قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٨
اعمال و طرح و بنياد و هر چيز ناتمام و حدس و تخمين و گذشته ها را ياد كردن و افسانه و حكايت را از سر گرفتن و كسى كه از شرم و حيا پس پس رود و هرآنچه از طلا و نقره كه هنوز پهنش نكرده و سكّه نزده باشند.
انگاريدن : تصوّر كردن و خيال نمودن و گمان بردن و حكايت گفتن.
انگاز : افزار.
انگاشتن : انگاريدن.
اَنگام; اَنگامه : بر وزن و معنى هَنگام و هَنگامه.
انگبار : (چو سنگدان) كه «انجبار» نيز گفته و به فرانسه «بيستورت» گويند، نباتى است سرخ رنگ، برگش شبيه به برگ يونجه و شاخه هايش قوى تر از شاخه آن و گلش هم سرخ رنگ و بعد از ريختن گل، غلاف هاى كوچك از آن به هم رسد و در آن تخم هاى ريزه است و ريشه آن هم سرخ و بى بو و خشبى و زمخت و عصاره و مطبوخ آن و ريشه هاى باريكش : كه «لِحاء انگبار» نيز گويند : مستعمل اطبّا و به فرموده تحفه[ر.ض]، قاطع خون جميع اعضا، خصوصاً از بواسير و سينه و حابس نَزلات[١] و اسهال مزمن و مسكّن قى و در تسكين التهاب صفرا و غليان خون و ضعف اشتها و بول الدّم]ادرار همراه با خون[ تازه نافع و كارگر آيد.
انگبين : (چو سرزمين) رجوع به «عسل» نمايند.
انگبين خشك : يا خشك انگبين : كه معرّب آن خشكنجبين بوده و در تنكابن «شكرى» گفته و در ديلم]گيلان[ و تبرستان]مازندران و نواحى اطراف آن[«اسب دندان» مى نامند : به نوشته مخزن الادويه [ر.ض]، عسلى است به غايت خشك و تندبوى كه از جبال فارس و حدود كازرون خيزد و گويند شبنمى است كه بر اشجار آنجا افتاده و سبز و زرد و سفيد و سياه و سرخ مى باشد و رجوع به تركيبات «خشك» هم شود.
اَنگَبينه : حلوايى است كه از عسل سازند; آن را نيك به قوام آورده و بر طبقى ريزند تا سخت شده و دندان گير گردد.
انگدان : (چو بدگُمان) بَسباس[ر.م] و يا نَسناس[ر.م]و قريه اى است از كاشان و درختى است معروف كه به نام طيّب و مُنتِن به دو قسم، مقسوم و اوّلى را به مازندرانى «گوله پَر» گفته و ساق آن : كه به تركى «بالدِرغان» گويند : مجوّف و سطبر و بلندتر از قامتى و برگش شبيه به برگ كلم و از آن كوچك تر و گلش چترى مانند شِبِت]شويد [و سفيد و ثمرش بعد از رسيدن سفيد و مدوّر و پهن شبيه به درهم و بسيار خوشبو و صمغ آن را به عربى «حِلتيت طيّب» گويند. و امّا قسم دويّم برگش مانند صفحه سوخته و پر سوراخ و ساق آن ضعيف تر از قسم اوّل و ثمرش سياه و بدبو و بيخ آن را به پارسى «شُتُرغار» گفته و گياه آن را «كمات» نام كرده و صمغ آن را هم : كه بسيار بدبو است : به عربى «حِلتيت منتِن» و«حِلتيت خراسانى» خوانده و به پارسى «اَنغوزه» نامند و : چنانچه اشاره نموديم : صمغ مطلق انگدان را نيز «اَنغوزه» گويند.
انگدان رومى : سيساليوس[ر.م] است.
انگدان سفيد; انگدان سياه : كه به پارسى اوّلى را «گوله پَر» و دويّمى را «كمات» گويند، در ترجمه خود «انگدان» نگارش يافتند.
انگرده : (چو افسرده) دانه انگور از خوشه جدا شده.
انگريز : (چو دلفريب)انگليس و (چو سنگ ريز) گياهى است كه گلش زرد و اطرافش خاردار است.
انگز : (چو گندم) اَنغوزه[ر.م]و بيل و كَجَكِ[ر.م] فيل.
انگزد : (چو مردمك) صمغ، خصوصاً اَنغوزه[ر.م].
اَنگُزَك : انگز[ر.م].
انگزوا : (چو منزل ها) هسته و آغل و گوسپند.
انگزه : (به فتح الف و ضمّ گاف) انگوزه[ر.م].
اَنگُژ; اَنگُژَد; اَنگُژَك; اَنگِژوا; اَنگُژه : بر وزن و معنى انگز و انگزك و انگزوا و انگزه كه با زاى هوّز بودند.
انگسبه; انگسته; انگشبه : (چو شرمنده) شَنه[ر.م]و طبق و سوداگر پرمايه و برزيگر صاحب سامان.
انگشت : (چو بدخِشم) زغال و (چو بدپشت) به معنى
::::::::::::::::::::::::::::::::::١. بيمارى حاصل از فروريختن مايعاتى از حفره هاى بدن مانند زكام.