى) حقيقت و ماهيّت و چگونگى هر چيز.
اوحمسى : (ل) به مغولى، عرضه داشتن است.
اوخ : بوييدن و كلمه خوشى و لذّت و حظّ بى نهايت.
اَوخاش : بر وزن و معنى اوباش.
اوخلو : در زبان اهالى ما، چوبى است معروف به قدر چهار وجب و پنج وجب كه خمير نان را در روى تخته انداخته و بدان پهن نمايند و به پارسى، «واردن» و «چوبه» و «گردنه» و «تيرتتماج»]گويند[.
اوخوس : (ل) نام پسر كوچك اردشير ثانى]يازدهمين پادشاه ساسانى در قرن ٤م[ است.